پرش به محتوای اصلی
صفای اصفهانی صفای اصفهانی

قصاید

شمارهٔ ۱۹ - فی کمالات النفسانیه و مراتب الانسانیه

وحدت جمعم نه لامکان نه مکانم

برتر ازین هر دوام نه این و نه آنم

رسته ام از این مکان و کون و مرکب

فرد بسیطم محیط کون و مکانم

کی نهم اندر قفای کام جهان گام

منکه سرا پای صد هزار جهانم

پیشتر از آنکه طور زاید و موسی

بر گله عقل و نفس و وهم شبانم

می نخورد جز که بر نشانه توحید

تیر شهود ار جهد زشست و کمانم

آن بری از حدود نقطه سیال

دائره و مرکز و مدیر زمانم

بسکه بلندم نکرده باز ز هم بال

می نرسد دست آسمان بمیانم

شمسم و ذراتم این ثوابت و سیار

ماهم و این آفتاب و ماه کتانم

قطبم از آن ثابتم بمرکز تجرید

روحم از ان در مجردست روانم

فانیم و باقیم بماء/من سرمد

دهر و زمان در پناه امن و امانم

صرف وجودم نه صورتم نه هیولی

وحدت بی صورتم نه جسم و نه جانم

در ره عشق امتیاز پیر و جوان نیست

تا چه کند عقل پیر و بخت جوانم

یک سرو چندین هزار سر ربوبی

یک تن و دریا و گوهر و زر و کانم

فارس فحلم چنو که قائد توفیق

تا در صاحب زمان کشیده عنانم

رستم وقتم نبرد دیو هوی را

حِکمتِ برگستوان و ببر بیانم

نور احد کرده از جهات تجلی

بر من و زان جلوه از جهات جهانم

از یمن دل و زیر رایحه الله

بجهاند از کوه تن چو برق یمانم

بود بطفلی دلم بزرگتر از عرش

نور تجلی بزرگ کرد و کلانم

ایدون عرش عظیم و مشرق بیضاش

هست سهامن بدل چو چرخ کیانم

باغ نهال هدایت سلف از کلک

رشد خلف میوه درخت بنانم

من نه بخود زنده ام هویت ساریست

ساری در روح و سر و نطق و بیانم

باز شهم بال میزنم بهوایش

یا شهم و همچو باز در طیرانم

می پرم از بدو تا نهایت بیحد

طائر بیحد و بدو و ختم و کرانم

اول و آخر یکیست اول و آخر

خواهی پیدای من ببین و نهانم

من نه بخسرو مقیدم نه به درویش

خسرو و درویش هر دو در همیانم

گنج احد غیب و در شهادت مطلق

هست مفاتیح غیب زیر زبانم

این نه زبان منست و زمزمه من

حرف تو همصحبت لبست و دهانم

سامع و گوینده اوست من همه هیچم

آمد و برد از میانه نام و نشانم

اوست من از فیض بخت سرمد آن ذات

سرمدم و دهرم و زمانم و آنم

آنم از آنم بعین نقطه سیال

در ازل و لایزال پاک روانم

زاده ام از لامکان بصورت و در سیر

من پدر پیر لامکان و مکانم

کرده ز شش سوی روی دوست تجلی

بر دل و جانم نه بل بخان و بمانم

سر و عیانم بعین آینه اوست

آینه چبود خود اوست سر و عیانم

زنده بامرم نه بلکه آمر ساری

خلق نه بل امر زنده از سریانم

سیرت و سانم بود بمسلک توحید

صرف وجودست سر سیرت و سانم

نافه ناف غزال چین تجلی

عطر مشام اللهم نه مشک و نه بانم

ملک من از نفخه صعق هله فانیست

مملکت کل من علیها فانم

صاف نشاط دل من از خم اسماست

ساقی باقیست ذات پیر مغانم

در زده چندین هزار جام و ز اول

تشنه ترم خشک مانده است لبانم

می نپسندد ببر باری عطشان

شان ولی الله علی الشانم

گر به نبینم بچشم دل رخ مقصود

نیستم انسان بی بدل حیوانم

کر به نبوسد لبان من لب مطلوب

طفلم و از ثدی غفلتست لبانم

خاک بدم آتش ودادم بگداخت

آب روانم کنون و باد بزانم

باد بزانم ولی بگلشن توحید

آب روانم و دل بجوی جنانم

قافیه تکرار شد مرا طلب ای چرخ

آنکه تو میگردی از قفاش من آنم

والی مصر دلم که هست طبایع

سبع عجاف و عقول سبع سمانم

سبع سمانم بعکس رؤیت ریان

خورد عجاف خیال و وهم و گمانم

دولت کامل رسید و ساحت دل را

ملک خدا کرد و کرد ملکت بانم

گفتی شو نفی تا زنی در اثبات

گشتم چونان و مدتیست چنانم

دست دلم زد در ولایت شمسی

شمس ولایت درآمد از در جانم

یکران کز آسمان بخاک نهد ناف

در تک توحید از مهابت رانم

رانم چونانکه جبرئیل بماند

کو بزمینست و من بکاهکشانم

سدره فرو دست زانکه منبر صدرش

بر سر طینست و من بر از سرطانم

صرف صفای جریده ره جانان

نیست تعلق برای و روی بجانم

شمس کمالم نه آفت و نه افولم

باغ بهشتم نه بهمن و نه خزانم

صعوه نیم شاهباز سدره نشینم

بنده نیم پادشاه ملک ستانم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۱ - فی الحکمه والموعظهمراست عمری چون آفتاب بر لب بام
  2. شمارهٔ ۲۲ - وله ایضاای دل ار آگهی از مسلک صاحب نظران
  3. شمارهٔ ۲۳ - فی التغزلای مشک تو در چین و در شکن
  4. شمارهٔ ۲۴ - در حکمت و موعظه و نکوهش اهل دنیا فرموده استبیان حکمت الصوم لیست سر سخن
  5. شمارهٔ ۲۵ - در حکم و معارف و موعظه و نصایح و نعت حضرت ثامن الائمه صلوات الله و سلامه علیهباید ار میخواهی ایدل همدم جانان شدن
  6. شمارهٔ ۲۶ - در حکم و معارف و مواعظمرد که بر کند دل ز صحبت نادان
  7. شمارهٔ ۲۷ - در حکم و معارف و نعت قطب اولیاء حضرت علی بن ابیطالب علیه الصلوه و السلامایدل ار خواهی بسر آهنگ افسر داشتن
  8. شمارهٔ ۲۸ - وله ایضاایکه خواهی در ولایت شهر یاری داشتن
همه‌ی قصاید ←

صفای اصفهانی درباره‌ی صفای اصفهانی

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسی‌سرای ایران در قرن سیزدهم هجری می‌باشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علی‌محمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.