پرش به محتوای اصلی
ملا احمد نراقی ملا احمد نراقی

مثنوی طاقدیس

بخش ۱۰۸ - حکایت زلیخا و ملاقات او یوسف علیه السلام را

چون زلیخا شد اسیر بند عشق

گردنش افتاد در آوند عشق

عشق لشکر تاخت بر ملک دلش

کرد یغما حاصل آب و گلش

ابر غم افشاند بر برگ گلش

نی در آن شاخی به جا نه بلبلش

سیل عشق از خانه‌اش بنیاد برد

سنبل و نسرین آن را باد برد

صرصری بر روضهٔ حسنش دمید

سروش از پا رفت شمشادش خمید

نازش از سر عشوه‌اش از یاد رفت

آبش از جو خاک او بر باد رفت

سود بر مشک ترش کافور خشک

داد کافور آهُوَش بر جای مشک

زعفران شد سوده بر برگ گلش

رفت تاب از پیچ و تاب سنبلش

آهُوَش شد صید صیادی شگرف

بر پر زاغش فرو بارید برف

شد زریری چهرهٔ گلگون او

شد کمانی قامت موزون او

شعله‌ور شد عشق اندر جان او

سوخت هم پیدا و هم پنهان او

حاجب از در رفت از درگه حجاب

حجله‌اش برچیده شد ایوان خراب

دیده‌اش نی تا ببیند روی دوست

رخصتش نی تا گراید سوی دوست

ساخت از نی سایبانی در رهی

کاندران یوسف گذر کردی گهی

در گذرگاهش به صد بیم و امید

چون گدایان با همه غمها خزید

گوش او بر هر صدایی تا کو بو

بشنود از یک سخن گو نام او

هر که بگذشتی از آن ره مرد و زن

ساز کردی بر وی از یوسف سخن

روزها از رهگذاران در سراغ

دارد آن مه جا به ایوان یا به باغ

شام با اختر نشستی روبرو

کردی از اختر ز یوسف جستجو

کای برین فیروزه منظر دیده‌بان

قصه گو با من از آن نامهربان

در کدامین بزم او را مسکن است

از کدامین شمع بزمش روشن است

در کدام ایوان بود او را قرار

عیش دارد با کدامین گلعذار

زلف پیچاپیچ او در دست کیست

کیست امشب مست او او مست کیست

چشم مخمورش به روی کیست باز

دست کی بر زلف مشکینش دراز

ساعدش طوق کدامین گردن است

یا سرش زیب کدامین دامن است

لعل او با لعل کی گردیده جفت

با که در بستر به کام دل بخفت

در سحرگه ره گرفتی بر صبا

با صبا گفتی پس از صد مرحبا

مرحبا ای باد گلبوی سحر

بازگو داری گر از یوسف خبر

هیچت افتاده است بر کویش گذار

هیچ افشاندی ز گیسویش غبار

بر سرش کردی پریشان کاکلش

بر گرفتی عطر از برگ گلش

هیچ غلتیدی به سنبل‌زار او

هیچ داری بویی از گلزار او

کار او در روز و شب این بود این

گاه دیگر گریه و گاهی انین

تا به روزی صبح دولت چون دمید

بارگه خورشید بر خاور کشید

دل تپیدن در برش آغاز کرد

رنگ از رخسار او پرواز کرد

بر سر دل می‌نهادی گاه دست

گاه برمی‌خاست گاهی می‌نشست

آن یکی پرسید ازو کی ناتوان

ای بهار روزگارت را خزان

از چه زینسان داری امروز اضطراب

در تحیر گاه و گه در التهاب

گفت از غیبم ندایی می‌رسد

خوش صدای آشنایی می‌رسد

آید امروزم همی در گوش جان

سخت آواز درای کاروان

کاروان کشور مصر صفا

کاروان راه اقلیم وفا

بویی از آن گلستان آید همی

بوی آن نامهربان آید همی

بر مشامم آید از آن بوستان

عطر گلهای وصال ای دوستان

دانم ای همدم که امروزم سپهر

از ترحم بر سر لطفست و مهر

یا مرا پیکی رسد زان شهریار

یا نسیمی می‌وزد از آن دیار

یا بر آن ره شهسوارم را گذار

افتد ای یاران فغان از انتظار

ای دریغا انتظارم می‌کشد

می‌کشد امروز و زارم می‌کشد

حلقه بر در می‌زند امروز یار

گوییا خوابست چشم روزگار

آری آری تا بر معشوقه دان

از دل عاشق دهی خوش شایگان

عشق مرآتی بود در وی عیان

جملهٔ احوال جانان نزد جان

بلکه چون معشوق در دل حاضر است

