پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

باب هشتم - در نکوهش غرور و عجب و دروغ و شکر احسان خداوندگار به جای آوردن

بخش ۲ - حکایت

به بغداد بُد شاعری کامکار

شد از جعفر برمکی نامدار

سخن گوی و درّاک و حاضر جواب

زبانی چو آتش حدیثی چو آب

جو تیغ زبان در سخن رانَدی

لب خشمگین را بخندانَدی

ندیمی چو او در ملاحت نبود

نظیرش به نطق و فصاحت نبود

مگر بود دون‌همّت از حرص و آز

به رویش نمیشد در خیر باز

توانگر به انعام جعفر به مال

به سر بُرده در صدر او چند سال

مگر کرد روزی هوای ندیم

ز گنجور درخواست طبع کریم

بیاورد دینار زر یک هزار

بفرمود با خادم حق گزار

که بردار با من بیاور به راه

هر آنگه که سوی تو کردم نگاه

بنه پیش او تا شود شادکام

چنین کرد جوینده ننگ و نام

چو جعفر درآمد به صحن سرای

بپژمرد طبعش از آن تیره جای

نگه کرد در خانه چیزی ندید

ز آثار نعمت پشیزی ندید

نه در سر نه در بر نه در خانه هیچ

ز بنگاه دون‌همّتان ره بپیچ

حصیری به صد پاره ده ساله زیر

گذشتن ز باروی آن خانه دیر

خُمی سرشکسته سبویی کهن

میفزای اینجا دگر بر سخن

چو آگاه گشت از کم و بیش او

پشیمان شد از آمدن پیش او

به خادم نظر کرد و بَرزَد گره

بر ابرو که زر پیش احمق منه

نکرد التفاتی به شاعر وزیر

نیامد حدیثش دگر جایگیر

بسی هزل و جِد گفت و سودش نداشت

نه لب بر گشاد و نه سر برفراشت

برون رفت جعفر ز نزدیک او

تُفو کرد بر جان تاریک او

یکی گفتش ای آفتاب عرب

دو چیز از تو امروز دیدم عجب

یکی آنکه خود را نگه داشتی

به گوش آن همه هزل بگذاشتی

به چندان مضاحک نکردی نشاط

فرح را چنان دَرْنِوشتی بساط

دویم آنکه نارفته بر وی خطا

گرفتی ازو باز رسم عطا

دژم بودن و بخل کردن چنین

نبودی ترا رسم و خو پیش ازین

بدو گفت جعفر که صاحب خرد

ز اندرز پیشینگان نگذرد

مده سر شبانی به گرگ ای سلیم

که جوری صریح است و ظلمی عظیم

مریز ای پسر دانه در شور بوم

که شاخ شکر نی، نرُست از زقوم

نمی‌دانم از غصة آن گدای

که چونم، به سر می روم یا به پای!

عطایی بدان میدهد نامجوی

که چون دخترانش بپوشند روی

دریغ است احسان به ناحق شناس

نسیجش فرستی بپوشد پلاس

بود گنج دادن به ناارجمند

به نزدیک خَلق و خدا ناپسند

هبا بود در حق آن مرد ریگ

همه سعی من همچو روغن به ریگ

نبیند ز من باز هرگز عطا

نگردم دگرباره گرد خطا

به ناقص وجود آنکه بخشد درم

چو من بایدش باز جست از عدم

گرفتم نظر باز از آن بی خبر

به چشم و دلم درنیاید دگر

نبینی که ماه منازل نورد

چو اظهار احسان خورشید کرد

از آنجا که تعظیم خَور می‌کند

نظر سوی او بیشتر می‌کند

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.