پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

قطعات

شمارهٔ ۴۹ - در شکایت فرماید

خسروا شاها جوان دل شهریارا سرورا

ای جهان را عهد نو هنگامه‌ات خرم بهار

ای برای عقل پرور پایهٔ دین پروری

وی به ذات فیض گستر سایهٔ پروردگار

ای تو را در دور بر ما تحت گردون داوری

وی تو را از قدر بر مافوق گردون اقتدار

ای جهان سالار گیتی داور گردون سریر

ای فلک پرگار عالم مرکز دوران مدار

ای نصیبت سلطنت زنجیر بند معدلت

وی به دست مرحمت مشکل‌گشای روزگار

مشکلی دارم ز دست چرخ کم فرصت ولی

مشکلی آسان گشا د دست شاه کامکار

پیش ازین کز شاعری حاصل نمی‌شد یک شعیر

وز ضرورت کرده بودم شعر بافی را شعار

می‌گذشت از جمله اوقاتی ولی پیوسته بود

وام تاجر در میان و مال دیوان بر کنار

وام چون از حد گذشت و راه سودا بسته گشت

بر شکستم من وزین درهم شکست آن کار و بار

وین بتر کز حرف تحصیل آن زمان خود می‌کند

نغمهٔ خارا گذر هر لحظه بر گوشم گذار

من که تا غایت به امید خدیو نامور

قرض خواهان دگر را کرده‌ام امیدوار

چون بود حالم اگر بر سخت گیریهای دهر

نارسیده لطفی از شه در رسد تحصیلدار

کیسهٔ بی‌زر سفرهٔ بی‌نان دل ز بی‌برگی‌های دهر

نارسیده لطفی از شه در رسد تحصیلدار

کیسهٔ بی‌زر سفرهٔ بی‌نان دل ز بی‌برگی به جان

اسب بی‌جو خانهٔ بی‌گندم نفرها غصه‌خوار

کاهم اندر کاهدان نایاب‌تر از زعفران

من به رنگ زعفرانی مانده از خود شرمسار

وانگه از من گه سمان گه آریه خواهه گه چورک

نازبان فهمی که بارد از زبانش زهر مار

ای به دردت رسم اشفاق و فتوت مستمر

وی به عهدت صد انصاف و مروت استوار

بی‌قراری خاصه در شلاق افلاسی چنین

چون تواند داد شلتاقی چنین با خود قرار

مفلس و باقی ستان مال را باهم چه ربط

شاعر و تحصیلدار ترک را باهم چه کار

الحذر زان ترک یوق بیلمز که گاه بی‌زری

پیش او هرچند عذر آرند گوید زر بیار

حسبةلله شاها یا به بخشش یا به خیر

یا بوجه بیع آن درهای فرد شاهوار

کز پی مدحت ز بحر خاطر آوردم برون

کاول از غرقاب بحر دام خود بیرونم آر

گر به آن ارزم که در اصلم خریداری کنی

اصل و فرعم را بخر وآن گه به لطف خود سپار

ورنه قصد خیر کن ای قبله نزدیک و دور

وز سر من حالیا شر محصل دور دار

حیف باشد چون منی که اوقات خود در مدح تو

صرف نتواند نمود از فاقه یک جزو از هزار

گر بمانم بینی از نظمم به آن درگه روان

کاروانهای جواهر را قطار اندر قطار

ور نمانم روزگار شه بماند کانچه من

گفتم اول هم ندارد ثانی اندر روزگار

سالها ننگ از مسمی داشت اسم محتشم

وین زمان هم دارد ای دارای خورشید اشتهار

از هوای کار می‌آید ولیکن بوی این

کاندرین عهد این مسمی را شود از اسم عار

کی بود کی خسروا کز بحر طبع موج زن

کی بود کی سرو را کز ابر فیض فکر بار

بر دل جوهر شناست بشمرم در و گهر

وز کف دریا خواصت پر کنم جیب و کنار

تا پی ضبط حساب دهر باشد در جهان

سال و مه را دخل در ساعات و در برج اعتبار

بر قیاس دهر باشی ای شه صاحبقران

سالهای بی‌قیاس و قرنهای بی‌شمار

ادامه‌ی قطعات

  1. شمارهٔ ۵۱ - در مدح میرامین‌الدین محمد گویدآن سپهر ایوانکه از بخت بلند
  2. شمارهٔ ۵۲عشقی آن نخل خرد پرور بستان سخن
  3. شمارهٔ ۵۳ - قطعهای مالک ملک سپه مملکت مدار
  4. شمارهٔ ۵۴ - وله ایضاای شهسوار عرصه همت که می‌کشند
  5. شمارهٔ ۵۵ - وله ایضاای تو را قدر و جلال از چرخ ذی قدرت زیاد
  6. شمارهٔ ۵۶ - در مرثیهٔ میرزا غیاث‌الدینقیمتی گوهر بساط وجود
  7. شمارهٔ ۵۷نمودیم این دو در وقف از ره صدق
  8. شمارهٔ ۵۸ - در مدح امین‌الدین فرمایدشهسواری که عرصهٔ گردون
همه‌ی قطعات ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.