پرش به محتوای اصلی
رضاقلی خان هدایت رضاقلی خان هدایت

روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین

بخش ۷۵ - سحابی استرابادی قُدِّسَ سِرُّه

عارفی است کامل و عاشقی است واصل. شهودش مدام و حضورش بر دوام. فکرش خالی ازوسواس و ذکرش عاری از حواس. طبعش عالی و قولش حالی. بعضی او را از اهل شوشتر دانسته. تحقیق آن است که مولدش در شوشتر و اصل از جرجان است. موطنش نجف اشرف علی ساکنها الف التحیّة و التحف. ظهورش در زمان شاه عباس صفوی. چهل سال در نجف، انزوا اختیار کرد و روی توجه به عبادت آورده. هم در آنجا فوت و مدفون شد. علاوه بر غزلیات شش هزار رباعی محققانه فرموده است:

مِنْغزلیّاته

دیده پوشیدم چو در دل یافتم دلدار را

در ببندد هرکه او در خانه یابد یار را

٭٭٭

عالمان را علم هست و ره به اوج راز نیست

هست مرغِ خانه را بال و پرِ پرواز نیست

٭٭٭

عاشق که جمله عشق شود ره به او برد

چون پر شود پیاله به می سر فرو برد

٭٭٭

آنان که فقر را به تنعم فروختند

فردوس را به دانهٔ گندم فروختند

٭٭٭

عشق پیدا کن که گردی از غم عالم خلاص

نی غلط گفتم که عالم را کنی از غم خلاص

رباعیات

بشتاب پی دیده گشودن خود را

زنگار ز آیینه زدودن خود را

هرچند تو او را نتوانی دیدن

او بتواند به تو نمودن خود را

٭٭٭

تحقیق گهی که رونماید خود را

حق از همه رو نکو نماید خود را

زان رو خودبین به خود اسیر است که حق

در صورت او به او نماید خود را

٭٭٭

او آب جمال داد گلزار ترا

او آتش قهر زد خس و خار ترا

ای آمده در شورگه او کو او کو

این کیست که کرده گرم بازار ترا

٭٭٭

حق است در این تفرقه کیشان پیدا

هم در حق این جمعِ پریشان پیدا

حق بینش و آیینه و شخصند همه

ایشان در حق و حق در ایشان پیدا

٭٭٭

هر قرعه که زد حکیم دربارهٔما

دیدیم نبود غیرِ آن چارهٔ ما

بی حکمت نیست هرچه از ما سر زد

مأمورهٔ اوست نفس امارهٔ ما

٭٭٭

آن گنج خفی نکرد ظاهرشان را

تا خلق نکرد حضرت انسان را

شمع است نمایندهٔ کس در شب تار

هر چند که خود ساخته باشد آن را

٭٭٭

عالم به خروش لااله الا هوست

غافل به گمان که دشمن است این یا دوست

دریا به وجود خویش موجی دارد

خس پندارد که این کشاکش با اوست

٭٭٭

زین سو همه طعنهٔ رقیب بدگوست

زان سو همه تیغ ناز و بی مهری اوست

حاصل به جهان عشق کان عرصهٔ ماست

گه کشتهٔ دشمنیم و گه کشتهٔ دوست

٭٭٭

دانی غافل کی از خدا یاد کند

آن دم که جلال صیحه بنیاد کند

از خواب که، خفته را کند کس بیدار

آهسته چو برنخاست فریاد کند

٭٭٭

پس ساده دلی کزین ره آگاه افتاد

بس اهلِ خرد که در تکِ چاه افتاد

این کار حوالتی نه علم و عملی است

چون گنج که تا که را به او راه افتاد

٭٭٭

هر گه به جهانِ جاودان خواهی شد

از جزو نهان ز کُلّ عیان خواهی شد

گویی که چو میرم ز جهان خواهم رفت

این طرفه که آن دم تو جهان خواهی شد

٭٭٭

عالم همه فرعِ تست ای اصل وجود

هر چند وجود تو در آن خورد نمود

پرتو مر شمع را محیط افتد و بس

هر چند ز شمع باشدش بود و نبود

