پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر چهارم

بخش ۴۶ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعدهٔ خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم

بعد سالی چند بهر رزق و کشت

شاعر از فقر و عَوَز محتاج گشت

گفت وقت فقر و تنگی دو دست

جست و جوی آزموده بهترست

درگهی را که آزمودم در کرم

حاجت نو را بدان جانب برم

معنی الله گفت آن سیبویه

یولهون فی الحوائج هم لدیه

گفت الهنا فی حوائجنا الیک

والتمسناها وجدناها لدیک

صد هزاران عاقل اندر وقت درد

جمله نالان پیش آن دیان فرد

هیچ دیوانهٔ فلیوی این کند

بر بخیلی عاجزی کدیه تند

گر ندیدندی هزاران بار بیش

عاقلان کی جان کشیدندیش پیش

بلک جملهٔ ماهیان در موجها

جملهٔ پرندگان بر اوجها

پیل و گرگ و حیدر اشکار نیز

اژدهای زفت و مور و مار نیز

بلک خاک و باد و آب و هر شرار

مایه زو یابند هم دی هم بهار

هر دمش لابه کند این آسمان

که فرو مگذارم ای حق یک زمان

استن من عصمت و حفظ تو است

جمله مطوی یمین آن دو دست

وین زمین گوید که دارم بر قرار

ای که بر آبم تو کردستی سوار

جملگان کیسه ازو بر دوختند

دادن حاجت ازو آموختند

هر نبیی زو برآورده برات

استعینوا منه صبرا او صلات

هین ازو خواهید نه از غیر او

آب در یم جو مجو در خشک جو

ور بخواهی از دگر هم او دهد

بر کف میلش سخا هم او نهد

آنک مُعرِض را ز زر قارون کند

رو بدو آری به طاعت چون کند

بار دیگر شاعر از سودای داد

روی سوی آن شه محسن نهاد

هدیهٔ شاعر چه باشد شعر نو

پیش محسن آرد و بنهد گرو

محسنان با صد عطا و جود و بر

زر نهاده شاعران را منتظر

پیششان شعری به از صدتنگ شعر

خاصه شاعر کو گهر آرد ز قعر

آدمی اول حریص نان بود

زانک قوت و نان ستون جان بود

سوی کسب و سوی غصب و صد حیل

جان نهاده بر کف از حرص و امل

چون بنادر گشت مستغنی ز نان

عاشق نامست و مدح شاعران

تا که اصل و فصل او را بر دهند

در بیان فضل او منبر نهند

تا که کر و فر و زر بخشی او

هم‌چو عنبر بو دهد در گفت و گو

خلق ما بر صورت خود کرد حق

وصف ما از وصف او گیرد سبق

چونک آن خلاق شکر و حمدجوست

آدمی را مدح‌جویی نیز خوست

خاصه مرد حق که در فضلست چست

پر شود زان باد چون خیک درست

ور نباشد اهل زان باد دروغ

خیک بدریدست کی گیرد فروغ

این مثل از خود نگفتم ای رفیق

سرسری مشنو چو اهلی و مفیق

این پیمبر گفت چون بشنید قدح

که چرا فربه شود احمد به مدح

رفت شاعر پیش آن شاه و ببرد

شعر اندر شکر احسان کان نمرد

محسنان مردند و احسانها بماند

ای خنک آن را که این مرکب براند

ظالمان مردند و ماند آن ظلمها

وای جانی کو کند مکر و دها

گفت پیغامبر خنک آن را که او

شد ز دنیا ماند ازو فعل نکو

مرد محسن لیک احسانش نمرد

نزد یزدان دین و احسان نیست خرد

وای آنکو مرد و عصیانش نمود

تا نپنداری به مرگ او جان ببرد

این رها کن زانک شاعر بر گذر

وام‌دارست و قوی محتاج زر

برد شاعر شعر سوی شهریار

بر امید بخشش و احسان پار

نازنین شعری پر از در درست

بر امید و بوی اکرام نخست

شاه هم بر خوی خود گفتش هزار

چون چنین بد عادت آن شهریار

