پرش به محتوای اصلی
ملا مسیح ملا مسیح

رام و سیتا

بخش ۱۵ - مشورت کردن راجه جسرت برای اولاد با وزیران

شبی از دور بینی خلوت آراست

ز هر یک اهل دانش مشورت خواست

برآمد از دل جسرَت دم سرد

حساب عمر خود پیرانه سر کرد

که عمرم را شمار از صد فزون است

درین اندیشه جانم غرق خون است

ندارم هیچ فرزندی ولیعهد

که بعد از من کند ناموس را جهد

اگر چه دولتی دارم کماهی

معطّل می گذارم کار شاهی

شما هریک نکو خواهید دانا

بگوئید آنچه باید کرد ما را

ز جا جنبید از آن دانش پژوهان

خرد سنجیده پیری مصلحت دان

زمین بوسید، جسرت را دعا کرد

به جان وام دعای او ادا کرد

زبان بگشاد و گفت: ای صاحب اقبال

که گیرد ماه و مهر از روی تو فال

ازین پس غم مباش از بهر فرزند

بدین تدبیر خاطر دار خرسند

مرا این نکته نقل از چار بید است

علاج نسل تو جگ اسمید است

ز بعد جگ پی هوم آتشی سوز

چراغ خاندان زان آتش افروز

به تحسینش همه کس لب گشادند

قرار مصلحت بر جگ بدادند

ز خلوت رای چون بر تخت بنشست

گره بستش به جان وَز جان کمربست

وزیر ملک را نزدیک خود خواند

ز لب بر فرق بختش گوهر افشاند

که ما را جگ اسمید است در پیش

ترا کردم وکیل مطلق خویش

چو همت شو درین کارم مددگار

که همت کرد بر من واجب این کار

سپردش پس کلید گنج خانه

اضافه داد همت بر خزانه

که از آب و سروج آن روی جا کن

به نذر جگ شهری نو بنا کن

رها کردند پس اسپِ سیه گوش

به دنبالش دلیران ظفرکوش

مزّین بر گلویش لوحی از زر

چو ماه چارده در شب منور

بر آن زر لوح نام رای مسطور

جو بر خورشید تابان سکّۀ نور

نوشته بعد نامش کین جنیبت

به رسم جگ سر داده ست جسرت

هر آن رایی که بر جنگش بود رأی

ببندد اسپ و او گردد صف آرای

هر آن کس صلح شد معقول خاطر

دهد باج و شود در جگ حاضر

نیامد کس ز حکم رای بیرون

مطیع حکم او شد ربع مسکون

به سالی ربع مسکون را بپیمود

نبستش هر که را یارا نه آن بود

به هفت اقلیم گشت و باز گردید

نشسته رای، راه او همی دید

خراج جسرت آوردند بر سر

چه خاقان و چه فغفور و چه قیصر

ستاده بر سریرش تاجداران

چو نرگس زار در فصل بهاران

در آن مدت که ماند اسبش به جولان

بنای شهر نو آمد به پایان

هماندم رای با اسب جهانگرد

به دولت شهر نو را تختگه کرد

چه شهر نو که خرم بوستانی

نشاط و خوشدلی را نوجهانی

منقّش کاخهای آن زر اندود

در و دیوار مشک و عنبر اندود

نشسته جسرت اندر جگ مربع

به تخت زر به سر تاج مرصع

ز هفت اقلیم هفتاد و دو ملّت

رسیدند از صلای عام جسرت

ضیافت کرد گیتی را به احسان

که گشت از ذره تا خورشید مهمان

هر آن نعمت که در خوان جهان بود

نخوانده پیش هر کس داشت موجود

ز کار نان دهی چون دل بپرداخت

برای گنج بخشی انجمن ساخت

همی بارید یکسان تا که بودش

به فرق مور و جم باران جودش

ز بس زد بحر دستش موج گوهر

بر آورد آرزوی هفت کشور

ز جود عام او در ربع مسکون

گدا هم کیسه شد با گنج قارون

نمانده در جهان محتاج یک کس

بجز کودک به شیر مادر و بس

به رأی رای پس پیر برهمن

به رسم هوم آتش کرد روشن

بر آتش مجتمع از کاردانان

همه آتش پرست و بید خوانان

به کار جگ هر یک پا فشردند

بخور هوم آتش را سپردند

به حکم چار بید آتش پرستان

چو اسب جگ را کردند قربان

در آتش سوختند آن اسب موجود

که رسم جگ اسمید این چنین بود

