پرش به محتوای اصلی
ملا مسیح ملا مسیح

رام و سیتا

بخش ۳۱ - مشورت کردن وزیران با برت به جهت جلوس او و منع کردن برت وزیران را و آمدن در چترکوت به جهت آوردن رام و انکار کردن رام از ملک

به پایان چون رسید ایام ماتم

وزیران مشورت کردند با هم

به پیش برت گفتند این سخن را

که شاها! تازه کن عهد کهن را

بباید شد ز ملک اکنون خبردار

جهان چون بیوه باشد بی جهاندار

چو جسرت بست چشم عاقبت بین

ولیعهدش تویی، بر تخت بنشین

ز دانایی جوابی داد زآنسان

کز آب زر نویسد عقل بر جان

مرا هر چند جسرت داد افسر

و لیکن هست این حقِ برادر

تصرف چون کنم؟ بر من حرامست

که این دولت نصیبِ بخت رامست

همان بهتر که به صحرا شتابم

ز هر جا رام را جسته، بیابم

بیارم بر سر تختش نشانم

من اندر خدمت او جان فشانم

به دلها زین س خن افزود حیرت

که احسنت ای برت بر صدق نی ت

به جست و جوی رام از جان شتابان

روان شد با وزیران در بیابان

حشم برد و سپاه بیکران را

به محفل بر نشانده مادران را

دران صحرا گروه زاهدان دید

برت ز آنها چون حال رام پرسید

یقین شد در دل آن قوم یکسر

که بهر قتل رام آمد برادر

به پاسخ پیر زاهد با برت گفت

که ای فرزانه رای با خرد جفت

چو رام از ملک و دولت گشت معزول

به کار طاعت یزدانست مشغول

لباس فقر پوشیدست در بر

ز سنگش بالش و از خاک بستر

خورد برگ گیاه تر درین دشت

ازو بگذر که او از خویش بگذشت

تو اکنون رام را بهر چه جوی ی

پی آزار جانش، چند پویی؟

برت بگریست کای فرزانه زاهد

خدا بر صدق گفتار است شاهد

که اصلاً نیستم با رام دشمن

بدین تهمت چه آزاری دل من؟

و لیکن بهر آن می جویم او را

ز سر گویم تمامی گفت و گو را

مرا و رام را، جسرت پدر بود

به دولت بر سرما تاجِ سر بود

برهنه ماند زان افسر مرا سر

کنون خواهم پدر باشد برادر

به داغ تازهٔ من مرهمی نه

اگر دانی، نشان او به من ده

سخن بشنید زاهد، آفرین گفت

نشانش هم به رای دوربین گفت

به شب مهمانش کرد و روز رخصت

نشانش یافت شد راهی به سرعت

چو رام آن گرد لشکر را نظر کرد

دلش را بر خرد وحشت اثر کرد

به سیتا گف ت پنهان شو تو در غار

به لچمن گفت رو بالای کهسار

ببین در دشت تا این لشکر کیست؟

کسی را قصد ما اینجا پی چیست؟

ز کُه لچمن نظر بر لشکر انداخت

علم دید و نشان برت بشناخت

فرود آمد دوان از تیغ کهسار

شود تا رام ازین معنی خبردار

بگفت ای رام در بر گیر جوشن

مهیا شو که نزدیک است دشمن

ندانی دشمن بیگانه برخاست

که آتش بهر ما از خانه برخاست

برت بر قتل ما لشکر کشیده ست

به فوج بیکران اینجا رسیده ست

نکو شد کز خود اینجا آمد امروز

هدف سازم به پیکانهای دلدوز

دهد فتوای خونش دشمن و دوست

که اکنون خون او بر گردن اوست

برای قتل ما آمد به صحرا

وگرنه چیست کار برت اینجا؟

شنیده رام نام برت و لشکر

جوابش داد خندان ای برادر

نخواهد بود کرده آنچه تقریر

وگر باشد چنین سهل است تدبیر

در این اندیشه چشمش بود در راه

نظر بر روی برت افتاد ناگاه

به تنها برت زان لشکر پیاده

زمین بوسید و در پایش فتاده

نوازش کرده و در بر گرفتش

حدیث بازپرس از سر گرفتش

وزیران پدر را کرد اعزاز

سران را ساخت از پرسش سرافراز

در آن لشکر که و مه هر کسی بود

به قدر حالتش، اعزاز فرمود

زیارت کرد زآن پس مادران را

به خوشنودی فدا می ساخت جان را

به گوش برت پنهان گفت پس رام

که از جسرت چه آوردید پیغام

پدر از بنده خوشنود است یا نه؟

پسر را یاد فرمود است یا نه؟

به صحبت بود شخص نازنینش؟

درخشانست خورشید ج بینش؟

برت بگریست و گفت ای رام آزاد !

