پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم

به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم

مگر که مرد وفادار از جهان گم شد

وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم

ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران

هر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم

بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشید

نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم

که ای به دولت ده روز گشته مستظهر

مباش غره که از تو بزرگتر دیدم

کسی که تاج زرش بود در صباح به سر

نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم

چو روزگار همی بگذرد رو ای سعدی

که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در انتقال دولت از سلغریان به قوم دیگراین منتی بر اهل زمین بود از آسمان
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در وداع ماه رمضانبرگ تحویل می‌کند رمضان
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در مدح شمس‌الدین حسین علکانیتمام گشت و مزین شد این خجسته مکان
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوانشکر به شکر نهم در دهان مژده دهان
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - مطلع دومتو را که گفت که برقع برافکن ای فتان
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در ستایش شمس‌الدین حسین علکانیای محافل را به دیدار تو زین
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در ستایش صاحب دیوانتبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در ستایش ملکه ترکان خاتونای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو
همه‌ی قصاید ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.