پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

یوسف و زلیخا

بخش ۵۳ - پیش رسیدن عزیز یوسف را بر بیرون آن خانه و پنهان داشتن آنچه میان وی و زلیخا گذشته بود و افشای زلیخا آن را

چنین زد خامه نقش این فسانه

که چون یوسف برون آمد ز خانه

برون خانه پیش آمد عزیزش

گروهی از خواص خانه نیزش

چو در حالش عزیز آشفتگی دید

در آن آشفتگی حالش بپرسید

جوابی دادش از حسن ادب باز

تهی از تهمت افشای آن راز

عزیزش دست بگرفت از سر مهر

درون بردش به سوی آن پریچهر

چو با هم دیدشان با خویشتن گفت

که یوسف با عزیز احوال من گفت

به حکم آن گمان آواز برداشت

نقاب از چهره آن راز برداشت

که ای میزان عدل آن را سزا چیست

که با اهلت نه بر کیش وفا زیست

به کار خویش بی اندیشگی کرد

درین پرده خیانت پیشگی کرد

عزیزش داد رخصت کای پریروی

که کرد این کج نهادی راست بر گوی

بگفت این بنده عبری کز آغاز

به فرزندی شد از لطفت سرافراز

درین خلوت به راحت خفته بودم

درون از گرد محنت رفته بودم

چون دزدان بر سر بالینم آمد

به قصد خرمن نسرینم آمد

خیالش آنکه من از وی نه آگاه

به خرم گلستانم آورد راه

به اذن باغبان ناگشته محتاج

برد سنبل به غارت گل به تاراج

چو دست آورد پیش آن ناخردمند

که بگشاید ز گنج وصل من بند

من از خواب گران بیدار گشتم

ز جام بیخودی هشیار گشتم

هراسان گشت از بیداری من

گریزان شد ز خدمتگاری من

رخ از شرمندگی سوی در آورد

به روی نیکبختی در برآورد

شتابان از قفای وی دویدم

برون ننهاده پا در وی رسیدم

گرفتم دامنش را چست و چالاک

چو گل افتاد در پیراهنش چاک

گشاده چاک پیراهن دهانی

کند قول مرا روشن بیانی

کنون آن به که همچون ناپسندان

کنی یکچند محبوسش به زندان

و یا خود بر تن و اندام پاکش

نهی دردی که سازد دردناکش

پسندی بر وی این رنج گران را

که گردد عبرتی مر دیگران را

عزیز از وی چو بشنید این سخن را

نه بر جا دید دیگر خویشتن را

دلش گشت از طریق استقامت

زبان را ساخت شمشیر ملامت

به یوسف گفت چون گشتم گهرسنج

پی بیع تو خالی شد دو صد گنج

به فرزندی گرفتم بعد از آنت

ز حشمت ساختم عالی مکانت

زلیخا را هوادار تو کردم

کنیزان را پرستار تو کردم

غلامان حلقه در گوش تو گشتند

صفاکیش و وفاکوش تو گشتند

به مال خویش دادم اختیارت

نکردم رنجه دل در هیچ کارت

نه دستور خرد بود این که کردی

عفاک الله چه بد بود این که کردی

نمی شاید درین دیر پر آفات

جز احسان اهل احسان را مکافات

تو احسان دیدی و کفران نمودی

به کافر نعمتی طغیان نمودی

ز کوی حق گذاری رخت بستی

نمک خوردی نمکدان را شکستی

چو یوسف از عزیز این تاب و تف دید

چو موی از گرمی آتش بپیچید

بدو گفت ای عزیز این داوری چند

گناهی نی بدین خواریم مپسند

زلیخا هر چه می گوید دروغ است

دروغ او چراغی بی فروغ است

زن از پهلوی چپ شد آفریده

کس از چپ راستی هرگز ندیده

بداند هر که بشناسد چپ از راست

که از چپ راستی مشکل توان خواست

مرا تا دیده دارد در پیم سر

که گردد کام وی از من میسر

گهی از پس درآید گه ز پیشم

بهر مکر و فسون خواند به خویشم

