پرش به محتوای اصلی
عنصرالمعالی عنصرالمعالی

قابوس‌نامه

باب هشتم: اندر یاد کردن پند‌های نوشروان عادل

اول گفت: تا روز و شب آینده است و رونده، از گردش سال‌ها شگفت مدار.

و گفت: مردمان چرا از کاری پشیمانی خورند که یک‌بار از آن پشیمانی خورده باشند؟

گفت: چرا ایمن خسبد کسی که آشنا‌ی پادشاه باشد؟

گفت: چرا زنده شمرد کسی خود را که زندگانی او نه بر مراد او بود؟

آخر گفت: هر که ترا زشت گوید معذور‌تر از آنکه آن زشت به تو رساند.

آخر گفت: به خداوند تعزیت آن دردسر نرسد که بدان کس که بی‌فایده گوش دارد.

آخر گفت: از خداوند زیان بسیاری آن کس را زیان‌مندتر دار که وی را دیدار چشم زیان‌مند بود.

آخر گفت: هر بنده‌ای که او را بخرند و بفروشند آزاد‌تر از آن کس دان که او بندهٔ گلو بود.

آخر گفت: هر چند کسی دانا بود که پاداش ورا خرد نبود آن دانش بر وی وبال بود.

آخر گفت: هر که روزگار او را دانا نکند در آموزش او هیچ‌کس را رنج نباید برد که رنج او ضایع باشد.

آخر گفت: همه چیز از نادان نگاه داشتن آسان‌تر از آن بود که از تن خویش نادان را.

{ دیگر گفت: اگر خواهی که مردمان ترا نیکوگوی باشند نیکوگوی مردمان باش.}

آخر گفت: اگر خواهی که رنج تو ضایع نباشد، بجای مردمان، رنج مردمان بجای خویش ضایع مکن.

آخر گفت: اگر خواهی که کم‌دوست نباشی کینه مدار.

آخر گفت: اگر خواهی که بی‌اندازه اندوهگین نباشی حسود مباش.

{دیگر گفت: اگر خواهی که از رنجیدگی دور باشی آنچه نرود مران.}

آخر گفت: اگر خواهی که زندگانی به آسانی گذاری روش خود را بر روی کار دار.

آخر گفت: اگر خواهی که ترا دیوانه‌وار نشمرند آنچ نایافتنی بود مجوی.

آخر گفت: اگر خواهی که با آزرم بباشی و با آبرو‌ی، آزار کس مجوی.

آخر گفت: اگر خواهی که فریفته نباشی کار ناکرده را کرده مپندار.

{دیگر گفت: اگر خواهی که پردهٔ تو دریده نشود پرده کس مدر.}

آخر گفت: اگر خواهی که بر قفا‌ء تو نخندند زیردستان را پاک دار.

{ دیگر گفت: اگر خواهی که از پشیمانی دراز ایمن گردی به هوای دل کار مکن.}

آخر گفت: اگر خواهی که زیرک باشی روی خویش در آیینهٔ کسان بین.

آخر گفت: اگر خواهی که بی‌بیم باشی بی‌آزار باش.

آخر گفت: اگر خواهی که قدر تو بر جای باشد قدر مردمان بشناس.

آخر گفت: اگر خواهی که به قول تو کار کنند به قول خود کار کن.

آخر گفت: اگر خواهی که پسندیدهٔ مردمان باشی بر آن کس که خرد دارد راز خویش آشکار مکن.

آخر گفت: اگر خواهی که برتر از مردمان باشی فراخ نان و نمک باش.

آخر گفت: چرا دشمن نخوانی کسی را که جوانمردی خویش در آزار مردمان داند؟

آخر گفت: چرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو بود؟

آخر گفت: با مردم بی‌هنر دوستی مدار که مردم بی‌هنر نه دوستی را شاید و نه دشمنی را.

آخر گفت: پرهیز از نادانی که خود را دانا شمرد.

