پرش به محتوای اصلی
رضاقلی خان هدایت رضاقلی خان هدایت

روضهٔ دوم در ذکر فضلا و محقّقین حکما

بخش ۷۰ - فردوسی طوسی علیه الرّحمه

و هُوَ حکیم ابوالقاسم حسن بن اسحق بن شرف شاه از مشاهیر حکما و شعراست و کتاب شاهنامهٔ وی بر حکمتش گواست. همگی فصحا به استادی وی اقرار دارند و قول او را حجت می‌شمارند. از غایت اشتهار کالشّمس فی وسط النّهار محتاج به توضیح حال نیست اگرچه سخن سرایی معروف ولیکن به صفت زهد و تقوی موصوف است. در محبت و خلوص حضرت شاه ولایت و اهل بیت هدایت جد بلیغ فرموده. چنانکه سلطان محمود بیشتر به همین سبب از حکیم رنجید و ازوفای عهد دامن درکشید و تا دامان قیامت زهر ملامت چشید و به حکیم نسبت رفض داد ودرِ تحدید و سیاست گشاد. شرح این معنی در تواریخ مسطور و در السنه و افواه مذکور است. گویند که چون جناب حکیم وفات یافت شیخ ابوالقاسم کُرَّکانی فرمود که حکیم تمامت عمر خود را صرف مدحت مجوسیّه نمود، من بر وی نماز نگزارم و در همان شب حکیم را به خواب دید در مقام موقنان مقیم و در روح و ریحان جنت نعیم. ازوی پرسید که این منزلت به چه یافتی؟ حکیم گفت: به این بیت که در توحید حق سبحانه و تعالی گفته‌ام:

جهان را بلندی و پستی تویی

ندانم چه‌ای هرچه هستی تویی

کتاب وی معروف است و اشعار دیگر نیز دارد. ولی ضمن حالات و حکایات ملوک باستان و در آغاز و انجام هر داستان در عالم نصیحت و موعظه سخنان حکیمانه دارد که بعضی از آنها نهایت لطافت دارد. غرض، وفاتش در سنهٔ ۴۱۱ و این افراد از کتاب او تیمّناً ایراد شد:

در توحید ایزد تعالی گوید

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

خرد راو جان را همی سنجد او

در اندیشهٔ سخته کی گنجد او

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتارِ بیکار یکسو شوی

ازین پرده برتر سخن گاه نیست

ز هستی مر اندیشه آگاه نیست

ز راه خرد در نگر اندکی

که معنی مردم چه باشد یکی

ترا از دو گیتی برآورده‌اند

به چندین میانجی بپرورده‌اند

نخستینِ فطرت پسینِ شمار

تویی خویشتن را به بازی مدار

چه گفت آن خداوندِ تنزیل وحی

خداوند امر و خداوندِ نهی

که من شهر علمم علیم در است

درست این سخن قولِ پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن را ز اوست