ز آتش جلوه گر شد شخصی از نور

فروغ طلعتش چون آتش طور

تنش در شعله چون یاقوت شاداب

سراپا آتشین چون کرم شب تاب

ز آتش کرده پیراهن تن او

چو خورشید و شفق پیراهن او

به جسرت گفت خیز ای رای برگیر

به جام زر برنج پخته در شیر

که این پسخوردهٔ روحانیان است

به جسم آرزوی مرده، جانست

برو دیگر ز نومیدی مکش آه

که جگ تو شده مقبول درگاه

طفیل جگ چو این آتش فروزی

ترا خود چار فرزند است روزی

چنان طالع شوند این چار اختر

که ماند نام تو تا روز محشر

چو جسرت دید آن نور نهانی

ز آتش یافت آب زندگانی

تواضع کرد و جام شیر بگرفت

تبرّک چون مرید از پیر بگرفت

ز بس شادی نمانده بر زمین پای

سبک بر جست و کرد اندر حرم جای

سه بانوی کلان را پیش خود خواند

به صد جان در کنار خویش بنشاند

به دست خویش کرد آن شیر تقسیم

یکی را نیم دو را نیمۀ نیم

همان شب هر سه مه را ماند امید

به نه مه بارها چیدند از بید

نخستین کوسلا شد مشرف رام

دمید از کیکیی ماهی برت نام

سویرا چون در گنجینه بگشاد

سترگن را به لچمن توأمان داد

به طفلی کین چهار ارکان دولت

توانا می شدند از ناز و نعمت

دل لچمن شدی از رام خرسند

سترگن را به برت افتاد پیوند

به هر جا رام با اقبال می رفت

چو سایه لچمن از دنبال می رفت

به بازی دو به دو هرچار نازان

همی کردند بازی ناز بازان

که آمد خال برت از مللک پنجاب

به جسرت گفت کای رای ظفریاب

به من بسپار خواهرزادهٔ من

که در پنجاب استادان پُر فن

به جان تعلیم علم و دانش و دین

کنند آن سان که گوید خلق تحسین

جوان گردد کند کسب سعادت

به پیش رای آید بهر خدمت

سوی پنجاب از فرمودهٔ شاه

برت رفت و سترگن نیز به همراه

در آن کشور هلالش گشت مهتاب

قوی سرپنجه گشت از آب پنجاب

ز حال برت تا کی گویم اینجا

من و گفتار عشق رام و سیتا

ادامه‌ی رام و سیتا

  1. بخش ۱۷ - آمدن بسوامتر زاهد برای طلب رام پیش راجه جسرت و بردن رام رادرآمد ناگه ا ز در حاجبِ بار
  2. بخش ۱۸ - رخصت شدن بسوامتر زاهد از راجه جسرت و بردن رام را همراه خودچو بسوامتر رخصت شد ز جسرت
  3. بخش ۱۹ - پرسیدن رام از بسوامتر حقیقت گنگ که چگونه از آسمان بر زمین آمده و جواب دادن اوز دانش داد زاهد پاسخ رام
  4. بخش ۲۰ - رفتن رام به ملک مالوه که نزد صوبۀ اود استبه عزم مالوه بس راه پیمود
  5. بخش ۲۱ - در بیان کشتن رام دیوان را و خلاص کردن زاهدان را از آفتشانبه تخت آسمان چون شاه خاور
  6. بخش ۲۲ - گفتن بسوامتر زاهد حقیقت سیتا با رام و رفتن رام همراه بسوامتر در ترهتجوابش داد اندر شهر ترهت
  7. بخش ۲۳ - رفتن رام در شهر ترهت همراه بسوامتر و کشیدن کمان در سینمبر و دادن راجه جنک دختر خود را سیتا به کدخدایی رامز ره رفتن زمانی نارمیدند
  8. بخش ۲۴ - آمدن راجه جسرت از شهر اوده در ترهت به جهت کدخدائی رامدل جسرت به غایت شادمان شد
همه‌ی رام و سیتا ←

ملا مسیح درباره‌ی ملا مسیح

شیخ سعدالله مسیح پانی‌پتی یا خیرانوی شاعر هندی، معاصر شاه جهان و جهانگیرشاه از شاهان گورکانی هند بوده و با ادیبان معاصر خود از جمله شیدا، صائب و مقرب‌خان روابط حسنه‌ای داشته است. او دوازده سال در بنارس اقامت گزیده و به مطالعهٔ زبان و ادبیات سانسکریت پرداخته بود که این دوران در استفادهٔ فراوان از واژه‌های سانسکریت و هند...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.