پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

قصاید

شمارهٔ ۴ - در حکمت و موعظه و مدح خاتم الانبیا (ص)

سریر فقر تو را سر کشد به تاج رضا

تو سر به جیب هوس درکشیده‌ اینت خطا

بر آن سریر سر بی‌سران به تاج رسید

تو تاج بر سری از سر فرو نهی عمدا

سر است قیمت این تاج گر سرش داری

به من یزید چنین تاج سر بیار بها

تو را چو شمع ز تن هر زمان سری روید

سری که دردسر آرد بریدن است دوا

نگر که نام سری بر چنین سری ننهی

که گنبد هوس است این و دخمهٔ سودا

سری دگر به کف آور که در طریقت عشق

سزاست این سر سگسار سنگساری را

چرا چو لالهٔ نشکفته سر فکنده نه‌ای

که آسمان ز سر افکندگی است پا برجا

تو را میان سران کی رسد کُله داری

ز خون حلق تو خاکی نگشته لعل قبا

یتیم‌وار در این تیم ضایع است دلت

برو یتیم نوازی بورز چون عنقا

دلی طلب کن بیمار کردهٔ وحدت

چو چشم دوست که بیماری است عین شفا

مگر شبی ز برای عیادت دل تو

قدم نهد صفت ینزل الله از بالا

بر آستانهٔ وحدت سقیم خوش‌تر دل

به پالکانهٔ جنت عقیم به حورا

مقامری صفتی کن طلب که نقش قمار

دو یک شمارد، گرچه دو شش زند عذرا

تو را مقامر صورت کجا دهد انصاف

تورا هلیلهٔ زرین کجا برد صفرا

به ترک جاه، مُقامر ظریف‌تر درویش

به خوان شاه، مزعفر لطیف‌تر حلوا

سواد اعظمت اینک ببین مقام خرد

جهاد اکبرت اینک بدر مصاف هوا

میان خاک چه بازی سفال کودک‌وار

سرای خاک به خاکی بباز مرد آسا

زر نهاد تو چون پاک شد به بوتهٔ خاک

نه طوق و تاج شود چون شود ز بوته جدا

زری که گوی گریبان جبرئیل سزد

رکاب پای شیاطین مکن که نیست سزا

چو گل مباش که هم پوست را کفن سازی

چو لاله باری اول ز پوست بیرون آ

به دست همت طغرای بی‌نیازی دار

که هر دو کون تو داری چو داری این طغرا

ره امان نتوان رفت و دل رهین امل

رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا

تو را امان ز امل به که اسب جنگی را

به روز معرکه برگستوان به از هَرّا

تو را که رشتهٔ ایمان ز هم گسست امروز

سحاء خط امان از چه می‌کنی فردا

تو را ز پشتی همت به کف شود ملکت

بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا

چو همت آمد هر هشت داده به جنت

چو وامق آمد هر هفت کرده به عذرا

خروش و جوش تو از بهر بود و نابود است

که از سر دو گروهی است شورش و غوغا

به بوی بود دو روزه چرا شوی خرسند

که بدو حال محال است و مهر کار فنا

به بند دهر چه ماندی بمیر تا برهی

که طوطی از پی این مرگ شد ز بند رها

چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیر

چو لاشه بسته گلوئی به ریسمان قضا

چه خوش حیات و چه ناخوش چو آخر است زوال

چه جعد ساده چه پُر خم چو خارج است نوا

نجسته فقر، سلامت کجا کنی حاصل؟

نگفته بسم به الحمد چون کنی مبدا؟

دمیده در شب آخر زمان سپیدهٔ حشر

پس از تو خفتن اصحاب کهف نیست روا

مسافران به سحرگاه راه پیش کنند

تو خواب بیش کنی اینت خفتهٔ رعنا

به خواب دایم جز سیم و زر نمی‌بینی

ببین که زر همه رنج است و سیم جمله عنا

تو را که از مل و مال است مستی و هستی

خمار و خواب تو را صور نشکند به صدا

میان بادیه‌ای هان و هان مخسب ار نه

عرابیان ز تو هم سر برند و هم کالا

غلام آب رزانی نداری آب روان

رفیق صاف رحیقی نه‌ای به صف صفا

به کار آبی و دین با دل و تنت گویان

که کار آب شما برد آب کار شما

بهینه چیز که آن کیمیای دولت توست

ز همنشینی صهبا هَبا شده است هَبا

خرد به ماتم و تن در نشاط خوش نبود

که دیو جلوه کند بر تو و پری رسوا

برو نخست طهارت کن از جماع الاثم

که کس جنب نگذارند در جناب خدا

مجرد آی در این راه تا زحق شنوی

اِلَیّ عبدی اینجا نزول کن اینجا

ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی

