پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

مراثی

ذکر وفات امیرفخرالدین ابی‌بکر طاب ثراه

وجود عاریتی دل درو نشاید بست

همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست

اگر جواهر ارواح در کشاکش نزع

همی به عالم علوی رود ز عالم پست

بر آب دیدهٔ مهجور هم ملامت نیست

که شوق می‌بستاند عنان عقل از دست

درخت سبز نمی‌بینی ای عجب در باغ

که چون فرو دود آبش چو شاخ تر بشکست

چگونه تلخ نباشد شب فراق کسی

که بامداد قیامت درو توان پیوست

جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد

بر آب و باد کجا باشد اعتماد نشست؟

چو لشکری که به گوش آیدش ندای رحیل

که خیمه برکن و آخور هنوز خنگ نبست

کمان عمر چهل سالگی و پنجه را

به زور دست طبیعت شکسته گیر به شست

گر انگبین دهدت روزگار غره مباش

که باز در دهنت همچنان کند که کبست

خدای عزوجل قبض کرد بندهٔ خویش

تو نیز صبر کن ای بندهٔ خدای پرست

جهان سرای غرورست و دیو نفس و هوا

عفاالله آنکه سبکبار و بیگناه برست

رضا به حکم قضا گر دهیم و گر ندهیم

ازین کمند نشاید به شیرمردی رست

بنفشه‌وار نشستن چه سود سر در پیش

دریغ بیهده بردن بران دو نرگس مست

گر آفتاب فرو شد هنوز باکی نیست

تو را که سایهٔ بوبکر سعد زنگی هست

ادامه‌ی مراثی

  1. در مرثیهٔ اتابک ابوبکر بن سعد زنگیبه اتّفاق، دگر دل به کَس نباید داد
  2. در مرثیهٔ سعد بن ابوبکربه هیچ باغ نبود آن درخت مانندش
  3. در مرثیهٔ ابوبکر سعد بن زنگیدل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟
  4. در زوال خلافت بنی‌عباسآسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
  5. ترجیع بند در مرثیهٔ سعد بن ابوبکرغریبان را دل از بهر تو خونست
همه‌ی مراثی ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.