پرش به محتوای اصلی
عنصری عنصری

قصاید

شمارهٔ ۶۵ - در مدح سلطان محمود غزنوی

شه مشرق و شاه زابلستانی

خداوند اقران و صاحبقرانی

بدولت یمینی بملت امینی

مر این هر دو را اصل یمن و امانی

تو محمود نامی و محمود کاری

تو محمود رایی و محمود جانی

زمانه دلست و تو او را ضمیری

بزرگی تن است تو او را روانی

نه جز عیب چیزیست کان تو نداری

نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی

زمینی نه ای کافتخار زمینی

زمانی نه ای کافتخار زمانی

سپهری نه ای ، رهنمای سپهری

جهانی نه ای ، کدخدای جهانی

بدیدار ماهی ، بکردار شاهی

بفرهنگ پیری ، بدولت جوانی

بفرمان کیائی بمیدان قضائی

بنعمت زمینی بقدر آسمانی

تو مر دولت خسروان را جمالی

تو مر ملت تازیان را امانی

تو مر چرخ اقبال را آفتابی

تو مر گنج فرهنگ را قهرمانی

خرد را کند رای تو پیشگوبی

وفا را کند عهد تو ترجمانی

ز کین وز مهرست شمشیر و کفت

بدین کینه جوی و بدان مهربانی

تو نیزه بسنگ سیه در گذاری

تو پیکان ز پولاد بیرون جهانی

زمین را قراری فلک را مداری

ادبرا شعاری سخن را معانی

توئی مایۀ عقل لیکن نه عقلی

توئی معدن زرّ ولیکن نه کانی

سخا را دمنده یکی ژرف بحری

وفا را شکفته یکی بوستانی

بقدر آفتابی برادی سحابی

نه اینی نه آنی ، هم اینی هم آنی

بنام اندرون از جهان نیکنامی

بکام اندرون در جهان کامرانی

بزرگان گهر پوش و گوهر شناسند

تو گوهر نمائی و گوهر فشانی

چو برقست تیرت رونده در آهن

که تو برق تیری و آهن کمانی

نداده ست مر خاکرا رایگان کس

تو دینار و گوهر دهی رایگانی

عیانهای باطل خبر شد ز تیغت

خبرهای حق هم بدو شد عیانی

چه در پیش شمشیر تو شیر شرزه

چه برگ رزان پیش باد خزانی

بدانی که بدخواه تو کیست گوئی

همی نامش از لوح محفوظ خوانی

چنان پر شد از تو گمان مخالف

که گوئی تو اندر میان گمانی

امل را بماند اجل بر گرفته

گرفته یمین تو تیغ یمانی

مکان و زمان هست در خدمت تو

اگر چه تو اندر زمان و مکانی

تو آنی که خواهد اجرام گردون

که در مجلس تو بوند از ادانی

تو آنی که هرجا که باشی نباشد

دل اندر نیاز و تن اندر نوانی

بخواند مر آنرا که خوانی سعادت

براند مر آنرا کجا تو برانی

تو مر حادثات زمانرا هلاکی

تو مر نادرات زمانرا بیانی

بکف زعفرانی کنی ارغوانی

برزم ارغوانی کنی زعفرانی

نه بی تو بود دولت و پادشاهی

نه بی تو بود نعمت و شادمانی

رسوم تو و دولت تو خدایی

بقای تو و عزّ تو جاودانی

همی تا درستی و بیماری آید

جهان را بنوروزی و مهرگانی

مباد این جهانرا ز تو جز زیادت

تن و نعمت و دولت جاودانی

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۶۷ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی وزیرای شکسته زلف یار از بسکه تو دستان کنی
  2. شمارهٔ ۶۸ - در مدح سلطان محمود غزنویچو آفرید بتا روی تو ز دوده خدای
  3. شمارهٔ ۶۹ - در مدح سلطان محمود غزنویای جهان را دیدن تو فال مشتری
  4. شمارهٔ ۷۰ - در مدح سلطان محمود غزنویایا شکسته سر زلف ترک کاشغری
  5. شمارهٔ ۷۱شکفته شد گل از باد خزانی
  6. شمارهٔ ۷۲ - ایضاً در مدح سلطان محمودچو جای داد بود پادشاه دادگری
همه‌ی قصاید ←

عنصری درباره‌ی عنصری

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسی‌گوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملک‌الشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین می‌ن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.