پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة

قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفت

پس ز صدق او دل آن کس شکفت

بوی صدقش آمد از سوگند او

سوز او پیدا شد و اسپند او

دل بیارامد به گفتار صواب

آنچنان که تشنه آرامد به آب

جز دل محجوب کو را علتیست

از نبیش تا غبی تمییز نیست

ورنه آن پیغام کز موضع بود

بر زند بر مه شکافیده شود

مه شکافد وان دل محجوب نی

زانک مردودست او محبوب نی

چشمه شد چشم عسس ز اشک مبل

نی ز گفت خشک بل از بوی دل

یک سخن از دوزخ آید سوی لب

یک سخن از شهر جان در کوی لب

بحر جان‌افزا و بحر پر حرج

در میان هر دو بحر این لب مرج

چون یپنلو در میان شهرها

از نواحی آید آن‌جا بهر ما

کالهٔ معیوب قلب کیسه‌بر

کالهٔ پر سود مستشرف چو در

زین یپنلو هر که بازرگان‌ترست

بر سره و بر قلب‌ها دیده‌ورست

شد یپنلو مر ورا دار الرباح

وآن دگر را از عمی دار الجناح

هر یکی ز اجزای عالم یک به یک

بر غبی بندست و بر استاد فک

بر یکی قندست و بر دیگر چو زهر

بر یکی لطفست و بر دیگر چو قهر

هر جمادی با نبی افسانه‌گو

کعبه با حاجی گواه و نطق‌خو

بر مصلی مسجد آمد هم گواه

کو همی‌آمد به من از دور راه

با خلیل آتش گل و ریحان و ورد

باز بر نمرودیان مرگست و درد

بارها گفتیم این را ای حسن

می‌نگردم از بیانش سیر من

بارها خوردی تو نان دفع ذبول

این همان نانست چون نبوی ملول

در تو جوعی می‌رسد تو ز اعتلال

که همی‌سوزد ازو تخمه و ملال

هرکه را درد مجاعت نقد شد

نو شدن با جزو جزوش عقد شد

لذت از جوعست نه از نقل نو

با مجاعت از شکر به نان جو

پس ز بی‌جوعیست وز تخمهٔ تمام

آن ملالت نه ز تکرار کلام

چون ز دکان و مکاس و قیل و قال

در فریب مردمت ناید ملال

چون ز غیبت و اکل لحم مردمان

شصت سالت سیریی نامد از آن

عشوه‌ها در صید شلهٔ کفته تو

بی ملولی بارها خوش گفته تو

بار آخر گوییش سوزان و چست

گرم‌تر صد بار از بار نخست

درد داروی کهن را نو کند

درد هر شاخ ملولی خو کند

کیمیای نو کننده دردهاست

کو ملولی آن طرف که درد خاست

هین مزن تو از ملولی آه سرد

درد جو و درد جو و درد درد

خادع دردند درمان‌های ژاژ

ره‌زنند و زرستانان رسم باژ

آب شوری نیست درمان عطش

وقت خوردن گر نماید سرد و خوش

لیک خادع گشته و مانع شد ز جست

ز آب شیرینی کزو صد سبزه رست

هم‌چنین هر زر قلبی مانعست

از شناس زر خوش هرجا که هست

پا و پرت را به تزویری برید

که مراد تو منم گیر ای مرید

گفت دردت چینم او خود درد بود

مات بود ار چه به ظاهر برد بود

رو ز درمان دروغین می‌گریز

تا شود دردت مصیب و مشک‌بیز

گفت نه دزدی تو و نه فاسقی

مرد نیکی لیک گول و احمقی

بر خیال و خواب چندین ره کنی

نیست عقلت را تسوی روشنی

بارها من خواب دیدم مستمر

که به بغدادست گنجی مستتر

در فلان سوی و فلان کویی دفین

بود آن خود نام کوی این حزین

هست در خانهٔ فلانی رو بجو

نام خانه و نام او گفت آن عدو

دیده‌ام خود بارها این خواب من

که به بغدادست گنجی در وطن

هیچ من از جا نرفتم زین خیال

تو به یک خوابی بیایی بی‌ملال

خواب احمق لایق عقل ویست

هم‌چو او بی‌قیمتست و لاشیست

خواب زن کمتر ز خواب مرد دان

از پی نقصان عقل و ضعف جان

خواب ناقص‌عقل و گول آید کساد

پس ز بی‌عقلی چه باشد خواب باد

گفت با خود گنج در خانهٔ منست

پس مرا آن‌جا چه فقر و شیونست

بر سر گنج از گدایی مرده‌ام

زانک اندر غفلت و در پرده‌ام

زین بشارت مست شد دردش نماند

صد هزار الحمد بی لب او بخواند

گفت بد موقوف این لت لوت من

آب حیوان بود در حانوت من

رو که بر لوت شگرفی بر زدم

کوری آن وهم که مفلس بدم

خواه احمق‌دان مرا خواهی فرو

آن من شد هرچه می‌خواهی بگو

من مراد خویش دیدم بی‌گمان

هرچه خواهی گو مرا ای بددهان

تو مرا پر درد گو ای محتشم

پیش تو پر درد و پیش خود خوشم

وای اگر بر عکس بودی این مطار

پیش تو گلزار و پیش خویش زار

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسدباز گشت از مصر تا بغداد او
  2. بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخرهآن دو گفتندش که اندر جان ما
  3. بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصهجوحی هر سالی ز درویشی به فن
  4. بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخرهمکر زن پایان ندارد رفت شب
  5. بخش ۱۲۸ - آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخرهنایب آمد گفت صندوقت به چند
  6. بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخرهزین سبب پیغامبر با اجتهاد
  7. بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامهبعد سالی باز جوحی از محن
  8. بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاه‌زاده و ملازمت او در حضرت شاهشاه‌زاده پیش شه حیران این
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.