جمله اسرارش بر دل ظاهر است

هر نسیمی بگذرد بر کوی یار

می‌نگیرد تا بر عاشق قرار

هر غبار از کوی جانان شد بلند

چهرهٔ عاشق بود آن را کمند

هر صدایی شد بلند از کوی او

گوش عاشق منزل و ماوای او

هر غم و شادی در آنجا شد پدید

بر دل عاشق نصیبی زان رسید

عشق عاشق را ز خود سازد تهی

پر کند پس زان نگار خرگهی

سینه و دل چشم و گوش و مغز و پوست

جمله را خالی کند از غیر دوست

عشق باشد خود قرقچی و کند

ملک جان و تن قرق بر نیک و بد

تا درآید اندر آن جانان او

کس نه جز جانان او یا جان او

جان هم آنجا در وفای آن نگار

مانده ورنه کی گرفته‌ستی قرار

عشق خود آتش مزاج و سرکش است

ملتهب در روز و شب چون آتش است

شعلهٔ آتش به هر جا اوفتاد

خاک و آبش را دهد یکسر به باد

رخت از آنجا بندد آرام و سکون

اندر آن پیدا شود شور جنون

سینه باشد روز و شب در التهاب

دل همی در سوزش و در اضطراب

دیده گریان لب پر از آه و فغان

عاشق بیچاره حیران و زکان

گاه در وجد و گهی اندر طرب

گاه در یأس و گهی اندر طلب

گاه در فریاد و گاهی در انین

گه دَوَد سوی یسار و گه یمین

تا ببندد رخت از اقلیم جان

آنچه باشد غیر یار مهربان

ملک تن از غیر او خالی شود

پس پر از انوار اجلالی شود

عشق جذابست چون در دل نشست

هم درِ دل را ز غیر دوست بست

می کشد تا خانهٔ دل دوست را

زو کند پُر، مغز را و پوست را

چون ز جذب عشق یار مهربان

آمد و بنشست در اقلیم جان

لشکر حسنش به همره فوج فوج

در دهانش آب حیوان موج موج

عشق سرکش گیرد آرام و سکون

بار بندد چون خزد آنجا جنون

پرده اندازد حیا بر روی عشق

هم شود مبدل از آن پس خوی عشق

محو گردد خود در آب و تاب حسن

آتشش گردد خمُش از آب حسن

ترک غمازی و بیتابی کند

آتشی بگذارد و آبی کند

عاشقی هرجا ببینی پرده‌در

چهره‌اش خونین ز خوناب جگر

ناله‌اش راه فلک برداشته

گریه‌اش دامان ز اشک انباشته

نیست عاشق بل هوسناکست آن

یا اسیر عشق ناپاکست آن

یا که عشقش را بود آغاز کار

نونهالش برنیاورده است بار

نی ز دل کرده برون اغیار را

نی کشیده اندر آنجا یار را

حسن اگر آنجا زدی خرگاه خویش

عشق را کی بود یارای فریش

عشق چون بر سینه پا بر جای شد

پخته و جذاب و روح افزای شد

کرد تسخیر دیار جسم و جان

یس سپرد آن را به یار مهربان

ادامه‌ی مثنوی طاقدیس

  1. بخش ۱۱۰ - در بیان گردیدن مجنون گرد سگ کوی لیلیهر سگی در کوی او دارد گذار
  2. بخش ۱۱۱ - حکایت شوریده ای که به کلیسای نصاری رفتبود یک شوریده در شهر هری
  3. بخش ۱۱۲ - در بیان آنکه نزد عاقل هرچه هست علامت توحید است و معنی بی نشانی خدا چیستآنکه او باشد نشان خویشتن
  4. بخش ۱۱۳ - تتمه حکایت آن مرد شوریده حالچون به آنجا آمد آن بی نام و ننگ
  5. بخش ۱۱۴ - در بیان حکایت میرفندرسکی و کفار روم و فرنگآن شنیده‌ستی که میرفندرسک
  6. بخش ۱۱۵ - اتمام اذان مرحوم میرقدس سره و احرام بستن به نمازآمد از بام و به گنبد پا نهاد
  7. بخش ۱۱۶ - رجوع به تتمه حکایت مرد شوریده ی هروی و اهل کلیساپیش آن شوریده افتادند خاک
  8. بخش ۱۱۷ - مطلع شدن شیخ فقیه از عمل و قول آن شوریدهگفت با وی از پس صد اعتذار
همه‌ی مثنوی طاقدیس ←

ملا احمد نراقی درباره‌ی ملا احمد نراقی

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادی‌الثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه‍.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.