پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

اخلاق الاشراف

باب سوم در عفت - مذهب مختار

اصحابنا می‌فرمایند که: قدما در این باب غلطی شنیع کرده‌اند و عمر گرانمایه به ضلالت و جهالت بسر برده هر کس که این سیرت ورزد، او را از زندگانی هیچ بهره نباشد. در نصل تنزیل آورده است که:«...انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم وتکاثر فی الاموال و الاولاد...» و معنی آن چنین فهم فرموده‌اند که مقصود از حیات دنیا لعب و لهو و زینت و تفاخر و جمع کردن مال و غلبهٔ نسل است.

می‌فرمایند که لهو و لعب بی فسق و آلات مناهی امری ممتنع است، و جمع کردن مال بی رنجاندن مردم و ظلم و بهتان و زبان در عرض دیگران دراز کردن محال. پس ناچار هر که عفت ورزد از این ها محروم باشد، و او را از زندگان نتوان شمرد، و حیات او عبث باشد و بدین آیت که افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون؟ ماخوذ بود و و خود چه کلپتره باشد که شخص را با ماه‌پیکری خلوتی دست دهد، و از وصال جانفزای او بهره‌مند نگردد و گوید که «من پاکدامنم»؛ تا به داغ حرمان مبتلا گردد، و شاید بود که او را مدة العمر چنان فرصتی دست ندهد، از غصه میرد و گوید «اضاعه الفرصه غصه» آنکس را که وقت یاو را عفیف و پاکدامن و خویشتن‌دار گفتندی، اکنون کون خر و مندبور و دمسرد می‌خوانند.

می‌فرمایند که «چشم و گوش و زبان و دیگر اعضا از بهر جذب منفعت و دفع مضرت آفریده‌اند، و هر عضوی را از خاصیتی که سبب ایجاد او بوده منع کردن، موجب بطلان آن عضو است. پس چون بطلان عضو روا نیست هر کس باید که آنچه او را به چشم خوش می آید آن را بیند، و آنچه به گوش خوش می آید آن را شنود، و آنچه مصالح او بدان منوط باشد از خبث و ایذاء و بهتان و عشوه و دشنام فاحش و گواهی به دروغ آن بر زبان راند؛ اگر دیگری را بدان مضرتی باشد یا دیگری را خانه خراب شود بدان التفات نباید کرد، و خاطر از این معنی خوش باید داشت هر چه ترا خوش آید می‌کن و می گوی؛ هر کسی را که دلت می‌خواهد بی تحاشی می‌گای، تا عمر بر تو زوال نگردد.

تا بتوانی نگار دلبر می‌جوی

معشوقهٔ چابک و خوش و غر می‌جوی

چون یافتیش مده مجال نفسی

می‌گای و رها می‌کن و دیگر می‌جوی

می‌فرمایند که اگر استادی یا یاری را از این کس داعیهٔ تمتعی باشد باید که بی‌توقف و تردد تن در دهد و دفع به هیچ وجه روا ندارد که الفرصة تمر مر السحاب

از امروز کاری به فردا ممان

چه دانی که فردا چه گردد زمان

و باید که منع در خاطر نیارد که المنع کفر، و آن را غنیمت تمام باید شمرد؛ چه مشاهده می‌رود که هر کس از زن و مرد جماع نداد همیشه مفلوک و منکوب باشد و به داغ حرمان و خذلان سوخته و به براهین قاطعه مبرهن گردانیده‌اند که از زمان آدم صفی تا اکنون هر کس که جماع نداد امیر و وزیر و پهلوان و لشکرشکن و قتال و مالدار و دولتیار و شیخ و واعظ و معرّف نشد. دلیل بر صحت این قول آنکه متصوفه جماع دادن را علّة المشایخ گویند. در تواریخ آمده است که رستم زال آن همه ناموس و شوکت از کون دادن یافت. چنانکه گفته‌اند:

تهمتن چو بگشاد شلواربند

به زانو در آمد یل ارجمند

عمودی برآورد هومان چو دود

بدان‌سان که پیرانش فرموده بود

چنان در زه کون رستم سپوخت

که از زخم آن کون رستم بسوخت

دگر باره هومان در آمد به زیر

تهمتن به سان هژبر دلیر

بدو در سپوزید یک کیر سخت

که شد کون هومان همه لخت لخت

دو شمشیر زن کون‌دریده شدند

میان یلان برگزیده شدند

تو نیز ای برادر چو گردی قوی

سزد گر سخن‌های من بشنوی

بخسبی و کون سوی بالا کنی

هنرهای خود را هویدا کنی

که تا هر کس آید همی‌گایدت

دل از کیر خوردن بیاسایدت

«چو بر کس نماند جهان پایدار

همان به که نیکی بود یادگار»

