پرش به محتوای اصلی
فصیحی هروی فصیحی هروی

قصاید

شمارهٔ ۱ - در منقبت مولای منقیان حضرت علی علیه‌السلام

رخش سفر بر جهان زین در دار فنا

خیمه عزلت بزن بر در ملک بقا

رخت بکش زین دیار هین که ازین تنگنا

یوسف جان رفتنی است جانب مصر بقا

خنده بران از لب و نوحه دل گوش کن

خیمه عشرت مزن بر در ماتم‌سرا

تخم تعلق مپاش در گل این خاکدان

تا نکنندت دواب طعمه خود چون گیا

سگ‌صفتان جهان قصد شکارت کنند

گر همه از استخوان طعمه کنی چون هما

بگسل ازین آب وگل چند کنی پایمال

گوهر دل را که هست هر دو جهانش بها

جرعه آب حیات در گلوی خر مریز

مروحه سگ مکن شهپر جبریل را

گوهر مقصود عشق در کف تو کی نهند

تا نکنی همچو دل در شط خون آشنا

زآینه هستیت زنگ محبت زدود

ورنه گل و روشنی جوهر خاک و صفا!

بی سر و پا کن چو چرخ طی بیابان عشق

تا شودت جیب دل مطلع صبح صفا

می‌رودم همچون خون شعله همی در عروق

دایه عشقم مگر داده ز آتش غذا

درد تو چون پا نهد بر سر بالین دلم

از در دل تا به لب جوش زند مرحبا

می‌روم از کوی دوست با جگری لخت‌لخت

دیده چو دل غرق خون دل همه رنج و عنا

رحمی رحمی اجل بر دل این ناامید

کز سر عنفش طبیب رانده ز دارالشفا

شربت دردت حلال باد بر آن کو خورد

همچو عدوی امام از جگر خود غذا

بدر امامت علی نور سمی کلیم

آنکه بر ایمن فشاند از ید بیضا ضیا

دهر نگستردی از خوان وجود ترا

معده هستی تهی ماندی همی از غذا

خوان کرم چون نهند مطبخیانت به بزم

حرص سراپا شکم میرد از امتلا

کوس ظفر چون زنند نوبتیانت به رزم

گیرد از تیغ تو خصم دعای وبا

کشتی تن بشکند موج محیط نبرد

جان به کنار افکند موجه بحر دغا

نعره‌زنان چون سمند جلوه دهی هیبتت

جوشن هستی درد بر تن شخص بقا

وه چه سمندی که گر زان سوی ملک ازل

همره پیک گمان پای گشاید ز پا

آن نشکسته هنوز بیعت خاطر که این

ملک ابد را کشد زیر سم انتها

ور ز دیار فنا شاهسوار عدم

آوردش زیر ران روی سوی ملک بقا

چون بگشاید ز هم گام نخست افکند

بر سر دوش قدم غاشیه ابتدا

تیغ چو پر گل کند دامن گردان شود

روح به باغ عدم بلبل دستان‌سرا

چون ز تگاور شوند همچو صراحی نگون

پر شود از خون رزم جام امل مرگ را

شخص حسامت که هست از غم دشمن خراب

چون دم هیجا دهیش از دل اعدا غذا

چندان خون قی کند کاندر میدان رزم

خیل نهنگان کنند در شط خون آشنا

گرم کند بزم رزم زمزمه گیر و دار

دور نخستین برد هوش ز مغز بقا

ملک چو آیینه‌ایست در وسط خصم و تو

نزد عدو تیره‌روی پیش تو گیتی نما

تیغ ترا گر به فرض آینه سازد عدو

بیند تمثال خویش گشته سر از تن جدا

پیکر تمثال را روح طبیعی دهد

از نفس پاکت ار آینه گیرد جلا

طفل نبات ار به فرض شیر ولایت خورد

گیرد طبع نسیم خاصیت کهربا

خلق تو گر چون خلیل پای بر آتش نهد

شعله گلستان شود در دهن اژدها

بس که به عهد تو شد دهر سراپا نشاط

عیش تصور کند آینه‌بین عکس را

یا سندالاتقیا رشحه فیضی که سوخت

مزرعه هستیم برق سموم جفا

ابر کرم را بگوی سوی فصیحی خرام

مزرع اخلاص اوست تشنه‌لب از مدعا

کوری چشم حسود گو به قضا تا کند

خاک درت را چو نور در نظرم توتیا

تا بود این امهات از مدد نه پدر

بر سر خشت وجود شام و سحر فتنه‌زا

از شر این هفت و چار باد اسیر ترا

کعبه جاهت پناه درگه تو ملتجا

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳ - مدح حسین‌خان شاملوچه معجزست بهار کرشمه افشان را
  2. شمارهٔ ۴ - مدح حسن خان شاملوابر آمد و گلزار ارم ساخت جهان را
  3. شمارهٔ ۵ - مدح حسن خان شاملوصبح نوروز است ساقی دور کن از رخ نقاب
  4. شمارهٔ ۶ - مدح شاه صفیز پرده ساز جهان‌ نوا برخاست
  5. شمارهٔ ۷ - مفاخره و مدح حافظ محب علیبازم نفس به لجه فیضی شناورست
  6. شمارهٔ ۸ - مدح حسین خان شاملوساقی بیار باده که نوروز اکبرست
  7. شمارهٔ ۹ - مدح حسین‌خان شاملوسحر‌ گهان که شکیب از برم گرفت کنار
  8. شمارهٔ ۱۰ - مدح حسین خان شاملودوش بزمی داشتم فرخنده چون روی نگار
همه‌ی قصاید ←

فصیحی هروی درباره‌ی فصیحی هروی

میرزا فصیح‌الدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری می‌رسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانواده‌اش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیح‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.