آخر گفت: داد از خود بده تا از داور مستغنی باشی.

آخر گفت: اگر چه حق تلخ باشد بباید شنید.

آخر گفت: اگر خواهی که راز تو دشمن نداند با دوست مگوی.

آخر گفت: خرد نگرش بزرگ زیان مباش.

آخر گفت: بی‌قدر مردم را زنده مشمر.

آخر گفت: اگر خواهی که بی‌گنج توانگر باشی بسند کار باش.

آخر گفت: به گزاف مخر تا به گزاف نباید فروخت.

آخر گفت: مرگ به از آنکه نیاز به همچون خودی برداشتن.

آخر گفت: از گرسنگی مردن به از آنکه از نان سفله سیر شدن.

آخر گفت: بهر تخایلی که ترا صورت بندد بر نامعتمدان اعتماد مکن و از معتمدان اعتماد مبُر.

آخر گفت: به کم ز خودی محتاج بودن عظیم مصیبتی باشد، اگر چه خوش بود، که اندر آب مردن به که از حقیر زینهار خواستن.

آخر گفت: فاسق متواضع این جهان جوی بهتر از عابد متکبر آن جهان جوی.

آخر گفت: نادان‌تر از آن مردم نباشد که یکی از کهتر‌ی به مهتر‌ی برسیده باشد همچنان بسوی او به چشم کهتری نگرند.

آخر گفت: شرمی نبود بتر از آنکه به چیزی دعوی کند که نداند و آنگاه دروغ‌گوی باشد.

آخر گفت: فریفته‌تر از آن کس نبود که یافته به نایافته بدهد.

آخر گفت: فرومایه‌تر از آن کسی نباشد که کسی را بدو حاجتی باشد و تواند که روا کند و نکند.

آخر گفت: اگر خواهی که از شمار دادگر‌ان باشی زیردستان خود را به طاقت خویش نکودار.

آخر گفت: اگر خواهی که از شمار آزاد‌ان باشی طمع را به خود راه مده و در دل جای مده.

آخر گفت: اگر خواهی که از نکوهش عام دور باشی اثر‌هاء ایشان را ستاینده باش.

آخر گفت: اگر خواهی که در دل‌ها محبوب باشی و مردمان از تو نفور نباشند سخن بر مراد مردمان گوی.

آخر گفت: اگر خواهی که نیکو‌ترین و پسندیده‌ترین مردمان باشی آنچ بخود نپسندی به‌کس مپسند.

آخر گفت: اگر خواهی که بر دلت جراحت نرسد که هیچ مرهم نپذیرد با هیچ نادان مناظره مکن.

آخر گفت: اگر خواهی که بهترین خلق باشی از خلق چیزی دریغ مدار.

آخر گفت: اگر خواهی که زبانت دراز باشد کوته دست باش.

آخر اینست سخن‌ها و پند‌هاء نوشروان عادل، چون بخوانی، ای پسر این لفظ‌ها را خوار مدار که ازین سخن‌ها هم بوی حکمت آید و هم بوی ملک‌، زیراکه هم سخن حکما‌ست و هم سخن پادشاهان، جمله همه معلوم خویش گردان و اکنون آموز که جوانی، که چون پیر گشتی خود بشنیدن نپردازی، که پیران چیزها دانند که جوانان ندانند والله اعلم بالصواب.