ولی هرگز بر او نگشاده ام چشم

به خوان وصل او ننهاده ام چشم

که باشم من که با خلق کریمت

نهم پای خیانت در حریمت

بد آن بنده که چون مولا نبیند

رود در مسند مولا نشیند

ز غربت داشتم بر سینه داغی

گرفته از همه کنج فراغی

زلیخا قاصدی سویم فرستاد

به رویم صد در اندیشه بگشاد

به افسون های شیرین از رهم برد

به همراهی درین خلوتگهم برد

قضای حاجت خود خواست از من

سکون عافیت برخاست از من

گریزان رو به سوی در دویدم

به صد درماندگی آنجا رسیدم

گرفت اینک قفای دامنم را

درید از سوی پس پیراهنم را

مرا با وی جز این کاری نبوده ست

برون زین کار بازاری نبوده ست

گرت نبود قبول این بی گناهی

بکن بسم الله اینک هر چه خواهی

زلیخا چون شنید این ماجرا را

به پاکی یاد کرد اول خدا را

وز آن پس خورد سوگندان دیگر

به فرق شاه مصر و تاج و افسر

به اقبال عزیز و عز و جاهش

که دولت ساخت از خاصان شاهش

بلی چون افتد اندر دعویی بند

گواه بی گواهان چیست سوگند

کند سوگند بسیار آشکاره

دروغ اندیشی سوگند خواره

پس از سوگند آب از دیدگان ریخت

که یوسف از نخست این فتنه انگیخت

چراغ کذب را کافروزدش زن

به جز اشک دروغین نیست روغن

ازان روغن چراغش چون فروزد

به یک ساعت جهانی را بسوزد

عزیز آن گریه و سوگند چون دید

بساط راست بینی در نوردید

به سرهنگی اشارت کرد تا زود

زند بر جان یوسف زخمه چون عود

به زخم غم رگ جانش خراشد

ز لوحش آیت راحت تراشد

به زندانش کند محبوس چندان

که گردد آشکار آن سر پنهان

ادامه‌ی یوسف و زلیخا

  1. بخش ۵۵ - در دست از دهن باز داشتن زنان مصر و زبان طعن بر زلیخا کشیدن و به تیغ غیرت عشق دست و زبان ایشان بریدننسازد عشق را کنج سلامت
  2. بخش ۵۶ - معذور داشتن زنان مصر بعد از مشاهده جمال یوسف زلیخا را و دلالت کردن یوسف را بر انقیاد زلیخا و تهدید کردن وی به زندانچو کالا را شود جوینده بسیار
  3. بخش ۵۷ - انگیز کردن زنان مصر زلیخا را بر فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فرمان بردن زلیخا ایشان راچو از دستان آن ببریده دستان
  4. بخش ۵۸ - در پشیمان شدن زلیخا از فرستادن یوسف علیه السلام به زندان و فریاد و زاری کردن بر مفارقت ویدرین فیروزه کاخ دیر بنیاد
  5. بخش ۵۹ - بی طاقت شدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و در شب همراه دایه به زندان رفتن و مشاهده جمال وی کردنچو در زندان مغرب یوسف مهر
  6. بخش ۶۰ - رفتن زلیخا در روز به بام قصر خویش و از آنجا نظاره بام زندان کردن و بر مفارقت یوسف ناله و زاری برداشتنشب آمد عاشقان را پرده راز
  7. بخش ۶۱ - در شرح احسان های یوسف علیه السلام با اهل زندان و تعبیر کردن وی خواب مقربان پادشاه مصر را و وصیت کردن وی مر یکی ازیشان را که وی را پیش پادشاه یاد کندز مادر هر که دولتمند زاید
  8. بخش ۶۲ - طلب کردن پادشاه مصر یوسف را علیه السلام برای تعبیر خواب خود و تعلل کردن وی تا آنچه میان وی و زنان مصر گذشته بود تفحص نمایندچو باشد خوشه خشک و گاو لاغر
همه‌ی یوسف و زلیخا ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.