پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح سلطان حسن فرماید

آیت اقبال شد رایت سلطان حسن

حمد خداوند را اذهب عناالحزن

آن که نسیم از درش گر گذرد بر قبور

مردهٔ صد ساله را روح در آید به تن

آن که غضب رایتش گر فتد از حلم دور

جان مسیحا زند خیمه برون از بدن

ذات نکو طینتش زینت صد بارگاه

وضع گران رتبتش زیور صد انجمن

شام و سحر روزگار از ره آن کامکار

برده ز دشت صبا عطر به دشت ختن

خواست به نامش کند نوبر گفتار طفل

رفت و بفتاد آن شست زبان از لبن

زندهٔ انفاس او باج خوران مسیح

بندهٔ احسان او پادشهان سخن

از پی وزن نقود که آن همه صرف گداست

وقف ترازوی اوست سنگ ترازو شکن

پیش رخش گر عقیق دم زند از رنگ خویش

چرخ بتابد به عنف روی سهیل از یمن

تازه تر از شاخ گل بر دمد از قعر گور

گر شنود به روی او کشتهٔ خونین کفن

در ظلماتست لیک بر سر آب حیات

هر دل مسکین که او بسته به مشگین رسن

لشگریانش همه شیر دل و شیر گیر

عسکریانش تمام پیلتن و پیل کن

سیر گه باطنش کو چه صدق و یقین

غوطه گه خاطرش لجه سرو علن

از قدم بندیان بند سیاست گسل

بر گنه مجرمان ذیل حمایت فکن

ای به هزار اعتبار کرده تو را کامکار

کام ده دشمنان پادشه ذوالمنن

حلم تو هرجا که کرد پای وقار استوار

می‌کند آنجا سپند بر سر آتش وطن

معدلتت خسرویست در سپهش هر نفر

تیشهٔ فرهاد گیر ریشهٔ بیداد کن

دست سبک ریزشت دشمن گنج گران

لعل گران ارزشت معدن در عدن

پردهٔ اهل سکان بر فتد از روزگار

چون متحرک شود سرو تو در پیرهن

تا دهی اشجار را لطف خرامش به باد

سرو خرامنده را ساز چمان در چمن

تا سپرد پای تو راه چمن گشته‌اند

چهره سپاران باد برگ گل و یاسمن

لطف منت هرکه را ناز کی داد وام

بر کف پا می‌خورد نیشتر از نسترن

دیدهٔ رخت را در آب دید و به من برد پی

عقل تنت را به خواب دید و به جان برد ظن

یوسف عهدی و هست بر سر بازار تو

پرده در گوش خلق غلغلهٔ مرد و زن

حسن تو دارد دو حق بر من محزون که هست

عشق مرا راهبر عقل مرا راهزن

شمع وصال توراست جان لکن اما دریغ

کاتش این شمع راست بعد غریب از لگن

عشق که دارد دو شکل از چه ز وصل فراق

بهر رقیبان پری بهر منست اهرمن

راز من از عشق تو گنج نهان بود از آن

دل بستاند از زبان لب بنهفت از دهن

تا شده‌ام بر درت از حبشی بندگان

صد قرشی گشته‌اند بنده و لالای من

مکتب عشق تو هست مسکن صد بوعلی

طفل سبق خوان در او محتشم استاد فن

چون سخن آرائیم پا به دعایش نهاد

مصرع مطلع نهاد روی به پای سخن

رایت خورشید را تا بود این ارتفاع

آیت اقبال باد رایت سلطان حسن

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - ایضا من بدایع افکاره فی مدح اعتمادالدوله میرزا لطف اللهدمید صبحی و از پرتو دمیدن آن
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲ - فی مدح امیر اعظم یوسف بیک بن محمدخان ترکمانکاشان که مصر روی زمین است در جهان
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح سلطان‌الاعظم الاعدل ابوالمظفر شاه عباس الموسوی الصفوی گفتهشد عراق آباد روزی کز خراسان شد روان
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴ - فی مدح ولده ولیجان سلطان ترکمان گفتهچو دی نسیم سحر خورد بر مشام جهان
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - فی مدح دستورالاعظم ابوالمید میرزا جابری طاب ثراهباد مسعود و همایون خلعت شاه جهان
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - فی مدح سلطان محمد صفویرسید باز به گوش زمان نوید امان
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - فی مدح سلطان‌العادل حمزه میرزاشکر خدا که پایهٔ دولت ز آسمان
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ - وله ایضابه که درین گفته معجز بیان
همه‌ی قصاید ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.