پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت شمارهٔ ۱۷

پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروانِ حجاز از کوفه به در آمد و همراهِ ما شد و معلومی نداشت؛

خرامان همی‌رفت و می‌گفت:

«نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم

نه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم

غمِ موجود و پریشانیِ مَعدوم ندارم

نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم»

اشتر سواری گفتش: ای درویش کجا می‌روی؟! برگرد که به سختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت.

چون به نَخْلهٔ محمود در رسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: «ما به سختی بنمردیم و تو بر بُختی بمردی.»

شخصی همه شب بر سرِ بیمار گریست

چون روز بشد، بمرد و بیمار بزیست

ای بسا اسبِ تیزرو که بماند

که خرِ لنگْ جان به منزل برد

بس که در خاک تندرستان را

دفن کردیم و زخم‌خورده نمرد

ادامه‌ی باب دوم در اخلاق درویشان

  1. حکایت شمارهٔ ۱۹کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بی‌قیاس ببردند.
  2. حکایت شمارهٔ ۲۰چندان‌که مرا شیخِ اَجَلّ، ابوالفرج بن جوزی، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، ترکِ سَماع فرمودی و به خلوت و عُزلت اشارت کردی، عُنْفُوانِ شَبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب؛
  3. حکایت شمارهٔ ۲۱لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
  4. حکایت شمارهٔ ۲۲عابدی را حکایت کنند که شبی ده مَن طعام بخوردی و تا سحر خَتْمی در نماز بکردی.
  5. حکایت شمارهٔ ۲۳بخشایِشِ الهی گم‌شده‌ای را در مَناهی، چراغِ توفیق فرا راه داشت تا به حلقهٔ اهلِ تحقیق در آمد.
  6. حکایت شمارهٔ ۲۴پیشِ یکی از مشایخ گله کردم که: فلان به فَسادِ من گواهی داده است.
  7. حکایت شمارهٔ ۲۵یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقتِ تصوّف؛
  8. حکایت شمارهٔ ۲۶یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشه‌ای خفته.
همه‌ی باب دوم در اخلاق درویشان ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.