پرش به محتوای اصلی
مسعود سعد سلمان مسعود سعد سلمان

قصاید

شمارهٔ ۲۰۰ - نکوهش گمان و ستایش منصور بن سعید

تا کی دل خسته در گمان بندم

جرمی که کنم به این و آن بندم

بدها که ز من همی رسد بر من

بر گردش چرخ و بر زمان بندم

ممکن نشود که بوستان گردد

گر آب در اصل خاکدان بندم

افتاده خسم چرا هوس چندین

بر قامت سرو بوستان بندم

وین لاشه خر ضعیف بد ره را

اندر دم رفته کاروان بندم

این سستی بخت پیر هر ساعت

در قوت خاطر جوان بندم

چند از پی وصل در فراق افتم

وهم از پی سود در زیان بندم

وین دیده پر ستاره را هر شب

تا روز همی بر آسمان بندم

وز عجز دو گوش تا سپیده دم

در نعره و بانگ پاسبان بندم

هرگز نبرد هوای مقصودم

هر تیر یقین که در گمان بندم

کز هر نظری طویله لؤلؤ

بر چهره زرد پرنیان بندم

چون ابر ز دیده بر دو رخ بارم

باران بهار در خزان بندم

خونی که ز سرخ لاله بگشایم

اندر تن زار ناتوان بندم

بر چهره چین گرفته از دیده

چون سیل سرشک ناردان بندم

گویی که همی گزیده گوهرها

بر چرم درفش کاویان بندم

از کالبد تن استخوان ماندم

امید درین تن از چسان بندم

زین پس کمری اگر به چنگ آرم

چون کلک کمر بر استخوان بندم

از ضعف چنان شدم که گر خواهم

زاندم گره چو خیزران بندم

در طعن چو نیزه ام که پیوسته

چون نیزه میان به رایگان بندم

کار از سخن است ناروان تا کی

دل در سخنان ناروان بندم

در خور بودم اگر دهان بندی

مانند قرابه در دهان بندم

یک تیر نماند چون کمان گشتم

تا کی زه چنگ بر کمان بندم

نه دل سبکم شود در اندیشه

هرگاه که در غم گران بندم

شاید که دل از همه بپردازم

در مدح یگانه جهان بندم

منصور که حرز مدح او دایم

بر گردن عقل و طبع و جان بندم

ای آن که ستایش تو را خامه

بر باد جهنده بزان بندم

بر درج من آشکار بگشاید

بندی که ز فکرت نهان بندم

در وصف تو شکل بهرمان سازم

وز نعمت تو نقش بهرمان بندم

در سبق دوندگان فکرت را

بر نظم عنان چون در عنان بندم

از ساز مرصع مدیحت را

بر مرکب تیزتگ روان بندم

هرگاه که بکر معنئی یابم

زود از مدحت برو نشان بندم

پیوسته شراع صیت جاهت را

بر کشتی بحر بیکران بندم

تا در گرانبهای دریا را

در گوهر قیمتی کان بندم

گردون همه مبهمات بگشاید

چون همت خویش در بیان بندم

بس خاطر و دل که ممتحن گردد

چون خاطر و دل در امتحان بندم

صد آتش با دخان بر انگیزم

چون آتش کلک در دخان بندم

در گرد وحوش من به پیش آن

سدی ز سلامت و امان بندم

گر من ز مناقب تو تعویذی

بر بازوی شرزه ژیان بندم

من گوهرم و چو جزع پیوسته

در خدمت تو همی میان بندم

دارم گله ها و راست پنداری

کز دست هوای تو زبان بندم

ناچار امید کج رود چون من

در گنبد کجرو کیان بندم

آن به که به راستی همه نهمت

در صنع خدای غیب دان بندم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۰۲ - مدح ابوالفرج نصر بن رستمافتخار اهل تیغ ای صاحب اهل قلم
  2. شمارهٔ ۲۰۳ - ستایشگرینیست گشت از هوای خود عالم
  3. شمارهٔ ۲۰۴ - مدیح علاء الدوله مسعودشاهان پیش را که نکردند جز ستم
  4. شمارهٔ ۲۰۵ - هنرنمایی در مدیح سلطان مسعودتنم از رنج گرانبار مکن گو نکنم
  5. شمارهٔ ۲۰۶ - هم در ستایش اوگر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم
  6. شمارهٔ ۲۰۷ - مدح ملک ارسلان بن مسعودزبان دولت عالی به بنده داد پیام
  7. شمارهٔ ۲۰۸ - شکایت از زندان و ستایش سلطانخدایگانا بخرام و با نشاط بخرام
  8. شمارهٔ ۲۰۹ - مدح عمادالدوله ابوسعد بابونهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم
همه‌ی قصاید ←

مسعود سعد سلمان درباره‌ی مسعود سعد سلمان

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.