پرش به محتوای اصلی
قطران تبریزی قطران تبریزی

قصاید

شمارهٔ ۴۷ - در مدح ملک جستان

تا زمین را آسمان پر لؤلؤ عمان کند

کوه و صحرا را صبا پر لاله نعمان کند

بوستان پیراهن از پیروزه گون دیبا کند

گلستان پیرایه از بیجاده گون مرجان کند

باد نوروزی بشاخ گل برآید بامداد

لؤلؤ مرجان ببستان اندرون ریزان کند

چون سحرگاهان بنفشه دور لاله بشکفد

از هوای آن بنفشه پشت چون چوگان کند

این برنگ خویشتن یاقوت را خواری دهد

وان ببوی خویشتن کافور مشک ارزان کند

باد هر ساعت صنوبر را در افغان آورد

ابر هر ساعت بگریه باغ را خندان کند

هر نگاری کان بچین مانی همی دشوار کرد

باد نیسان در میان گلستان آسان کند

هر زمان بستان و صحرا را به نیرنگ ابر و باد

رنگ دیگرگون فزاید نقش دیگر سان کند

هرکه را باید بهشت آشکار اندر زمین

خانه را ماند بجای و روی زی بستان کند

بس خوش آید بانک بلبل بامداد از بوستان

وز خوشی گوئی مگر مدح ملک جستان کند

آن امیری کآسمان در گلستان از بهر او

بلبلان را آفرین گوی و ستایش خوان کند

گر کند بلبل بالحان خوش او را مادحی؟

باز او را گل خدای عرش در قرآن کند؟

گر کسی با وی خلاف آرد بروز کارزار

موی در اندام او ماننده ثعبان کند

از کرم وز مردمی با هرکسی همتا شود

از سخا وز راستی با هرکسی احسان کند

هرچه با دشمن بگوید از جفا نکند چنان

هرچه با زائر بگوید از سخا چونان کند

باد جاویدان خداوند جهان و شهریار

کو همه کاری ز بهر نام جاویدان کند

هرکه را دل با کژی بسته است و جان بر خشم او

تیغ شمس الدین مر او را چون تن بیجان کند

بوالمعالی آنکه او یزدان جستانست بس

خدمت جستان بسان خدمت یزدان کند

مفلسان را دست گوهربار او قارون کند

غمکنان را لفظ شکر بار او شادان کند

از بهشت عدن ناید یاد با ایوان او

گر بروز خرمی آرایش ایوان کند

دست او بر دجله و جیحون همی شبخون زند

تیغ او بازی همی با پتک و با سندان کند

گریه دینار او خندان کند گرینده را

خنده شمشیر او بدخواه را گریان کند

ذره ای با جود او در کان نماند زر و سیم

خانه خواهنده را از سیم و زر چون کان کند

تا همی رخشان زمین را باد فروردین کند

تا هوا را تیره ابر آذر و آبان کند

باد تیره روز خصم هر دو شاه خصم بند

کاین جهان را دولت ایشان همی رخشان کند

باد با سامانش عمر و باد با سامانش ملگ

کو سخا و مردمی با خلق بی سامان کند

صد هزاران جشن نوروزی بر ایشان بگذرد

کاین جهان آرامش و رامش همی ز ایشان کند

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۹ - در مدح میر ابوالهیجا منوچهربن وهسودانهرکه جانان را بمهر اندر عدیل جان کند
  2. شمارهٔ ۵۰ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفرآن پری نشگفت اگر از خوبرویان سر بود
  3. شمارهٔ ۵۱ - در مدح ابومنصور وهسودان بن مملانتا بجان در عقل باشد تا بتن در جان بود
  4. شمارهٔ ۵۲ - در مدح ابوالمظفر فضلونتا ترا گرد مه از مشک سیه پرهون بود
  5. شمارهٔ ۵۳ - در مدح ابوالخلیل جعفرگه بهار همه خلق جفت یار بود
  6. شمارهٔ ۵۴ - در مدح ابوالیسر سپهدار ارانهرکه او را میل خاطر سوی ارزانی بود
  7. شمارهٔ ۵۵ - در مدح ملک جستان و ابوالمعالی قوام الدیناگر ببرد ز بستان خزان نسیم بهار
  8. شمارهٔ ۵۶ - در مدح ابوالفتح علیاگر بتگر چنو داند نگاریدن یکی پیکر
همه‌ی قصاید ←

قطران تبریزی درباره‌ی قطران تبریزی

شرف‌الزمان حکیم ابومنصور قطران عضدی تبریزی (زادهٔ سال نامعلوم در در روستای شادباد مشایخ از توابع تبریز، درگذشته به سال ۴۶۵ هجری قمری مدفون در مقبرة الشعرای تبریز)، شاعر ایرانی سدهٔ پنجم هجری، هم‌دوران با شدادیان و روادیان است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.