٭٭٭

گر از حرمِ عشق خطابت آید

وارستگی از خیال و خوابت آید

ناخوانده کتاب صد علومت بخشند

ناکرده سئوال صد جوابت آید

٭٭٭

بس فتنه که خلق در گمانش باشند

عاقل که چو لقمه در دهانش باشند

آن آتش دوزخی کزان می‌ترسند

چون وابینند در میانش باشند

٭٭٭

نه با هر کس نکوست می‌باید بود

بد را هم مغز و پوست می‌باید بود

کاری سهل است دوست بودن با دوست

با دشمن نیز دوست می‌باید بود

٭٭٭

مطلوب حقیقی تو با تست متاز

هر سو به هوای مطلبی چند مجاز

گر بر سر افلاک شوی مسند ساز

ترسم که همین مقام را جویی باز

٭٭٭

از هر دو جهان زیاده‌ای می‌خواهم

از پرده برون افتاده‌ای می‌خواهم

صوفی تو به کار خویش رو کاین ره را

پا بر سر خود نهاده‌‌ای می‌خواهم

٭٭٭

نه علم و عمل نه عز و جاهی داریم

جان محو جمال پادشاهی داریم

ما از سخن دنیی و دین خاموشیم

بر یاد کسی ناله و آهی داریم

٭٭٭

در راه خدا نه جان نه تن می‌بینم

هرچیز نه او خیال ظن می‌بینم

دورند تمام خلق عالم از راه

گر راه چنین است که من می‌بینم

٭٭٭

ای عاشق زار ترک آب و گل کن

یعنی که گدایی جهانِ دل کن

از کوچهٔ تنگ تو شهی می‌گذرد

برخیز و سرِ شاهرهی منزل کن

٭٭٭

باید به همه خلق چو خویشان بودن

یا بی همه همچو فردکیشان بودن

بی انصافی و کوری و مرده دلی است

رد کردن خلق همچو ایشان بودن

٭٭٭

ای دعوی عشق کرده، آیین تو کو

قطعِ نظر از عقل، دل و دینِ تو کو

ای دم زده از داغ وفا لاله صفت

پیراهن چاک چاکِ خونین تو کو

٭٭٭

تن از تو و دل از تو، جان هم از تو

جان از تو چه حرف است جهان هم از تو

هرچند که برهستی خود می‌گویم

ماییم و حدیث چند آن هم از تو

٭٭٭

از جزو و کُلّ که در تخیل گردی

بشنو سخنی کاهل تحمل گردی

در هستیِ خویش گر بمانی جزوی

خود را همه جا نظر کنی کُلّ گردی

٭٭٭

آیینه صفت به دست آن نیکویی

زین سوی نموده‌ای ولی آن سویی

اودیده ترا که عین هستی تواست

زانش تو ندیده‌ای که عکس اویی

٭٭٭

هان تا که درین آینه آن رو بینی

این هستی این سوی از آن سو بینی

این پردهٔ پندار ز پیشت چو رود

هرچند به خلق بنگری او بینی

٭٭٭

آنم که ندارم به دو عالم کامی

نایافته جز به یک وجود آرامی

گر خلق جهان جمله چو من بودندی

لازم نشدی رسولی و پیغامی

٭٭٭

بشتاب که آزاده نهادی باشی

مپسند که بندهٔ مرادی باشی

گر راه بدو بری همه جان گردی

ور درمانی به خود جمادی باشی

٭٭٭

گم گردم اگر تو جستجویم نکنی

آیینه صفت روی به رویم نکنی

در حق خود از لطف تو گفتم بسیار

یارب یارب دروغگویم نکنی

ادامه‌ی روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین

  1. بخش ۷۷ - سعدی شیرازی نَوَّرَ اللّهُ روحهوهو شیخ شرف الدین مصلح بن عبداللّه. بعضی مصلح الدین گفته‌اند. از اکابر صوفیه و اعاظم این طایفه است. در فضایل صوری و معنوی و کمالات عقلی و نقلی وحید زمان خود بوده و مدتهای بسیار در اقالیم سبعه سیاحت نموده و به خدمت بسیاری از عرفا و علمای عهد رسیده و مولانا
