پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر پنجم

بخش ۳۴ - در صفت آن بی‌خودان کی از شر خود و هنر خود آمن شده‌اند کی فانی‌اند در بقای حق هم‌چون ستارگان کی فانی‌اند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد

چون فناش از فقر پیرایه شود

او محمدوار بی‌سایه شود

فقر فخری را فنا پیرایه شد

چون زبانهٔ شمع او بی‌سایه شد

شمع جمله شد زبانه پا و سر

سایه را نبود بگرد او گذر

موم از خویش و ز سایه در گریخت

در شعاع از بهر او کی شمع ریخت

گفت او بهر فنایت ریختم

گفت من هم در فنا بگریختم

این شعاع باقی آمد مفترض

نه شعاع شمع فانی عرض

شمع چون در نار شد کلی فنا

نه اثر بینی ز شمع و نه ضیا

هست اندر دفع ظلمت آشکار

آتش صورت به مومی پایدار

برخلاف موم شمع جسم کان

تا شود کم گردد افزون نور جان

این شعاع باقی و آن فانیست

شمع جان را شعلهٔ ربانیست

این زبانهٔ آتشی چون نور بود

سایهٔ فانی شدن زو دور بود

ابر را سایه بیفتد در زمین

ماه را سایه نباشد همنشین

بی‌خودی بی‌ابریست ای نیک‌خواه

باشی اندر بی‌خودی چون قرص ماه

باز چون ابری بیاید رانده

رفت نور از مه خیالی مانده

از حجاب ابر نورش شد ضعیف

کم ز ماه نو شد آن بدر شریف

مه خیالی می‌نماید ز ابر و گرد

ابر تن ما را خیال‌اندیش کرد

لطف مه بنگر که این هم لطف اوست

که بگفت او ابرها ما را عدوست

مه فراغت دارد از ابر و غبار

بر فراز چرخ دارد مه مدار

ابر ما را شد عدو و خصم جان

که کند مه را ز چشم ما نهان

حور را این پرده زالی می‌کند

بدر را کم از هلالی می‌کند

ماه ما را در کنار عز نشاند

دشمن ما را عدوی خویش خواند

تاب ابر و آب او خود زین مهست

هر که مه خواند ابر را بس گمرهست

نور مه بر ابر چون منزل شدست

روی تاریکش ز مه مبدل شدست

گرچه همرنگ مهست و دولتیست

اندر ابر آن نور مه عاریتیست

در قیامت شمس و مه معزول شد

چشم در اصل ضیا مشغول شد

تا بداند ملک را از مستعار

وین رباط فانی از دارالقرار

دایه عاریه بود روزی سه چار

مادرا ما را تو گیر اندر کنار

پر من ابرست و پرده‌ست و کثیف

ز انعکاس لطف حق شد او لطیف

بر کنم پر را و حسنش را ز راه

تا ببینم حسن مه را هم ز ماه

من نخواهم دایه مادر خوشترست

موسی‌ام من دایهٔ من مادرست

من نخواهم لطف مه از واسطه

که هلاک قوم شد این رابطه

یا مگر ابری شود فانی راه

تا نگردد او حجاب روی ماه

صورتش بنماید او در وصف لا

هم‌چو جسم انبیا و اولیا

آنچنان ابری نباشد پرده‌بند

پرده‌در باشد به معنی سودمند

آن‌چنان که اندر صباح روشنی

قطره می‌بارید و بالا ابر نی

معجزهٔ پیغامبری بود آن سقا

گشته ابر از محو هم‌رنگ سما

بود ابر و رفته از وی خوی ابر

این چنین گردد تن عاشق به صبر

تن بود اما تنی گم گشته زو

گشته مبدل رفته از وی رنگ و بو

پر پی غیرست و سر از بهر من

خانهٔ سمع و بصر استون تن

جان فدا کردن برای صید غیر

کفر مطلق دان و نومیدی ز خیر

هین مشو چون قند پیش طوطیان

بلک زهری شو شو آمن از زیان

یا برای شادباشی در خطاب

خویش چون مردار کن پیش کلاب

پس خضر کشتی برای این شکست

تا که آن کشتی ز غاصب باز رست

فقر فخری بهر آن آمد سنی

تا ز طماعان گریزم در غنی

گنجها را در خرابی زان نهند

تا ز حرص اهل عمران وا رهند

پر نتانی کند رو خلوت گزین

تا نگردی جمله خرج آن و این

زآنک تو هم لقمه‌ای هم لقمه‌خوار

آکل و ماکولی ای جان هوش‌دار

ادامه‌ی دفتر پنجم

  1. بخش ۳۶ - صفت کشتن خلیل علیه‌السلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مریداین سخن را نیست پایان و فراغ
  2. بخش ۳۷ - مناجاتای مبدل کرده خاکی را به زر
  3. بخش ۳۸ - قال النبی علیه‌السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهالگفت پیغمبر که رحم آرید بر
  4. بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رآهوی را کرد صیادی شکار
  5. بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیاریدشد محمد الپ الغ خوارزمشاه
  6. بخش ۴۱ - بقیهٔ قصهٔ آهو و آخر خرانروزها آن آهوی خوش‌ناف نر
  7. بخش ۴۲ - تفسیر انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیران گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها می‌خوردند اگر چه آن خیالات صور گاوان در آینهٔ خواب نمودند تو معنی بگیرآن عزیز مصر می‌دیدی به خواب
  8. بخش ۴۳ - بیان آنک کشتن خلیل علیه‌السلام خروس را اشارت به قمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکان در باطن مریدشهوتی است او و بس شهوت‌پرست
همه‌ی دفتر پنجم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.