پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر سوم

بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را

بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت

که نرفت از جا بدان آن نیکبخت

گفت چون ترسم چو هست این طبل عید

تا دهل ترسد که زخم او را رسید

ای دهلهای تهی بی قلوب

قسمتان از عید جان شد زخم چوب

شد قیامت عید و بی‌دینان دهل

ما چو اهل عید خندان همچو گل

بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد

دیگ دولتبا چگونه می‌پزد

چونک بشنود آن دهل آن مرد دید

گفت چون ترسد دلم از طبل عید

گفت با خود هین ملرزان دل کزین

مرد جان بددلان بی‌یقین

وقت آن آمد که حیدروار من

ملک گیرم یا بپردازم بدن

بر جهید و بانگ بر زد کای کیا

حاضرم اینک اگر مردی بیا

در زمان بشکست ز آواز آن طلسم

زر همی‌ریزید هر سو قسم قسم

ریخت چند این زر که ترسید آن پسر

تا نگیرد زر ز پری راه در

بعد از آن برخاست آن شیر عتید

تا سحرگه زر به بیرون می‌کشید

دفن می‌کرد و همی آمد بزر

با جوال و توبره بار دگر

گنجها بنهاد آن جانباز از آن

کوری ترسانی واپس خزان

این زر ظاهر بخاطر آمدست

در دل هر کور دور زرپرست

کودکان اسفالها را بشکنند

نام زر بنهند و در دامن کنند

اندر آن بازی چو گویی نام زر

آن کند در خاطر کودک گذر

بل زر مضروب ضرب ایزدی

کو نگردد کاسد آمد سرمدی

آن زری کین زر از آن زر تاب یافت

گوهر و تابندگی و آب یافت

آن زری که دل ازو گردد غنی

غالب آید بر قمر در روشنی

شمع بود آن مسجد و پروانه او

خویشتن در باخت آن پروانه‌خو

پر بسوخت او را ولیکن ساختش

بس مبارک آمد آن انداختش

همچو موسی بود آن مسعودبخت

کاتشی دید او به سوی آن درخت

چون عنایتها برو موفور بود

نار می‌پنداشت و خود آن نور بود

مرد حق را چون ببینی ای پسر

تو گمان داری برو نار بشر

تو ز خود می‌آیی و آن در تو است

نار و خار ظن باطل این سو است

او درخت موسی است و پر ضیا

نور خوان نارش مخوان باری بیا

نه فطام این جهان ناری نمود

سالکان رفتند و آن خود نور بود

پس بدان که شمع دین بر می‌شود

این نه همچون شمع آتشها بود

این نماید نور و سوزد یار را

و آن بصورت نار و گل زوار را

این چو سازنده ولی سوزنده‌ای

و آن گه وصلت دل افروزنده‌ای

شکل شعلهٔ نور پاک سازوار

حاضران را نور و دوران را چو نار

ادامه‌ی دفتر سوم

  1. بخش ۲۱۳ - جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنسخاک گوید خاک تن را باز گرد
  2. بخش ۲۱۴ - منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روح‌اندگوید ای اجزای پست فرشیم
  3. بخش ۲۱۵ - فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بودعزمها و قصدها در ماجرا
  4. بخش ۲۱۶ - نظر کردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَرّونَ إِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَ الأَغْلالِدید پیغامبر یکی جوقی اسیر
  5. بخش ۲۱۷ - تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح ایه‌ای طاعنان می‌گفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان می‌گفتید تا گمان آید کی شما طالب حق‌اید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینیداز بتان و از خدا در خواستیم
  6. بخش ۲۱۸ - سر آنک بی‌مراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوستآمدش پیغام از دولت که رو
  7. بخش ۲۱۹ - تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متیگفت پیغامبر که معراج مرا
  8. بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت اوگرچه نشنید آن موکل آن سخن
همه‌ی دفتر سوم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.