پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب دهم در مناجات و ختم کتاب

بخش ۲ - حکایت

سیه چَرده‌ای را کسی زشت خواند

جوابی بگفتش که حیران بماند

نه من صورت خویش خود کرده‌ام

که عیبم شماری که بد کرده‌ام

تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟

نه آخر منم زشت و زیبانگار

از آنم که بر سر نبشتی ز پیش

نه کم‌کردم ای بنده‌پرور، نه بیش

تو دانایی آخِر که قادر نِیَم

توانای مطلق تویی، من کیم؟

گرم ره نمایی، رسیدم به خیر

وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر

جهان‌آفرین گر نه یاری کند،

کجا بنده پرهیزکاری کند؟

چه خوش گفت درویش کوتاه‌دست

که شب توبه‌کرد و سحرگه شکست

گر او توبه بخشد، بماند درست

که پیمان ما بی ثبات‌است و سست

به حقّت که چشمم ز باطل بدوز

به نورت که فردا به نارم مسوز

ز مسکینیَم روی در خاک رفت

غبار گناهم بر افلاک رفت

تو یک‌نوبت ای ابر رحمت، ببار

که در پیش باران، نپاید غبار

ز جُرمم در این‌مملکت، جاه نیست

ولیکن به ملکی دگر راه نیست

تو دانی ضمیر زبان‌بستگان

تو مرهم نهی بر دل خستگان

ادامه‌ی باب دهم در مناجات و ختم کتاب

  1. بخش ۴ - حکایتشنیدم که مستی ز تاب نبید
همه‌ی باب دهم در مناجات و ختم کتاب ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.