که هست فایده زین پنج پنج نوبت لا

ز نُه خراس برون شو به کوی هشت صفات

که هست حاصل این هشت هشت باغ بقا

اگر ز عارضهٔ معصیت شکسته دلی

تو را شفاعت احمد ضمان کند به شفا

به یک شهادت سربسته مرد احمد باش

که پایمرد سران اوست در سرای جزا

پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیر

که خاص بر قد او بافتند دِرع ثنا

زبان بسته به مدح محمد آرد نطق

که نخل خشک پی مریم آورد خرما

بهینه سورت او بود و انبیا ابجد

مهینه معنی او بود و اصفیا اسما

اگرچه بعد همه در وجودش آوردند

قدوم آخر او بر کمال اوست گوا

نه سورت از پی ابجد همی شود مرقوم

نه معنی از پی اسما همی شود پیدا

نه روح را پس ترکیب صورت است نزول

نه شمس را ز پس صبح صادق است ضیا

نه سبزه بردمد از خاک وانگهی سوسن

نه غوره دررسد از تاک وانگهی صهبا

گه ولادتش ارواح خوانده سورهٔ نور

ستاره بست ستاره سماع کرد سما

بکوفت موکب اقبال مرکب اجرام

ببست قبهٔ زربفت قبهٔ مینا

چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوت

برای عزّش بر عرش خرقه کرد وِطا

درید جوزا جیب و برید پروین عِقد

گذاشت مهر دواج و فکند صبح لوا

ز بوی خلقش حبل‌الورید یافت حیات

ز فر لطفش حبل‌المتین گرفت بها

به وقت مکرمه بحر کفَش چو موج زدی

حباب‌وار بدی هفت گنبد خضرا

سزد که چون کف او نشر کرد نشرهٔ جود

روان حاتم طی، طی کند بساط سخا

ز بارگاه محمد ندای هاتف غیب

به من رسید که خاقانیا بیار ثنا

ز خشک آخور خذلان برست خاقانی

که در ریاض محمد چرید کشت رضا

مراد بخشا در تو گریزم از اخلاص

کزین خراس خسیسان دهی خلاص مرا

مرا تو باش که از ما و من دلم بگرفت

برآر تیغ عنایت نه من گذار و نه ما

کلید رحمتم آخر عطا فرست چنان

که گنج معرفت اول هم از تو بود عطا

گوا توئی که ندارم به کاه برگی، برگ

به اهل بیت ز من چون رسد نوال و نوا

چو قرصهٔ جو و سرکه نمی‌رسد به مسیح

کجا رسد به حواری خُواره و حلوا

مرا ز خطهٔ شروان برون فکن ملکا

که فُرضه‌ای است در او صد هزار بحر بلا

مرا کنف کفن است الغیاث از این موطن

مرا مقر سقر است الامان از این منشا

بر مهان نشوم ور شوم چو خاک مهین

غم گیا نخورم ور خورم به کوه، گیا

از این گره که چو پرگار دزد بدراهند

دلم چو نقطهٔ نون است در خط دنیا

گرفته سرشان سرسام و جسمشان ابرص

ز سام ابرص جانکاه‌تر به زهر جفا

مرا به باطل محتاج جاه خود شمرند

به حق حق که جز از حق مراست استغنا

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۶ - در پند و اندرز و معراج حضرت ختمی مرتبتای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا
  2. شمارهٔ ۷ - در مباهات و نکوهش حسوداننیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
  3. شمارهٔ ۸ - در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم الروم عز الدوله قیصرفلک کژروتر است از خط ترسا
  4. شمارهٔ ۹ - این قصیدهٔ را ارتجالا در مدح شروان شاه منوچهر و صفت شکارگاه او و بنای بند باقلانی سروده استاز سر زلف تو بوئی سر به مهر آمد به ما
  5. شمارهٔ ۱۰ - رشید الدین وطوط در مدح خاقانی قصیده‌ای مشتمل بر سی و یک بیت سرود و برای او فرستاد که اولش این است «ای سپهر قدر را خورشید و ماه وی سریر فضل را دستور و شاه» «افضل الدین بوالفضایل بحر فضل فیلسوف دین فزای کفرکاه» خاقانی در جواب وی گفته استمگر به ساحت گیتی نماند بوی وفا
  6. شمارهٔ ۱۱ - در صفت عشق و مدح شیخ الاسلام ناصر الدین ابراهیمعشق بیفشرد پا بر نمط کبریا
  7. شمارهٔ ۱۲ - مطلع دومای صفت زلف تو غارت ایمان ما
  8. شمارهٔ ۱۳ - مطلع سومنافهٔ آهو شده است ناف زمین از صبا
همه‌ی قصاید ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.