پرش به محتوای اصلی
نورعلیشاه نورعلیشاه

جامع الاسرار

بخش ۶ - حکایت

وقتی در مشهد مقدس مسافر بودم و در کاروانسرای بیکس و غریب مجاور شبی با دل شکسته و خاطر خسته در بستر بیتابی و بیخوابی غنوده طایفه از هنود پیرامنم نشسته و قفل بیان را به مفتاح زبان گشوده از آنجا که جلوه حسن معشوقی پیوسته شمع تجلی را افروخته خواهد و پروانه جان عشاق را در زبانه او بال و پر سوخته آفتاب در دل شیر بود و ماه در دهان ماهی زحل بزغاله میفروخت و مشتری خریدار بره مریخ دروگر و عطارد خوشه چین زهره را با شاه قربی بود و شاه را با زهره نظری فراش قضا مروحه طاوسی فلک را در دست گرفته مرغ هوا را در منقل نار کباب میکرد و قطره آبی چنان نایاب بود که خاکسار زمین از تشنگی اشک یتیمان را تصور آب مینمود آتش جانسوز عشق بر دل غالب و دل جان بلب رسیده بر قطره آبی طالب سبوئی بی آب در پیش داشتم و یارای آب کردن نداشتم سحاب رحمت از دریای قدرت خروشیدن گرفت و زلال جاوید از چشمه امید جوشیدن آب داری ازدر سخا درآمده سبو بر گرفت و از زلال کرم پر نموده بنهاد و برفت دست قضا آستین فشان قانون قدر ساز کرد و گیتی پای کوبان در طرب آمده جستن آغاز و لوله از زمین خواست غلغله به سبو نشست آب بریخت و سبو بشکست گوهر نامرادی را با مژه خون پالا سفتم و شربت تشنه کامی را نوشیده نظمی آبدار گفتم

بصحرای فنا در دیگ سودا

خیال آب و نان پختن ز خامی است

اگر لب تشنه آب حیاتی

زلال زندگی در تشنه کامیست

خط لب معشوق ازل کرده برات

برچشمه تشنه کامیم آب حیات

ار تیغ ستم گر کشدم زنده کند

ور سم جفا بنوشدم هست نبات

رئیس طایفه هنود را از آتش این سخن شعله درسرگرفت و دیده جان بنور ایمان منور دل از ظلمتکده کفر برگرفت معلوم شد که درستی سبو در شکستن آن بود و زلال امید در چشمه نومیدی پنهان

ز نومیدی بسی امید خیزد

ز جیب تیره شب خورشید خیزد

شهید عشق جانان زنده باشد

پس از هر گریه ای صد خنده باشد

گرت با آب حیوان هست کامی

بود سرچشمه اش در تشنه کامی

چون هندو جامه کفر برتن درید و بتشریف ایمان مشرف گردید گفتم از نیرنگ و فنون چه داری بیان کن باری گفت چون پای بیرنگی در میان آید نیرنگ را رنگی نماند.

کیست هندو نفس کافر کیش تو

خوش نشسته روز و شب در پیش تو

میکشد هر دم به نیرنگی تورا

مینماید هرزمان رنگی تورا

گاه آراید لباس فاخرت

برنشاند گاه بر پشت خرت

گاه رخشی زیر زینت میکشد

گاه از زین بر زمینت میکشد

گاه سازد قصرهای زرنگار

صف کشیده چاکران در وی هزار

گاه سازد بند فرزند و زنت

طوق لعنت را نهد بر گردنت

گه ز دوزخ گوید و گاه از بهشت

گه به کعبه آردت گاهی کنشت

گه به شهر و گه به صحرا خواندت

گه به ساحل گه بدریا راندت

گه گذارد تاج شاهی برسرت

گه دواند چون گدا برهر درت

گه بصلحت آرد و گاهی بجنگ

گه بنامت میکشد گاهی به ننگ

گه ز عزت در طمع اندازدت

تا بذلت در طمع مع سازدت

هر زمان بنمایدت رنگی دگر

سازد از بهر تو نیرنگی دگر

تا نماید فرع را پیش تو اصل

سازدت مهجور از دربار وصل

فرع نمودیست فانی واصل بودیست باقی گر طالب وصلی باصل کوش و از فرع دیده بپوش هندوی نفس را مسلمان کن تا از چنگ نیرنگ برآئی جمعیت افکار مکر را از دل پریشان کن تا از در بیرنگی درآئی

