پرش به محتوای اصلی
مجد همگر مجد همگر

قصاید

شمارهٔ ۱۷

خبر دهید مرا کآن پسر خبر دارد

که کار من زغمش روی در خطر دارد

خبر ندارم در عشق او ز کار جهان

ولی جهان ز من و کار من خبر دارد

همه فسانه عالم مرا فرامش گشت

بلی فسانه من عالمی ز بر دارد

ببرد یاد وی از یاد من غم دو جهان

غلام آن غم عشقم که این هنر دارد

فدای عشق چنین یار باد جان و تنم

اگر چه بنده تن و جان مختصر دارد

غمش درآمد و جانم ز برگ مهمانش

تنی ضعیف و دلی ریش ما حضر دارد

سرم همی رود و من نمی روم به سرش

که یار با من سرگشته خود چه سر دارد

سرم پر است در اندیشه جدائی او

که او سری پر از اندیشه سفر دارد

ز بیم روز وداعش به نقد جانم سوخت

گر او ندارد عزم سفر وگر دارد

هنوز روز وداعش ندید و خونبار است

دو چشم من که چو دریا و کان گهر دارد

بلای درد فراقش کسی تواند برد

که جان از آهن و پولاد سخت تر دارد

هزار ناله کنم هر سحر بدان امید

که یار گوش سوی ناله سحر دارد

اثر نمی کندش در دل و نمی داند

که ناله سحر بیدلان اثر دارد

مرا به دیدن و نادیدن آفتاب رخش

ز اشک لعل شب و روز دیده تر دارد

دریغ و درد که از چشمم آنچنان رخ را

دریغ دارد و آنگه در او مقر دارد

هزار منت بر من نهد به هر نظری

رخی که دشمن از و بهره و نظر دارد

تبارک الله یارب که دیده در باغی

که سرو لاله و لاله بنفشه بر دارد

قدش که جان روان است چون روا دارم

که گویمش صفت سرو غاتفر دارد

رخش که ماه سخنگوست کی کنم صفتش

که نور مشتری و طلعت قمر دارد

لبش که آب حیات است چون توانم گفت

که گونه رطب و لذت شکر دارد

جهان ندید و ندارد چو او دگر حوری

خدای عزوجل درجنان مگر دارد

دهان ندارد و گویند کو سخن گوید

میان ندارد و دیدند کو کمر دارد

به بی دهانی نطقش در از شکر ریزد

به بی میانی کوهش کمر ز زر دارد

قد و خد و خط و خال لبانش فته ماست

ز جان و دل دلم این فتنه دوستتر دارد

قضای عشق دلم را شکست لیک چه باک

که مجد تن به قضا دادن این قدر دارد

قضا نیارد نی نی شکستن این دل را

که داغ طاعت دستور دادگر دارد

نهال صاحب دیوان زلال کوثر جان

که از سعادت بیخ و ز فر ثمر دارد

بهاء دین که از و دین بها و عزت یافت

چنانکه ملک زرایش شکوه و فر دارد

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۹نه چرخم می‌دهد کام و نه اختر
  2. شمارهٔ ۲۰چنین شنیدم از آیندگان فصل بهار
  3. شمارهٔ ۲۱به وقت صبح نشیند کسی چنین بیکار
  4. شمارهٔ ۲۲حذرای عاقلان غافل وار
  5. شمارهٔ ۲۳ای جمال تو رونق گلزار
  6. شمارهٔ ۲۴زهی زمانه نامهربان نادره کار
  7. شمارهٔ ۲۵چو این سخن بشنیدم ز لفظ آن دلدار
  8. شمارهٔ ۲۶الا یا مشعبد شمال معنبر
همه‌ی قصاید ←

مجد همگر درباره‌ی مجد همگر

خواجه مجدالدین هبه‌الله بن احمد (یا محمد) بن یوسف همگر ملک‌الشعرای دربار سلغریان و مشهور به ابن همگر و مجد همگر (زادهٔ ۶۰۷ هجری قمری در یزد یا شیراز– درگذشتهٔ ۶۸۶ هجری قمری در اصفهان) از شاعران پارسی‌گوی سدهٔ هفتم هجری است. وی در نیمه‌های سال ۶۰۷ در یزد زاده شد (مولد او را شیراز هم نوشته‌اند و احتمال داده‌اند متولد شی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.