پرش به محتوای اصلی
میرزاده عشقی میرزاده عشقی

کفن سیاه

بخش ۷ - بقعه اسرارانگیز

برسیدم ز پس چند قدم بر دره‌ای

وندر آن دره عیان، بقعه چون مقبره‌ای

چار دیواری و یک چار وجب پنجره‌ای

شدم اندر، به چنین مقبره نادره‌ای

دیدم اندرش شگفت آر یکی منظره‌ای

پیش شمعی است یکی توده سیاه

برده در گوشه آن بقعه پناه

پیش خود گفتم: این توده، سیه انبانی است

یا پر از توشه، سیه کیسه از چوپانی است

دست بردم نگرم، جامه در آن یا نانی است

دیدم این هر دو، نه، کالبد بی‌جانی است

گفتم: این نعش یکی جلد سیه حیوانی است

دیدمش حیوان نه، نعش زنی است

جلد هم جلد نه، تیره کفنی است

دیدن مرده به تاریک شب اندر صحرای

مرده تنها را، وحشت نگذارد تنهای

خشک از حیرت و از بیم شدم بر سر جای

دست برداشتم از گشتن و گشتم بی پای

حیرت افزاست که این نعش در این تیره سرای

بهتر از شمع، رخش می‌افروخت

شمع از رشک رخ او می‌سوخت

چهر سیمینش ز بس پنجه غم بفشرده

چو یکی غنچه که در تازه گلی پژمرده

نوجوان مرده، تو گوئی که جوانش مرده

بس که اندوه جوانمرگی خود را خورده

من در این منظره، از فرط عجب آزرده

ناگهان یا که وی آوازی داد

یا خیالات مرا بازی داد:

ادامه‌ی کفن سیاه

  1. بخش ۹ - برگشت از بقعه به دهجستم از جای و ندانم چه دگر پیش آمد
  2. بخش ۱۰ - در پایان داستانآتشین طبع تو عشقی که روانست چو آب
همه‌ی کفن سیاه ←

میرزاده عشقی درباره‌ی میرزاده عشقی

سیدمحمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی (زادهٔ ۲۰ آذر ۱۲۷۳ در همدان – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران) شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود. وی با وجود طول عمر کوتاهش از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.