پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر پنجم

بخش ۷۵ - بیان آنک آنچ بیان کرده می‌شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می‌آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می‌کند و العاقل یکفیه الاشاره

زانک پیلم دید هندستان به خواب

از خراج اومید بر ده شد خراب

کیف یاتی النظم لی والقافیه

بعد ما ضاعت اصول العافیه

ما جنون واحد لی فی الشجون

بل جنون فی جنون فی جنون

ذاب جسمی من اشارات الکنی

منذ عاینت البقاء فی الفنا

ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی

ماندم از قصه تو قصهٔ من بگوی

بس فسانهٔ عشق تو خواندم به جان

تو مرا که افسانه گشتستم بخوان

خود تو می‌خوانی نه من ای مقتدی

من که طورم تو موسی وین صدا

کوه بیچاره چه داند گفت چیست

زانک موسی می‌بداند که تهیست

کوه می‌داند به قدر خویشتن

اندکی دارد ز لطف روح تن

تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب

آیتی از روح هم‌چون آفتاب

آن منجم چون نباشد چشم‌تیز

شرط باشد مرد اصطرلاب‌ریز

تا صطرلابی کند از بهر او

تا برد از حالت خورشید بو

جان کز اصطرلاب جوید او صواب

چه قدر داند ز چرخ و آفتاب

تو که ز اصطرلاب دیده بنگری

درجهان دیدن یقین بس قاصری

تو جهان را قدر دیده دیده‌ای

کو جهان سبلت چرا مالیده‌ای

عارفان را سرمه‌ای هست آن بجوی

تا که دریا گردد این چشم چو جوی

ذره‌ای از عقل و هوش ار با منست

این چه سودا و پریشان گفتنست

چونک مغز من ز عقل و هش تهیست

پس گناه من درین تخلیط چیست

نه گناه اوراست که عقلم ببرد

عقل جملهٔ عاقلان پیشش بمرد

یا مجیر العقل فتان الحجی

ما سواک للعقول مرتجی

ما اشتهیت العقل مذ جننتنی

ما حسدت الحسن مذ زینتنی

هل جنونی فی هواک مستطاب

قل بلی والله یجزیک الثواب

گر بتازی گوید او ور پارسی

گوش و هوشی کو که در فهمش رسی

بادهٔ او درخور هر هوش نیست

حلقهٔ او سخرهٔ هر گوش نیست

بار دیگر آمدم دیوانه‌وار

رو رو ای جان زود زنجیری بیار

غیر آن زنجیر زلف دلبرم

گر دو صد زنجیر آری بردرم

ادامه‌ی دفتر پنجم

  1. بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسقشعله می‌زد آتش جان سفیه
  2. بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایهای خروسان از وی آموزید بانگ
  3. بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشارهجسم مجنون را ز رنج و دوریی
  4. بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام گفت معشوقی به عاشق ز امتحان
  5. بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمآن امینان بر در حجره شدند
  6. بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودةشاه قاصد گفت هین احوال چیست
  7. بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته استاین جنایت بر تن و عرض ویست
  8. بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و مکن میان مجرمان حکم ای ایاز
همه‌ی دفتر پنجم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.