پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح فرهاد بیک غلام حاکم دارالسلطنه اصفهان

در نسبت است خسرو شاهان نامدار

فرهاد بیک معتمد شاه کامکار

خورشید رای ماه لوای فلک شکوه

نصرت شعار فتح دثار ظفر مدار

زور آور بلند سنان قوی کمند

شیرافکن نهنگ کش اژدها شکار

رستم شجاعتی که چو دست آورد به حرب

صد دست از نظارهٔ حربش رود به کار

دریا سخاوتی که چو گرم سخا شود

بحر از کفش برآورد انگشت زینهار

کوه وجود خصم ز باد عمود او

چون بیستون ز تیشهٔ فرهاد شد غبار

در گوی باختن نبود دور اگر کند

گوی زمین ز هیبت چوگان او فرار

گر در مقام تربیت ذره‌ای شود

در دم رساندش به فلک آفتاب‌وار

ور التفات تقویت پشه‌ای کند

خوش خوش برآرد از دم پیل دمان دمار

بر مرد عرصه تنگ کند وقت دارو گیر

بر خصم کارزار کند روزگار زار

ای شهسوار عرصهٔ قدرت که ایزدت

بر هرچه اختیار کنی داده اختیار

دارم حکایتی به تو از دور آسمان

دارم شکایتی به تو از جور روزگار

سی سال شد که از پی هم می‌کنم روان

از نظم تحفه‌ها بدر شاه شهریار

وز بهر من ز خلعت و زر آن چه می‌رسد

بیش از دو ماه یا سه نمی‌آیدم به کار

وز بیع سست مشتریانم همیشه هست

ز افکار خویش نفرت وز اشعار خویش عار

حالا که بی‌هدایت تدبیر همرهان

یعنی به همعنانی تقدیر کردگار

فرهاد شد دلیل و به خسرو رهم نمود

وز بیستون زحمتم آورد بر کنار

دارم امید آن که بود ز التفات او

در یک رهم تردد و بر یک درم قرار

وز بهر یک کریم مطاع سخن نهم

بر تازه بختیان ز یکی تا ز صد هزار

وانعام اولین که بامداد او بود

ممتاز باشد از همه در چشم اعتبار

وان لاف‌ها که من زده‌ام از حمایتش

بر مرد و زن نتیجه آن گردد آشکار

وین پا که من برای امیدش نهاده‌ام

دست مرا به سر ننهد ناامیدوار

وان نرد غائبانه که با من فکند طرح

کم نقش اگر شود ننهد بر عقب مدار

حاصل که همعنانی همت نموده چست

بر توسن مراد به لطفم کند سوار

ای هادی طریق مراد از قضا شبی

بودم ز نامرادی خود سخت سوگوار

کانروز گرد راه پیام آوری برون

وز غائبانه لطف توام ساخت شرمسار

کای خوش کلام طوطی بستان معرفت

وی شوخ لهجه بلبل گلزار روزگار

شعر تو کسوتیست شهانش در آرزو

نظم تو گوهریست سرانش در انتظار

هر دوش نیست قابل این نازنین وشق

هر گوش نیست لایق این طرفه گوشوار

گر صاحب بصارت هوشی متاع خویش

در بیع آن فکن که دهد در خورش نثار

یعنی ولیعهد شهنشاه تاج بخش

شهزادهٔ قدر خطر صاحب اقتدار

امید محتشم که بماند مدار دهر

بر ذات این یگانه جهانگیر کامکار

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح و منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی‌ابن ابی‌طالب علیه‌السلامباز نوبت زن دی بر افق کاخ فلک
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - فی مدح خلاصه الوزراء میرزا عبدالله جابریهمایون باد شغل آصفی بر آصف عادل
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - قصیدهٔ در مدح یوسف عادل شاه فرمایداقبال بین که از پی طی ره وصال
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - وله فی مدیح سلطان خلیل ولد شمخال سلطانداد کوشش اندر عزت مور ذلیل
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی‌ابن ابی‌طالبخوش آن زبان که شود چون زبان لوح و قلم
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - تجدید مطلعمن و دو اسبه دوانیدن کمیت قلم
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی‌ابن ابیطالبای نثار شام گیسویت خراج مصر و شام
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - ایضا فی مدیح ولیخان سلطان ترکمانباد در عیش مدام از بهجت عید صیام
همه‌ی قصاید ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.