  2. بخش ۷۸ - شقیق بلخی قُدِّسَ سِرُّه العزیزاسم شریف آن جناب شیخ ابوعلی ابن ابراهیم. از علمای راسخ و قدمای مشایخ لازم التعظیم است. مشایخ کرام و عرفای عظام وی را به شیخوخیّت و افضلیّت ستوده و تمجید نموده. زبدهٔ کاملان و قُدوهٔ واصلان بوده و نخست ملک سلوک را سالک و انجام ملک ملکوت را مالک. صاحب مقاما
  3. بخش ۷۹ - شهاب الدین سهروردیابوحفص عمر نام دارند و سهرورد از توابع کلات است و تا مهنه چهار فرسخ مسافت دارد و مقبرهٔ مشایخ در آنجاست و سلسلهٔ مشایخ سهروردیه از شعب سلسلهٔ معروفی است و شیخ از مشاهیر فضلا و علما و مرید عمّ شیخ نجیب سهروردی است. غرض، شیخ را تصانیف بسیار و رسالات عالی مق
  4. بخش ۸۰ - شرف عراقی قُدِّسَ سِرُّهشیخ ابوعلی نام داشته، ملقب به قلندر بوده. از کُمَّلمین اهل سلوک و طریقت و واصلین مقام حقیقت و از معاصرین شیخ شمس الدین تبریزی و مولوی معنوی بوده. سال‌ها با ایشان مصاحبت و معاشرت نموده. اصل آن جناب از ولایات عراق و در کمالات، مشهور آفاق بوده. به هندوستان ر
  5. بخش ۸۱ - شبلی بغدادی قُدِّسَ سِرُّه العزیزاز قدمای عرفای جلیل القدر بوده. در بدو حال ملازمت می‌نموده. به سببی از اسباب ترک فرموده. ارادت به جناب شیخ جنید بغدادی داشته. تفصیل حالات و مقامات آن جناب در تذکرة الاولیا و نفحات مسطور است و برخی خود مشهور است از غایت اشتهار محتاج به اظهار نخواهد بود. ما
  6. بخش ۸۲ - شاه سنجان خوافینامش رکن الدین محمودو مرید جناب خواجه مودود. چون از اهل سنجان مِنْتوابع خواف خراسان است از پیر طریقت خود خواجه مودود چشتی، شاه سنجان لقب یافت و به این لقب معروف شد. به هر حال از سالکین مسلک طریق و از واصلین منزل تحقیق و زبدهٔ موحدین و قُدوهٔ مجردین. طالب
  7. بخش ۸۳ - شرف مُنیَری قُدِّسَ سِرُّهوهُوَ شیخ شرف الدین احمد بن شیخ بلخی منیری. مُنیر به ضم میم به نون زده و فتح یا و را، قصبه‌ایست از مضافات بِنگاله، غرض، شیخ از معارف اهل کمال و از اعاظم عرفای با افضال بوده. مکاتیبش که به مخلصان خود نوشته معروف و مشهور است و فقیر تمام آن را دیده و بعد از
  8. بخش ۸۴ - شمس سیستانی علیه الرّحمةوهُوَ شمس الدین محمد السگزی. چون اصلش از سیستان است، سگزی خوانندش. زیرا که اهل آن ولایت را به این نام خوانندو سجزی معرب آن است. وی از فضلای زمان خود بوده. کتب متعدده تألیف فرموده. من جمله کتاب مجمع البحرین و با ملک تاج الدین معاصر و زبان بیان از اوصافش قا
همه‌ی روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین ←

رضاقلی خان هدایت درباره‌ی رضاقلی خان هدایت

رضاقلی خان متخلص به هدایت (زادهٔ نیمهٔ محرم الحرام ۱۲۱۵ هجری قمری معادل ۱۸ خرداد ۱۱۷۹ هجری شمسی در تهران و درگذشتهٔ ماه ربیع‌الاول سال ۱۲۸۸ هجری قمری معادل ۸ تیر ۱۲۵۰ هجری شمسی تهران) ادیب، شاعر و تذکره‌نویس سدهٔ سیزدهم هجری قمری در ایران در دوران حکومت قاجار بود. وی از ابتدای جوانی شعر می‌سرود و «چاکر» تخلّص می‌کرد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.