پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

سفرنامه

بخش ۲ - حکایت

بذله ای خوش یادم آمد حسب حال

از بزرگی در لطافت بی همال

گفت وقتی واعظی در کشوری

از برای وعظ شد بر منبری

خوش نفس شیرین سخن گیرا دمی

در فصاحت سخت کوشی محکمی

گر کسی را گفت هست از من سؤال

وقت ازین بهتر ندانم لامحال

هر که را از من سؤالی خاطرست

گو بکن اینک جوابش حاضرست

بود خر گم کرده ای بر پای خاست

گفت گم کردم خری بنگر کجاست

گفت بنشین تا بگویم دم مزن

مجلس تذکیر من برهم مزن

مرد خر را از سر خود باز کرد

قصه ای در باب عشق آغاز کرد

حاضران را دل خدا داند کجا

ریش بالان کرده سرها در هوا

گفت در اثنای حال ای امتان

کیست کو عاشق نشد از جملتان

زین گرانجانی سبک بر پای خاست

گفت اینک شاهد عالم خداست

من که در اوقات پنجه سال زیست

عاشقی هرگز ندانستم که چیست

از سر منبر به خر گم کرده پیر

گفت هین اینک خرت ریشش بگیر

هر که را خاطر نه جای دیگرست

یعنی عاشق نیست، از خر کمترست

ادامه‌ی سفرنامه

  1. بخش ۴ - حکایتبا یکی از جمع اخوان الصفاء
  2. بخش ۵ - حکایتنو مریدی کردی از پیری سؤال
  3. بخش ۶ - حکایتاز پدر دارم حیاتش دیرباد
  4. بخش ۷ - حکایتگفت اسپهبد به پیشین روزگار
  5. بخش ۸ - حکایتحالتی افتاد شیخی را مگر
  6. بخش ۹ - حکایتبود در اطراف آذربایجان
  7. بخش ۱۰ - حکایتبود رندی سخت مخمر هولناک
  8. بخش ۱۱ - حکایتعورتی در گوکچه دیدم سوگوار
همه‌ی سفرنامه ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.