و نیز گفته‌اند:

سعادتِ ابدی در جماع کردن دان

ولیک گوی سعادت کسی برد که دهد

حقا که بزرگان ما این سخن از سر تجربه می‌فرمایند و حق با طرف ایشان است. چه به حقیقت معلوم شده است که کون‌درستی یمنی ندارد. مرد باید که دهد و ستاند – چه نظام کارها به داد و ستد است؛ تا او را بزرگ و کریم الطرفین توان گفت؛ و اگر پدر و مادرش داده باشند او را نسیب الابوین خطاب شاید کرد. و اگر چه بعضی از عوام طعنه زنند که جماع دادن کرمی باژگونه و مروتی از کونسو باشد؛ اما سخن ایشان را اعتباری نیست، و ندانسته باشند که: الجود بالنفس اقصی غایه الجود هر کس از بدبختی، فرصت دادن فوت کند کلید دولت گم کرده باشد و ابدالدهر در مذلت و شقاوت بماند، و شاعر در حق او گفته است:

بهل تا به دندان گزد پشت دست

تنوری چنین گرم و نانی نبست

آن نیک بخت را که مستعد قبول نصایح است، در این باب، این قدر کافی است. ایزد باری همگنان را توفیق خیر کرامت کناد.

ادامه‌ی اخلاق الاشراف

  1. باب چهارم در عدالت - مذهب مختاراما مذهب اصحابنا آنکه: این سیرت اسوء سیَر است و عدالت مستلزم خلل بسیار و آن را به دلایل واضح روشن گردانیده‌اند، و می‌گویند: بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی بر سیاست است، تا از کسی نترسند فرمان آنکس نبرند، و همه یکسان باشند و بنای کارها خلل پذیرد، و نظ
  2. باب پنجم در سخاوت - مذهب منسوخاز ثقات مروی است که مردم در ایام سابق سخاوت را پسندیده داشته‌اند و کسی را که بدین خلق معروف بوده شکر گفته‌اند و بدان مفاخرت نموده فرزندان را بدین خصلت تحریض کرده‌اند. این قسم را چنان معتقد بوده‌اند که اگر مثلا شخصی گرسنه‌ای را سیر کردی یا برهنه‌ای را پوشا
  3. باب پنجم در سخاوت - مذهب مختارچون بزرگان ما که به رزانت رای و دقت نظر از اکابر ادوار سابق مستثنی‌اند به استقصای هر چه تمامتر در این باب تامل فرمودند، رای انور ایشان بر عیوب این سیرت واقف شد.لاجرم در ضبط اموال و طراوت احوال خود کوشیده نص تنزیل را که «کلوا و اشربوا و لا تسرفوا» و دیگر «
  4. باب ششم در حلم - مذهب منسوخحلم، عبارت از بردباری است. قدما حلیم کسی را گفته‌اند که نفس او را سکون و طمانینتی حاصل شده باشد که غضب به آسانی تحریک او نتواند کرد، و اگر مکروهی بدو رسد در اضطراب نیفتد. از حضرت رسالت مروی است که «الحلم حجاب الآفات» لفظ حلیم را چون مقلوب کنی ملح شود، و ا
  5. باب ششم در حلم - مذهب مختارراستی اصحابنا نیز این خلق را به کلی منع نمی‌فرمایند. می‌گویند که اگر چه آن کس را که حلم و بردباری ورزید، مردم بر او گستاخ شوند و آن را بر عجز او حمل کنند؛ اما این خُلق متضمن فواید است، و او را در مصالح معاش مدخلی تمام باشد.
  6. باب هفتم در حیاء، وفا، صدق، رحمت و شفقت - مذهب منسوخحکما فرموده‌اند که حیاء، انحصار نفس باشد تا از فعل قبیح که موجب مذمت باشد احتراز نماید. رسول- علیه السلام- می‌فرماید که «الحیاء من الایمان»؛ و وفا (التزام) طریق مواسات سپردن است و از چیزی که بدو رسیده به مکافات آن قیام نمودن. در نصّ تنزیل آمده است که «من
  7. باب هفتم در حیاء، وفا، صدق، رحمت و شفقت - مذهب مختاراصحابنا می‌فرمایند که این اخلاق به غایت مکرّر و مجوّف است. هر بیچاره‌ای که به یکی از این اخلاق ردیئه مبتلا گردد، مدة العمر خائب و خاسر باشد، و بر هیچ مرادی ظفر نیابد. خود روشن است که صاحب حیا از همه نعمت‌ها محروم باشد و از اکتساب جاه و اقتناء مال قاصر، حی
همه‌ی اخلاق الاشراف ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.