پرش به محتوای اصلی
سلیمی جرونی سلیمی جرونی

شیرین و فرهاد

بخش ۴۴ - رفتن شیرین به کوه بیستون به دیدن فرهاد و سقط شدن بارگیش

چنین دارم خبر از باستان گوی

چو می آورد در این داستان روی

که یک روزی نشسته بود شیرین

به گردش دختران چون ماه و پروین

حدیث از هر دری آغاز کرده

در از هر سرگذشتی باز کرده

یکی افسانه پیشینه می گفت

دگر درد دل دیرینه می گفت

یکی می گفت اگر دولت بود یار

بخواهد بود ما را عیش بسیار

که شیرین گفت از دی و ز فردا

نمی گویم که آنها نیست پیدا

حدیث دی و فردا محض سوداست

که ماضی رفت و مستقبل نه پیداست

چرا نابود را باشیم دنبال

همه یکباره برخیزید تا حال

به زین آریم مرکبهای چون باد

رویم و بیستون بینیم و فرهاد

چو مهرویان شیرین این شنیدند

زشادی هر یکی بیرون دویدند

نهادند اسب خود را هر یکی زین

نبود آن جایگه گلگون شیرین

زبهرش مرکبی دیگر کشیدند

دو سه جام لبالب در کشیدند

پس آنگه شاد و خوشدل با می و چنگ

به سوی بیستون کردند آهنگ

به سان برگ گل کان را برد باد

همه رفتند تا نزدیک فرهاد

چو دید آن حال فرهاد سبک دست

ز شادی در زمان بر پای برجست

دوان آمد به استقبال آن ماه

به دست و پای اسب افتادش از راه

چو شیرین شکر لب آنچنان دید

به شیرین کاری او را باز پرسید

نیایش کرد و از وی عذرها خواست

که ای فرهاد منتهات بر ماست

به غیر از تو ندارم منت از کس

به عذرت ایستادستم ازین پس

چو عذرش خواست شیرین نکونام

ز شیر چون شکر دادش دو سه جام

نبشته بود بر آن جام چون زر

خطی خوشبوی تر از مشک و عنبر

که بوی شیر آید از دهانم

بنوش این شیر بر یاد لبانم

چو فرهاد آن ز دست یار نوشید

چو شیرمست از مستی خروشید

چو مستان، مست گشت و بی خبر شد

ز عشقش مست بود او مست تر شد

بزد آهی و رو مالید بر خاک

چنان کافتاد ازو آتش در افلاک

پس آنگه روی را از خاک برداشت

فغان از جان آتشناک برداشت

به کوه بیستون بگشاد بازو

فرود آورد سنگ بی ترازو

چنان در کار خود بودش شکوهی

که می کندی به هر یک حمله کوهی

چو شیرین دید آن بازو و آن دست

ورا درکوه کندن آنچنان مست

در او هم حیرتی آمد به دیدار

که شد بیهوش در بالای رهوار

وز آن بیهوشی از کف شد عنانش

سقط شد بارگی در زیر رانش

چو دید آن حال، فرهاد تنومند

سر خود را به پای اسپش افکند

پس آنگه در زمان برخاست بر پای

ورا با بارگی برداشت از جای

فرود آمد ز کوه و مست و بی خویش

ره قصرش گرفت آنگاه در پیش

چنان شد تیز در آن راه فرهاد

که از وی ماند در همراهیش باد

پری رویان ز پی هر یک سواره

همی راندند حیران در نظاره

که برد او را چنان فرهاد هموار

که یک مو بر تنش نگرفت آزار

فرود آورد سوی قصر خویشش

سری بنهاد و باز آمد زپیشش

چو باز آمد به از اول به صد بار

شد و در بیستون استاد در کار

ادامه‌ی شیرین و فرهاد

  1. بخش ۴۶ - نامه نوشتن خسرو به شیرین به تعزیت فرهادچنین دادم خبر مرد سخندان
  2. بخش ۴۷ - نامه نوشتن شیرین به خسرو به تعزیت مریمچو خسرو ساخت زین سان کار فرهاد
  3. بخش ۴۸ - قصه شکر اصفهانیچو مریم را سر آمد عمر، خسرو
  4. بخش ۴۹ - طلب کردن خسرو شاپور را و تنها ماندن شیرین و زاری نمودن روز و شبچو خسرو را دگر سر باره آمد
  5. بخش ۵۰ - زاری کردن شیرین در صبحدم و اجابت دعااگر خواهی که یابی عالم صبح
  6. بخش ۵۱ - رفتن خسرو به شکار و رفتن از شکار به سوی قصر شیرینسحر کز کوه سر زد خسرو شرق
  7. بخش ۵۲ - رفتن خسرو به پای قصر شیرینچو دید از دور قصر آن سمنبر
  8. بخش ۵۳ - پاسخ دادن شیرین، خسرو راچو خسرو کرد ازین بسیار زاری
همه‌ی شیرین و فرهاد ←

سلیمی جرونی درباره‌ی سلیمی جرونی

سلیمی جرونی شاعر سدهٔ نهم هجری و معاصر شاعران نامداری چون نورالدین عبدالرحمان جامی، مکتبی شیرازی، شمس‌الدین محمد لاهیجی و شاه داعی شیرازی گویا از ساکنان بندر جرون یا گمبرون (بندرعباس کنونی) است که از زندگی وی اطلاعات زیادی در دست نیست و تنها اثر باقیمانده از او مثنوی «شیرین و فرهاد» اوست که به تقلید از نظامی سروده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.