لیک این بار آن وزیر پر ز جود

بر براق عز ز دنیا رفته بود

بر مقام او وزیر نو رئیس

گشته لیکن سخت بی‌رحم و خسیس

گفت ای شه خرجها داریم ما

شاعری را نبود این بخشش جزا

من به ربع عشر این ای مغتنم

مرد شاعر را خوش و راضی کنم

خلق گفتندش که او از پیش‌دست

ده هزاران زین دلاور برده است

بعد شکر کلک خایی چون کند

بعد سلطانی گدایی چون کند

گفت بفشارم ورا اندر فشار

تا شود زار و نزار از انتظار

آنگه ار خاکش دهم از راه من

در رباید هم‌چو گلبرگ از چمن

این به من بگذار که استادم درین

گر تقاضاگر بود هر آتشین

از ثریا گر بپرد تا ثری

نرم گردد چون ببیند او مرا

گفت سلطانش برو فرمان تراست

لیک شادش کن که نیکوگوی ماست

گفت او را و دو صد اومیدلیس

تو به من بگذار این بر من نویس

پس فکندش صاحب اندر انتظار

شد زمستان و دی و آمد بهار

شاعر اندر انتظارش پیر شد

پس زبون این غم و تدبیر شد

گفت اگر زر نه که دشنامم دهی

تا رهد جانم ترا باشم رهی

انتظارم کشت باری گو برو

تا رهد این جان مسکین از گرو

بعد از آنش داد ربع عشر آن

ماند شاعر اندر اندیشهٔ گران

کانچنان نقد و چنان بسیار بود

این که دیر اشکفت دستهٔ خار بود

پس بگفتندش که آن دستور راد

رفت از دنیا خدا مزدت دهاد

که مضاعف زو همی‌شد آن عطا

کم همی‌افتاد بخشش را خطا

این زمان او رفت و احسان را ببرد

او نمرد الحق بلی احسان بمرد

رفت از ما صاحب راد و رشید

صاحب سلاخ درویشان رسید

رو بگیر این را و زینجا شب گریز

تا نگیرد با تو این صاحب‌ستیز

ما به صد حیلت ازو این هدیه را

بستدیم ای بی‌خبر از جهد ما

رو بایشان کرد و گفت ای مشفقان

از کجا آمد بگویید این عوان

چیست نام این وزیر جامه‌کن

قوم گفتندش که نامش هم حسن

گفت یا رب نام آن و نام این

چون یکی آمد دریغ ای رب دین

آن حسن نامی که از یک کلک او

صد وزیر و صاحب آید جودخو

این حسن کز ریش زشت این حسن

می‌توان بافید ای جان صد رسن

بر چنین صاحب چو شه اصغا کند

شاه و ملکش را ابد رسوا کند

ادامه‌ی دفتر چهارم

  1. بخش ۴۸ - نشستن دیو بر مقام سلیمان علیه‌السلام و تشبه کردن او به کارهای سلیمان علیه‌السلام و فرق ظاهر میان هر دو سلیمان و دیو خویشتن را سلیمان بن داود نام کردنورچه عقلت هست با عقل دگر
  2. بخش ۴۹ - درآمدن سلیمان علیه‌السلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجدهر صباحی چون سلیمان آمدی
  3. بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بودکندن گوری که کمتر پیشه بود
  4. بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالیصوفیی در باغ از بهر گشاد
  5. بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفتپس سلیمان دید اندر گوشه‌ای
  6. بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زنبَدگُهَر را عِلم و فَن آموختَن
  7. بخش ۵۴ - تفسیر یا ایها المزملخواند مزمل نبی را زین سبب
  8. بخش ۵۵ - در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می‌آیدبود شاهی بود او را بنده‌ای
همه‌ی دفتر چهارم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.