پرش به محتوای اصلی
مسعود سعد سلمان مسعود سعد سلمان

قصاید

شمارهٔ ۹۹ - هم در مدح او

آمد فرج ما ز ستم های ستمکار

چون بوالفرج رستم آمد سر احرار

زین پس نرود پیش به ما برستم کس

بر ما نشود هیچ ستمگر به ستم کار

آنکس که ستم کرد بر این شهر ستم دید

ایزد نپسندد ستم از هیچ ستمکار

زیباست بدین شغل عمید بن عمید آنک

کافیست به هر شغل و به هر فضل سزاوار

از بوالفرج آمد فرج ما ز ستم ها

بی بوالفرج الافرج ایزد دادار

بی بوالفرج الافرج اهل لهاوور

از نرخ گران علف و آفت آوار

پیدا نشد آسایش و آرایش این خلق

تا نصرت ما نامد از نصر پدیدار

او فخر عمیدان جهاندیده کافی

وافی به همه دانش و کافی به همه کار

آباد ولایت ز وی و شاد رعیت

بدخواه و بداندیش نگون بخت و نگونسار

در هند چنویی نه و در حضرت غزنین

در دانش و در کوشش و گفتار و به کردار

آن لؤلؤ خوشاب سخن ها و کفش بحر

در بحر عجب نه که بود لؤلؤ شهوار

دانش به دل اندر چو به بحر اندر گوهر

جودش به کف اندر چو به ابر اندر امطار

کلکش به بنان اندر چون موج به دریا

قارون شد و آسان بر او هر چه که دشوار

ای نام تو چون نام سخی حاتم طایی

گسترده به هر شهر در امثال و در اشعار

روزی ده خلقی نه خدایی تو ولیکن

روزی همه جز به کف خویش مپندار

این خلق رمارم چو رمه پیش تو اندر

تو بر سر ایشان بر سالار ملک وار

بسیار نشینند برین بالش و این صدر

زیشان تو فروزنده تری ای مه بسیار

آنی که فلک چون تو به صد قرن نیارد

دانا و سخندان و سخن سنج و هشیوار

هم داور خلقی به گه داوری خلق

هم داور دینی به گه خدمت دیندار

جبریل مگر هر چه کریمی و سخا بود

آورد به نزدیک تو از ایزد جبار

شاید که بنازند به تو اهل لهاوور

از فضل تو و فخر تو و قیمت و مقدار

ای مهتر شمشیرزنان با جگر شیر

در صدر عمیدی تو و در معرکه سالار

ای یک تنه اندر زین یک لشکر کاری

وی روز وغا پشت یکی لشکر جرار

ای دیده سنان تو بسی سینه و دیده

در عقد کمند تو سر شیر به مسمار

ای آصف فرزانه بارای مسدد

وی خاتم آزاده با کف درم بار

تو خانه اقبالی و روشن به تو اسلام

شغل تو مشهر به تو چون ملت مختار

ابرست کفت چونکه فرو بارد بر ما

ابری که سرشکش نبود جز همه دینار

دیوانت سپهریست پر از اختر لیکن

تو بدر و در و ثابت استاره و سیار

چون کعبه که خالیش نبینی ز مجاور

درگاه تو خالی نتوان دید ز زوار

از کف تو خالی نبود جود زمانی

وز مدح تو هم هیچ تهی دفتر و اشعار

فرخنده بهار خوش و ایام شریفست

روز طرب و روز نشاط می و میخوار

تا دهر گهی پیر و گهی تازه جوانست

پیری و جوانیش به آذر در و آذار

آراسته بادا به تو این شهر و ولایت

وز دشمن تو خلق مبینادا دیار

دین و دهش و داد درین شهر بگستر

مگذر ز جهان هیچ و جهان را خوش بگذار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۰۱ - مدیح سلطان مسعودچون چرخ قادر آمد و چون دهر کامگار
  2. شمارهٔ ۱۰۲ - مدح ثقة الملک طاهر بن علیای به قدر از برادران برتر
  3. شمارهٔ ۱۰۳ - جواب قصیده محمد خطیبی و انکار بر آثار کواکب و شکایت از حبس خود و مدح ثقة الملک طاهر و سلطان مسعودمحمد ای به جهان عین فضل و ذات هنر
  4. شمارهٔ ۱۰۴ - مدیح سلطان مسعود پس از شکار اوای جهان را به راستی داور
  5. شمارهٔ ۱۰۵ - در شکرگزاری از آغاز پادشاهی سیف الدوله محمودساقیا چون گشت پیدا نور صبح از کوهسار
  6. شمارهٔ ۱۰۶ - مدح سلطان مسعود و اظهار امیدواری در شصت سالگیدولت مسعودی با روزگار
  7. شمارهٔ ۱۰۷ - در مدح علاء الدوله مسعودز غزو باز خرامید شاد و برخوردار
  8. شمارهٔ ۱۰۸ - ستایش ثقة الملکای که در پیش تخت هیچ ملک
همه‌ی قصاید ←

مسعود سعد سلمان درباره‌ی مسعود سعد سلمان

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.