تو گویی که گوشم به آواز اوست

نباشد بجز بی پدر دشمنش

که یزدان بسوزد به آتش تنش

جهانا مپرور چو خواهی درود

چو می بدروی پرورید ن چه سود

در نصیحت آدم و فنای عالم گوید

برآری سری را به چرخ بلند

سپاریش ناگه به خاک نژند

بیا تا جهان را به بد نسپریم

به کوشش همه دست نیکی بریم

بسا روزگارا که بر کوه و دشت

گذشته است و چندین بخواهد گذشت

جهان چون شما دید و بیند بسی

نخواهد شدن رام خود با کسی

یکی نکته گویم اگر بشنوی

هرآن تخم کاری همان بدروی

برادرت چندان برادر بود

کجا مر ترا تاج بر سر بود

چو پژمرده شد روی رنگینِ تو

نگردد دگر گِرد بالین تو

ز گیتی بباید ترا یار جست

نکوکاری و راستی کار جست

چو بستر ز خاک است و بالین زخشت

درختی چرا باید از کبر کشت

سپهر برین گر کشد زین تو

سرانجام خشت است بالین تو

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

همی تا توانی ز دانش مگرد

که دانش کند مرد پیدا ز مرد

اگر توشه‌مان نیکنامی بود

بدان سو روان بس گرامی بود

چو زین تنگنای گلوگیر خاک

رسد پاک روحت به فردوس پاک

سوی پایگاه بلندی رسی

بدان حضرت ارجمندی رسی

ولی زنده بر چرخ نتوان گذشت

به مرگ آن رهِ پاک بتوان نوشت

جهان را چنین است ساز و نهاد

که جزمرگ را کس ز مادر نزاد

خرد راو دین را رهِ دیگر است

که هر غافلی را نه اندر خور است

اگر مرگ داد است بیداد چیست

ز داد این همه داد وفریاد چیست

دل از نورِ ایمان گر آکنده‌ای

ترا خمشی به اگر بنده‌ای

چنین است رسمِ سرایِ سپنج

تنی زو به راحت تنی زو به رنج

جهان را چه سازی که خود ساخته است

جهاندار زین کار پرداخته است

که هر گه که تو تشنه گشتی به خون

بیالودی آن خنجرِ آب گون

زمانه به خون تو تشنه شود

بر اندامِ تو موی دشنه شود

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

سری زیر تاج و سری زیر ترک

چو آمدش هنگام بیرون کنند

وزان پس ندانیم تا چون کنند

پراکندگانیم اگر همره است

دراز است کارش و گر کوته است

برین و برآن روز هم بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

چنین است کردار چرخ بلند

به دستی کلاه و به دستی کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه

به خّمِ کمندش رباید ز گاه

دریغا نبیند کس آهویِ خود

ترا روشن آید همه خوی خود

جهان سر به سر حکمت وعبرت است

وزو بهرهٔ غافلان غفلت است

چپ و راست هر سو شتابم همی

سراپای گیتی نیابم همی

یکی بد کند نیک پیش آیدش

جهان بندهٔ بخت خویش آیدش

یکی جز به نیکی زمین نسپرد

همی از نژندی دمش بفسرد

ز گردنده خورشیدت تا تیره خاک

همه گوهران ز آتش و آب پاک

به هستی یزدان گواهی دهند

روان ترا روشنایی دهند

چو جانت شگفت است تن هم شگفت

نخست از خود اندازه باید گرفت

به یک دم زدن رستی از جان و تن

همی بس بزرگ آیدت خویشتن

ز قعر زمین تا به چرخ بلند

ز خورشید تا تیره خاک نژند

پی مور بر هستی حق گواست

که ما بندگانیم و او پادشاست

منش پست گردد کسی را که گفت

منم که به دانش کسی نیست جفت

تنومند کو را خرد یار نیست

به گیتی کس او را خریدار نیست

چو باشد خرد جان نباشد رواست

خرد جان جانست ویزدان گواست

ترا خورد بسیار بگزایدی

چو اندک خوری زور بفزایدی

چو یزدان پرستی پسندیده‌ای

جهان چون تن تو، تو چون دیده‌ای

کس ار پرسدت هرچه دانی بگوی

به بسیار گفتن مبر آبروی

اگر چند گردد پرستش دراز

چنان دان که هست از تو حق بی نیاز

