پرش به محتوای اصلی
وفایی مهابادی

قصاید

شمارهٔ ۶

سیبا به نزاکت تو نازم

گویی نسب از نگار داری

آمیخته ای به آب و آتش

وین معجز از آن نگار داری

دل می بری از لطافت، آری

مذهب ز صفات یار داری

نیمی ز تو سرخ و نیمه ای زرد

حیران توام چه کار داری؟

یا داده ای دل به یار از آن رو

چون من دل داغدار داری

یا بهر نثار دلستانت

از جان، رخ شرمسار داری

امروز که می روی به سویش

جان در قدمش نثار داری

زنهار به یادم آور ای سیب

در بارگهی که یار داری

در چهره ی آفتاب لغزی

یعنی به رخش گذار داری

بر تنگ لبش نهی سر و پای

یعنی به لبش گذار داری

و آن گاه به آه و ناله ی زار

چندان که تو اقتدار داری

بوسی دو سه زن به خاک پایش

هر جا که تو اختیار داری

عرضم بگذار کای دلارام

ای کز دو رخان بهار داری

از کز دو رخان عالم آرا

مهر و مهی در حصار داری

پا بسته به حسن، مشتری را

در سنبل تابدار داری

و زآهوی نرگسان به شوخی

شیران جهان شکار داری

در کوی تو اوفتاده یعنی

یک عاشق خاکساری داری

تا کی چو کمند مشکبارش

سرگشته و بی قرار داری

دانی که خدای برندارد

جور و ستمی که کار داری

تا کی دل خسته ی «وفایی»

چون نرگس خویش زار داری

و آن گاه به وی ده این غزل را

گر طاقت زینهار داری

درباره‌ی وفایی مهابادی

میرزا عبدالرحیم سابلاغی، مشهور به وفایی (زادهٔ ۱۲۶۴ قمری در مهاباد، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ قمری) (به کردی: وەفایی) فرزند ملاغفور، فرزند نصرالله، از طایفهٔ ملاجامی، شاعر کرد اهل مهاباد است. عمدهٔ شهرت وی به‌واسطهٔ غزل‌های پرشور کُردیش است. وی علاوه بر کردی، زبانهای فارسی، عربی و ترکی را هم می‌دانسته و به زبانهای فارسی، عربی و ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.