پرش به محتوای اصلی
قاآنی قاآنی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۲ - در مدح شاهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب الله ثراه گوید

سرو سیمین مرا از چوب خونین‌ گشت پای

سرو گو با پای چوبین در چمن زین پس میای

سرو من ماه زمین بد زان شدش پا بر فلک

تا ز نیکویی زند ماه فلک را پشت پای

ماه من شد در محاق و سرو من از پا نشست

سرو را گو برمخیز و ماه را گو برمیای

سرو من از پا فتاد و فرق فرقدسای او

سنبلستان ‌کرد گیتی را ز زلف مشکسای

سرو را زین ‌غصه‌گو در باغ خون دل‌گری

ماه را زین قصه گو از چرخ سوی گل گرای

تا بهشتی روی من بر خاک تا ری سود چهر

گشت خاک از فر رخسارش بهشی دلگشای

خاک اگر دعوی سلطانی کند شاید از آنک

سایهٔ زلفش بر او افتاد چون پر همای

در زمستانی‌که ازگل می‌نروید هیچ‌گل

گل ز گل رویید تا او بر زمین شد چهره‌سای

مشک‌بیزان‌گشت برگیتی ز جعد دلفریب

اشک‌ریزان‌گشت بر دامن ز چشم دلربای

اشک چشمش راست پنداری‌ که تخم فتنه بود

زانکه از اشکش زمین تا حشر گردد فتنه‌ زای

دوش درکنجی ز رنج روزه بودم تنگدل

کز برون آسیمه‌سر، پیکی درآمد در سرای

گفتمش خیرست ‌گفت آری نداری آگهی

کز ملک بر جان یاور رفت خشمی جانگزای

باز چونان داوری در حق چونین یاوری

نیک باورکرد گفتار حسود ژاژخای

گفتمش رو رو نیی آگه ز دستان دم مزن

گفت بیحاصل مگوی و ژاژ لاطایل ملای

شه فریدونست فرخ او بود ضحاک عهد

آن ز گرز گاوسار و این زلف مارسای

گر فریدون‌کینه از ضحاک جوید باک نیست

حبذا فرخنده عدل و مرحبا پاکیزه‌رای

شاه را باید دعا گفتن ز لطف و قهر او

هر دو آمد غمزدای و هر دو آمد جان‌فزای

هم مبادش گرد بر دامن ز چرخ گرد گرد

هم مبادش درد بر خاطر ز دیر دیرپای

یاور من هم مباش از خشم داور تنگدل

می‌نبالی چون علم تا می‌ننالی همچو نای

چشم لطف از شاه داری دل ز خشمش بد مکن

می دهان را تلخ دارد آنگه آمد غمزدای

بر در خدمت بغیر از حلقهٔ طاعت مکوب

بر در طاعت بغیر از جبههٔ خدمت مسای

هم دف مخروش اگر گوشت‌ بمالد همچو چنگ

کز تهی‌ مغزی نماید ناله‌ کردن چون درای

همچو زلف خویش و حال من مشو حال دژم

کاب برگردد به جوی و مهر باز آید به جای

خود ز شاه نکته‌دان بگذرکه داند هرکسی

کافتابی چون ترا دانا نینداید به لای

شاه شاهان ماه ماهان را به رنگ آرد به چنگ

وای آن نادان‌که این معنی نداند وای وای

حالی ای سلطان خوبان درگذر از حال خویش

برخی از احوال روز روزه شو طیبت‌سرای

تو مگر روزه نیی ‌کاینگونه هستی سرخ‌چهر

راستی غمزی نما وز حال خود رمزی نمای

حال من پرسی چنانم روزه دارد زردروی

کم اگر بینی ندانی‌کاین منم یاکهربای

رغم زاهد را بیا تا یک‌دو روزی می خوریم

از سر طیبت ‌که طیبت را ببخشاید خدای

هم تو بهر من شراب آور ز لعل می‌پرست

هم من از بهرت رباب آرم ز قول جانفزای

گه چو ساغر بر رخ من تو بخندی قاه‌قاه

گه چو مینا من بگریم از غم تو های‌های

مر مرا نقلی اگر باید ترا شیرین‌لبان

مر ترا چنگی اگر باید مرا پشت دوتای

هم ترا من نافه پیش آرم ز کلک مشکبوی

هم مرا تو باده پیش آری ز چشم دلربای

گر من از تو دل بدزدم نکته‌یی گو دلفریب

گر تو از من رو بپوشی جانت آرم رونمای

شکرت باید بگو حرفی ز لعل دلنشین

عنبرت باید بزن دستی به زلف مشک‌سای

عیش را در گرد خواهی برفشان گرد از کله

رنج را در بند خواهی برگشا بند از قبای

چون تو ماهی را چه غم‌م‌ر چون منی بیند به روی

چون تو شاهی را چه باک ار چون منی باشد گدای

در حدیث دوست قاآنی ‌زبان نامحرمست

دوست را خواهی‌چو مغز ازپوست ‌بی‌حجت برآی

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۴ - در نسبت ممکن و واجب و هژبر سالب علی بن ابی‌طالب علیه السلام گویدحمد بیحد را سزد ذاتی‌که بی همتاستی
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۵ - در توصیف زلف و تخلص بنام نامی مظهرالعجایب غالب کل غالب علی‌بن ابی‌طالب علیه السلام گویدتو ای نیلوفر بویا که خورشیدت دلیلستی
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۶ - له من‌ کلا‌مهنهانی از نظر ای بی‌نظیر از بس عیانستی
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۷ - در مدح مقر بالخاقان معتمدالدوله منوچهر‌خان فرمایدماه من ماند به سر و ار سرو جولان داشتی
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۸ - و له من کلا‌مهتبارک ای نگار خلّخی ای ماه نوشادی
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۹ - و له فی المدیحهگشودی زلف قیرآگین جهان را قیروان‌کردی
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۰ - و له فی المدیحهآوخا کز کین چرخ چنبری
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۱ - در مدح جناب شریعتمدار حجة‌الاسلام آقا محمد مهدی کلباسی گویدای زلف یار من از بس معنبری
همه‌ی قصاید ←

قاآنی درباره‌ی قاآنی

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.