ادامه‌ی قابوس‌نامه

  1. باب دهم: اندر خویشتن‌داری و ترتیب خوردن و آداب آنبدان ای پسر که مردم عامه را در شغل‌های خویش ترتیب و اوقات پدید نیست و به‌وقت و نا‌وقت ننگرند و خردمند‌ان و بزرگان هر کاری را از آن خود وقتی دارند، بیست و چهار ساعت شباروزی را بر کار‌های خویش ببخشند، میان هر کاری وقتی نهاده و حد و اندازه پدید کرده، تا کاره
  2. باب یازدهم: اندر ترتیب شراب خوردن و شرایط آنشراب خوردن را نگویم که بخور و نگویم که مخور، که جُوانان به‌قول کسی از فعل جُوانی بازنگردند، که مرا نیز بسیار گفتند و نشنودم، تا بعد از پنجاه سال ایزد تعالی بر من رحمت کرد و مرا توبه ارزانی داشت؛ اما اگر نخوری سود دو جهانی با تو بود و هم خشنودی ایزد جل و ع
  3. باب دوازدهم: اندر مهمانی کردن و مهمان شدن و شرایط آناما مردم بیگانه را هر روز مهمان مکن، از آنک هر روز به حق مهمان نتوان رسیدن؛ بنگر تا یک ماه چند بار مهمانی توانی کردن، آنکه سه بار توانی کردن یک‌بار کن و آن سه بار اندرو خرج کن، تا خوان تو از همه عیبی مبرّا بوَد و زبان عیب‌جویان بر تو بسته باشد و چون مهمان
  4. باب سیزدهم: اندر مزاح و نرد و شطرنج و شرایط آنبدان ای پسر که گفته‌اند: «‌‌المزاح مقدمة الشر‌‌» یعنی مزاح پیشرو همه آفتهاست؛ تا بتوانی از مزاحِ سرد حذر کن و اگر مزاح کنی باری در مستی مکن، که شر و آشوب بیش خیزد و از مزاح ناخوش و فحش گفتن شرم دار، اندر مستی و هشیاری، خاصه در نرد و شطرنج که درین هر دو شغ
  5. باب چهاردهم: اندر عشق ورزیدن و رسم آنجهد کن ای پسر که تا عاشق نشوی، خواه به پیری و خواه به جوانی، پس اگر اتفاق افتد یقین دل مباش و پیوسته دل در لعب مدار بر عشق، که متابع شهوت بودن نه کار خردمندان‌ است. از عشق تا توانی پرهیز کن، که عاشقی کار با بلاست، خاصه پیری و هنگام مفلسی، که یک‌ساله راحت
  6. باب پانزدهم: اندر تمتع کردنبدان ای پسر، اگر کسی را دوست داری در مستی و هشیاری پیوسته بدو مشغول مباش، که آن نطفه کی از تو جدا گردد معلوم‌ست که تخم جانی و شخصی بود بهر یاری‌، پس اگر کنی در مستی مکن، که به مستی زیان‌کار‌تر بود؛ اما به‌وقت خمار صواب‌تر و بهتر آید و به هر وقتی که یاد آی
  7. باب شانزدهم: اندر آیین گرمابه رفتنبدان ای پسر که چون به گرمابه روی بر سیری مرو، که زیان دارد و در گرمابه نیز به جماع کردن مشغول مباش البته، خاصه در گرمابهٔ گرم.
  8. باب هفدهم: اندر خفتن و آسودنبدان و آگاه باش ای پسر که رسم حکیمان روم آنست که از گرمابه بیرون آیند تا زمانی در مسلخ گرمابه نخسپند بیرون نیایند و هیچ قوم دیگر را این رسم نیست، اما حکما خواب را موت الاصغر خوانند، از بهر آنک چه خفته و چه مرده هیچ دو را از عالم آگاهی نیست، که این مرده‌ای
همه‌ی قابوس‌نامه ←

عنصرالمعالی درباره‌ی عنصرالمعالی

عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار زاده شده به سال ۴۱۲ هجری قمری و درگذشته به سال ۴۸۰ هجری قمری (در سن ۶۸ سالگی) از امرای آل زیار است. کتاب نصیحت‌نامهٔ او که به خاطر لقب دیگر او (قابوس دوم) به قابوس‌نامه مشهور است خطاب و برای فرزندش گیلانشاه نوشته شده است. او در هنگام تدوین این کتاب ۶۳ سال داشته...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.