به کردار دریا بود کار شاه

یکی زو غنی دیگری زو تباه

ز دریا یکی ریگ دارد به کف

دگر دُر بباید میان صدف

ز شه یک زمان شهد و شیر است بهر

به دیگر زمان چون گزاینده زهر

چو گویی که راهِ خرد توختم

همه هرچه بایستم آموختم

یکی نغز بازی کند روزگار‌

که بنشاندت پیشِ آموزگار

ادامه‌ی روضهٔ دوم در ذکر فضلا و محقّقین حکما

  1. بخش ۷۲ - فیض کاشانی قُدِّسَ سِرُّهو هُوَ مولانا مرتضی المدعو به ملامحسن، از تلامذهٔ فاضل صدرالحکما ملّاصدرای شیرازی بوده و به مصاهرت آن جناب مفاخرت نموده. همشیره زادهٔ مولانا ضیاءالدّین نورای کاشی است که معاصر شاه عباس ثانی بوده. غرض، آن جناب جامع بوده میان علوم عقلیه و نقلیه. او را تألیف
  2. بخش ۷۳ - فاتح گیلانیاسمش میرزامحمد رضی و مشهور به شاه فاتح. مولد و منشأ او رشت و در ملک هندوستان درگشت بود. یک سال در دهلی مانده و بعد به عزم زیارت مکّهٔ معظّمهٔ مشرفّه به جانب حج راند. پس از طیّ منازل قاطعان طریق بر آن قافله ریخته، دست قتل و غارت گشادند و حکیم را به عالم آخ
  3. بخش ۷۴ - فدایی لاهیجانیخلف الصدق شیخ محمدلاهیجی است که صاحب شرح گلشن است. وی به شیخ زادهٔ لاهیجی معروف بوده و چندی خدمت شاه اسماعیل صفوی را نموده. شاه مذکور او را به رسالت نزد محمدخان شیبانی فرستاده. وی در آن مجلس داد فصاحت داده. آخر عزلت گزیده و در سنهٔ ۹۲۷ در شیراز فوت گردید.
  4. بخش ۷۵ - فکری خراسانیاسمش سید محمد، ملقب به جامه باف. اصلش از تربت حیدریه. چون اغلب اشعارش رباعی است به میر رباعی مشهور شده. به هندوستان رفته فوت گردید و کان ذلک فی سنهٔ ۹۷۳. غرض، از فضلای عهد خود بوده و حکیمانه حرکت می‌نموده. این چند رباعی از اوست:
  5. بخش ۷۶ - فیّاض لاهیجیو هُوَ مولانا عبدالرّزّاق. جامع علوم عقلی و نقلی و تلمیذ مولانا صدرای شیرازی. گوهر مراد و شوارق از جملهٔ تصانیف محقّقانهٔ اوست و بر فصوص الحکم شیخ ابن عربی به فارسی شرحی نوشته. در حکمت عقلی نادرهٔ زمان و وحید اوان خود بوده. چهار و پنج هزار بیت دیوانش به ن
  6. بخش ۷۷ - فتح اللّه شیرازیاسمش حکیم شاه فتح اللّه. در حکمت و معرفت صاحب پایگاه. معاصر و مجالس اکبرشاه. وفاتش در هندوستان و فیضی دکنی با وی از دوستان این رباعی از اوست:
  7. بخش ۷۸ - فخر الدّین رازیوهُوَ ابوعبداللّه محمدبن حسن القرشی التمیمی البکری. ازمعارف فضلا و حکماست و در فنون علوم قدرت داشته. تصانیف بسیار دارد و به امام المتکلمین مشهور شده و اکثر عارفین در وی طعن کرده‌اند. مفصلِّ احوال وی در کتب ثبت است. ولادتش در سنهٔ ۵۴۴، وفاتش در سنهٔ ۶۰۶. ا
  8. بخش ۷۹ - فتحی ترمدیو هُوَ حکیم علی بن محمد ترمدی، از فحول حکما و عدول علمای زمان خویش بوده. علی قلیخان لکزی متخلص به واله در تذکرهٔ خود احوال وی را ذکر نموده. غرض، این دو رباعی از اوست:
همه‌ی روضهٔ دوم در ذکر فضلا و محقّقین حکما ←

رضاقلی خان هدایت درباره‌ی رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان متخلص به هدایت (زادهٔ نیمهٔ محرم الحرام ۱۲۱۵ هجری قمری معادل ۱۸ خرداد ۱۱۷۹ هجری شمسی در تهران و درگذشتهٔ ماه ربیع‌الاول سال ۱۲۸۸ هجری قمری معادل ۸ تیر ۱۲۵۰ هجری شمسی تهران) ادیب، شاعر و تذکره‌نویس سدهٔ سیزدهم هجری قمری در ایران در دوران حکومت قاجار بود. وی از ابتدای جوانی شعر می‌سرود و «چاکر» تخلّص می‌کرد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.