پرش به محتوای اصلی
قاآنی قاآنی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴ - د‌ر تعربف مصور و توصیف تصویر فرماید

آفرین برکلک سحرانگیز آن صورت‌نگار

کز مهارت برده معنیها درین صورت به ‌کار

راست پنداری مثالی ‌کرده زین تمثال نقش

از عروس ملک و شوی بخت و زال روزگار

کرده یکسو نوعروسی نقش‌ کاندر صورتش

هر که بگشاید نظر عاشق شود بی‌اختیار

از تنش ‌بیدا نزاکت همچو نرمی از حریر

در رخش پنهان لطافت همچو گرمی از شرار

خیزران‌قد ارغوان‌خد ضیمران‌مو مشک‌بو

سیم‌سیما سروبالا ماه‌پیکر گلعذار

چشم‌او بی‌سمه‌همچون‌چشم‌نرگس‌دلفریب

زلف او بی‌شانه همچون زلف سنبل تابدار

بی‌عبارت رازگوی و بی‌اشارت رازجوی

بی‌تکلم دلفریب و بی‌تبسم جان‌شکار

بی‌سروداز وجد در حالت‌چو شمشاداز نسیم

بی‌سروراز رقص‌در جنبش‌چو گل‌بر شاخسار

از دو زلف او ودیعت هرچه درگردون فریب

در دو چشم او امانت هرچه در مستی خمار

فتنهٔ خوابیده در چشمش گروه اندر گروه

عنبر تابیده در زلفش قطار اندر قطار

نونهال قامتش را لطف و خوبی برگ و بر

پرنیان پیکرش را ناز و خوبی پود و تار

جادویی خیزد ز چشمش همچو وسواس از جنون

خرمی زاید ز چهرش چون طراوت از بهار

در بهاران باغ دیدستی ‌که بار آورده سرو

سرو قد او نگر باری ‌که باغ آورده بار

آنچه او دارد ز خوبی‌گر زلیخا داشتی

با همه عصمت ازو یوسف نمی‌کردی فرار

همچنان‌کاشفته‌گردد صرع دار از ماه نو

ز ابرویش آشفته‌ گردد ماه نو چون صرع دار

وز دگر سو روی بر رویش یکی زیبا پسر

کز جمالش خیره‌ گردد مغز مرد هوشیار

صورتی بیجان ولیکن هرکسش بیند ز دور

زود بگشاید بغل‌ کش تنگ ‌گیرد در کنار

فتنهای چشم او چون جور گیتی بی‌حساب

حلقهای زلف او چون دور گردون بی‌شمار

شهوت ‌انگیز است ‌رویش همچو سیمین‌ ساق ‌دوست

عنبرآمیزست زلفش همچو مشکین‌زلف یار

گر چنین ‌رویی به ‌شب در مجلسی حاضر کنند

شمع بی‌پروا زند خود را بر او پروانه‌وار

وز قفای او عجوزی دیو-خوی و زشت-‌روی

کز بنی الجان مانده در دوران آدم یادگار

بینیش چون خرزهٔ خر خاصه هنگام نعوظ

چانه‌اش چون خایهٔ غرخاصه هنگام فشار

موی او باریک و چرکین همچو تار عنکبوت

روی‌او تاریک و پرچین همچو چرم سوسمار

چانه و بینیش گویی فربهی دزدیده‌اند

از دگر اعضاکه آنان فربهند اینان نزار

بسکه در رخسارزشش چین بود بالای چین

زو نظر بیرون نیارد رفت تا روز شمار

چانه و بینیش پنداری بهم‌چشمی هم

گوی و چوگان ساختندی از برای ‌کارزار

بسکه‌ پی آورده سر گویی‌ که نجوی می کنند

بینی او با زنخدان چانهٔ او با زهار

در همه‌ گیتی بدین زشتی نباشد هیچ‌کس

ور بود باری نباشد جز حسود شهریار

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶ - در ستایش شاهزاده ی رضوان آرامگاه نواب فریدون میرزا طاب ثراه گویداز سر دوش دو ضحاک درآویخت دو مار
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - در منقبت مولانا اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلام و ستایش شاهنشاه ناصرالدین شاه خلدالله ملکه گویداسم شد مشیّد و دین ‌گشت استوار
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در ستایش ابولملوک فحتعلی‌شاه طاب لله ثراه و جعل الجنهٔ مثواه‌ گویدافتتاح هر سخن در نزد مرد هوشیار
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده فریدون میرزا طاب ثراهامروز از دوکعبه جهان دارد افتخار
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰ - در تهنیت ورود مسعود امیرکبیر حسین خان د‌ر ملک فارس‌ گویدای اهل فارس ، مژده که از فضل کردگار
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - د‌ر مدح فریدون میرزا گویدای ترک می فروش ای ماه میگسار
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲ - و له ایضاًای زان دو سیه مار که جا داده به گلزار
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳ - د‌ر ستایش امیر مبرور آ‌صف‌الدوله اللهیارخان‌گویدای طره و چهر تو یکی نار و یکی مار
همه‌ی قصاید ←

قاآنی درباره‌ی قاآنی

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.