پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب سوم در فضیلت قناعت

حکایتِ شمارهٔ ۱۴

موسی، عَلَیْه‌ِالسَّلامُ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده.

گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا، عَزَّوَجَلّ، مرا کَفافی دهد که از بی‌طاقتی به جان آمدم.

موسی دعا کرد و برفت.

پس از چند روز که باز‌آمد از مناجات، مرد را دید گرفتار و خَلقی انبوه بر او گرد آمده.

گفت: این چه حالت است؟

گفتند: خَمْر خورده و عربده کرده و کسی را کُشته، اکنون به قِصاص فرموده‌اند.

و لطیفان گفته‌اند:

گربهٔ مسکین اگر پر داشتی

تخمِ گنجشک از جهان برداشتی

عاجز، باشد که دستِ قوَّت یابد

برخیزد و دستِ عاجزان برتابد

وَ لَوْ بَسَطَ اللهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْاَرْض.

موسی، علیه‌السَّلام، به حکمتِ جهان‌آفرین اقرار کرد و از تَجاسُرِ خویش استغفار.

مٰاذا اَخاضَکَ یا مَغْرُورُ فِی الْخَطَرِ

حَتّیٰ هَلَکْتَ فَلَیْتَ النَّمْلَ لَمْ یَطِرِ

بنده چو جاه آمد و سیم و زرش

سیلی خواهد به ضرورت سَرَش

آن نشنیدی که فلاطون چه گفت

مور همان به که نباشد پَرَش؟

پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی‌دار است.

آن‌ کس‌که توانگرت نمی‌گرداند

او مصلحتِ تو از تو بهتر داند

ادامه‌ی باب سوم در فضیلت قناعت

  1. حکایت شمارهٔ ۱۶یکی از عرب در بیابانی از غایتِ تشنگی می‌گفت:
  2. حکایت شمارهٔ ۱۷هم چنین در قاعِ بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوَّتش به آخر آمده و دِرَمی چند بر میان داشت، بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد، پس به سختی هلاک شد. طایفه‌ای برسیدند و درم‌ها دیدند پیشِ رویش نهاده و بر خاک نبشته:
  3. حکایت شمارهٔ ۱۸هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پای‌پوشی نداشتم. به جامعِ کوفه در‌آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.
  4. حکایت شمارهٔ ۱۹یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند.
  5. حکایت شمارهٔ ۲۰گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود.
  6. حکایت شمارهٔ ۲۱بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بندهٔ خدمتکار.
  7. حکایت شمارهٔ ۲۲مال‌داری را شنیدم که به بُخْلْ چنان معروف بود که حاتمِ طایی در کَرَم. ظاهرِ حالش به نعمتِ دنیا آراسته و خِسَّتِ نفسِ جِبِلّی در وی همچنان مُتَمَکِّن، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربهٔ بُوهُرَیْرَه را به لقمه‌ای ننواختی و سگِ اصحابِ الکَهف را
  8. حکایت شمارهٔ ۲۳صیّادی ضعیف را ماهیِ قوی به دام اندر افتاد، طاقتِ حفظِ آن نداشت. ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در‌ رُبود و برَفت.
همه‌ی باب سوم در فضیلت قناعت ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.