پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - تغزل و ستایش صاحب دیوان

شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی

ندارم از همه عالم دگر تمنایی

فرشته رشک برد بر جمال مجلس من

گر التفات کند چون تو مجلس آرایی

نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید

اسیر قید محبت، نه چون تو عذرایی

ضرورتست بلا دیدن و جفا بردن

ز دست آنکه ندارد به حسن همتایی

دلی نماند که در عهد او نرفت از دست

سری نماند که با او نپخت سودایی

قیامتست که در روزگار ما برخاست

به راستی که بلاییست آن نه بالایی

دگر چه بینی اگر روی ازو بگردانی

که نیست خوشتر از او در جهان تماشایی

وگر کنی نظر از دور کن که نزدیکست

که سر ببازی اگر پیشتر نهی پایی

چنان مکابره دل می‌برد که پنداری

که پادشاه منادی زده است یغمایی

ز رنج خاطر صاحبدلان نیندیشد

که پیش صاحب دیوان برند غوغایی

که نیست در همه عالم به اتفاق امروز

جز آستانهٔ او مقصدی و ملجایی

اجلّ روی زمین کآسمان به خدمت او

چو بنده‌ایست کمربسته پیش مولایی

مراد ازین سخنم دانی ای حکیم چه بود

سلامی ار نکند حمل بر تقاضایی

مراست با همه عیب این هنر بحمدالله

که سر فرو نکند همتم به هر جایی

خدای راست به عهد تو ای ولی زمان

بر اهل روی زمین نعمتی و آلایی

کسان سفینه به دریا برند و سود کنند

نه چون سفینهٔ سعدی نه چون تو دریایی

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.