پدر خود رام گویان بی تو جان داد

کنون ما بی پدر درِ یتیمیم

در آن گلشن چو غنچه بی نسیمیم

بیا چون ابر بر ما سایه افکن

به احسان بشکفان پژمرده گلشن

چو بشنید این سخن رام از برادر

به ماتم خاک ره افشاند بر سر

ضرورت شد دریدن جامۀ جان

نبودش جامه تا چاک گریبان

به روحش آب دادن آمدش یاد

هم از دست و هم از چشم آب می داد

به زاری گفت مرگ آیا چه خواب است؟

کزان دریای ما محتاج آبست؟

چو فارغ گشت رام از دیدن آب

برت گفتش که ای مهر جانتاب

بیا و تختگاه از سر بیارای

به چشم آسمان نه منت پای

هم امروز است این فرخنده ساعت

که در شهر او د آری سعادت

جوابش داد آن فرزانۀ دهر

که من اکنون نخواهم رفت در شهر

به صحراها بگردم چارده سال

ترا زیبنده بادا تاج و اقبال

چو کردم با پدر آن روز این عهد

کنون بهر وفای آن کنم جهد

دگر باره برت افتاد بر پای

که ای مسند نشین کشور آرای!

نه آیی تا به شهر اندر شتابان

نخواهم رفت من هم زین بیابان

چو گفت و گویش از اندازه شد بیش

ملال افزود بر رام دل اندیش

در اثنای جو ابش آن خردمند

خلاف مدعایش خورد سوگند

به دلسوزی نصیحت کرد بسیار

ز خواب غفلت او را ساخت بیدار

برادر را بسی پند پدر داد

که باید داشتن این پندها یاد

چو لب بر بست زان پند و نصیحت

برت را کفش چوبین داد رخصت

ادامه‌ی رام و سیتا

  1. بخش ۳۳ - رفتن رام از چترکوت به صحرای اتره زاهد و دیدن سیتا زن او را و فرود آمدن حله ها از عالم بالا برای سیتا به دعای زن زاهدچو سیاحان به عزم جای دیگر
  2. بخش ۳۴ - رفتن رام در منزل سرسکه بر بتک زاهد و دیدن اندر را در آنجا و رفتن زاهد به عالم بالابهر جا کش سراغ عابدی یافت
  3. بخش ۳۵ - خلاصی یافتن اهلیا زن گوتم که به دعای شوهر سنگ شده بود از قدم مبارک رامچنین تا بر در دیری رسیدند
  4. بخش ۳۶ - کور کردن رام یک پسر اندر را که به صورت زاغ سیتا را رنجانیده بودشکار آورد روزی آن ظفرکیش
  5. بخش ۳۷ - دیدن حوض پر آب و نیلوفر و چیدن گلها رام و سیتا با یکدیگرجهانگیر فلک با روی روشن
  6. بخش ۳۸ - رفتن رام بدیدن ستیچن زاهد و پرسیدن خبر ستارهٔ سهیلخرامان آن دو سرو از گشت گلشن
  7. بخش ۳۹ - ملاقات رام با سهیل وقت برگذشتن سهیل از آسمان به زمینچو مژده یافت زان اقبال جمشید
  8. بخش ۴۰ - رخصت شدن رام از سهیل زاهدچو رام از خدمت آن نیکنامان
همه‌ی رام و سیتا ←

ملا مسیح درباره‌ی ملا مسیح

شیخ سعدالله مسیح پانی‌پتی یا خیرانوی شاعر هندی، معاصر شاه جهان و جهانگیرشاه از شاهان گورکانی هند بوده و با ادیبان معاصر خود از جمله شیدا، صائب و مقرب‌خان روابط حسنه‌ای داشته است. او دوازده سال در بنارس اقامت گزیده و به مطالعهٔ زبان و ادبیات سانسکریت پرداخته بود که این دوران در استفادهٔ فراوان از واژه‌های سانسکریت و هند...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.