پای بیرنگی چو آمد در میان

رنگ و نیرنگت همه شد برکران

لیک تا در دل بکاری تخم رنگ

حاصلی جز رنگ کی آری بچنگ

اینهمه رنگ تو اندر کف دلا

یکدو روزی بیش نبود چون حنا

دست و پا رازین حنا کن شستشو

رنگ را بگذار و بیرنگی بجو

تا ز بند هجر آزادت کند

در کمند وصل دلشادت کند

ادامه‌ی جامع الاسرار

  1. بخش ۸ - حکایت در فوائد خاموشیصاحبدلی را دیدم در محفلی نشسته و عقد صحبت با کاملی در میان بسته هر قطره از زلال گفتارش بحری پر لالی و هر ذره از پرتو رخسارش مهری لایزالی چهره جمال برنور جلال آراسته و آئینه جلال بجلوه جمال پیراسته سخنش تشنگان را چشمه حیوان و کشتگان را حیات جاودان گاه بدید
  2. بخش ۹ - حکایت در فوائد سخنوقتی میگذشتم بشهری رسیدم ناگاه بنهری دو طایفه را دیدم بر کنار نهر نشسته و عقد مکالمه برمیان بسته همه در مجادله مسکوب و بمعادله منسوب تیغ زبان در معرکه بیان کشیدم و سبب مهلکه یک بیک پرسیدم بعضی آبرا موج میگفتند و برخی موج را آب و جمعی سراب را دریا و خیلی د
  3. بخش ۱۰ - حکایت مرموزهعارفی دید دنیا را در عالم رؤیا دختر جمیله با قامت رعنا داغهایش بر جبین مبین و جراحتها بر پشت پای نگارین پرسید که این داغ چراست و این جراحت از کجاست گفت بسیاری از جوانمردان هستند که از شراب قرب الهی مستند گل مراد نچینند جز از گلشن و غنچه دل نشکفند جز به نس
  4. بخش ۱۱ - حکایت در فضیلت قناعتوقتی در ارض اقدس مشهد مقدس در کاروانسرائی با درویش بینوائی هم حجره بودیم و همسفره روزها قرص خورشیدمان زیب خوان و شبها از خوشه پروین زبیب قوه روان پیوسته بر سفره قناعت میهمان و شخص تسلیم و رضا را میزبان چند روزی بدین منوال گذران حال بود عاقبت درویش بینوا ر
  5. بخش ۱۲ - حکایتحکیمی با حذ اقترا شنیدم که باب طبابت گشاده بود و مریضه حامله را مداوا مینمود اتفاقاروزی با دم روح افزا از دارالشفاء درآمده بعزم زیارت اهل قبور در کوچه عبور میکرد جمعی را دید دست پریشانی در حلقه ماتم زده تابوتی بر دوش دارند و گریبان شکیبائی را دریده شاهد ع
  6. بخش ۱۳ - حکایت در نواسنجی عدالتروزی به قبرستانی درگذر بودم و در بحر آفرینش غوطه ور مشعل زرین مهر از سقف سیمین سپهر فروزان بود و صحن زمین از تابش آن سوزان شراره هوا درسر شعله ور شد و پشت پا از عرق جبین تر آفتاب جهانسوز قیامت از مشرق فکرت در فضای خیال تابان گشت و شاهین میزان عدالت در عرص
  7. بخش ۱۴ - حکایتصاحبدلی را شنیدم در قصر تنهائی نشسته و در آمیزش بررخ اغیار بسته شمشیر ذکر مدامش حمایل و سپر فکر تمامش مقابل نه هوای باغ بودش و نه تمنای راغ پیوسته قدم بعرصه مجاهده نهادی وابواب مشاهده گشادی سخن نگفتنی جز بحلقه عرفان و قدم نزدی جز بدایره ایقان از آنجا که آ
  8. بخش ۱۵ - حکایتعنکبوتی درگوشه بام از مشقت تمام تاری چند بر یکدیگر تافته بود و دام پرشکنجی با هزاران رنج بافته خواست تا مگسی صید نماید خود به قید درآمد چندانکه سعی درآزادی کرد بر گرفتاری افزود عاقبت از دامی که نهاده بود کامی نبرد و خود بدام افتاده ناگاه بمرد.
همه‌ی جامع الاسرار ←

نورعلیشاه درباره‌ی نورعلیشاه

محمدعلی فرزند میرزا عبدالحسین طبسی (زادهٔ حدود ۱۱۶۰ قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۲۱۲ قمری در موصل)، ملقب به نورعلیشاه (اول) و متخلص به «نورعلی» صوفی و شاعر ایرانی و از اقطاب سلسلهٔ دراویش نعمت اللهی است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.