پرش به محتوای اصلی
میرزاده عشقی میرزاده عشقی

مثنویات

شمارهٔ ۱۲ - ملت فروش

یکی را ز تن، جامه در دزدگاه

بکندند از کفش پا تا کلاه

پس آنگاه، آن روز تا شب دوید

که تا بر دهی، نیمه شب در رسید

بشد در سرای خداوند ده

که چیزی مرا ای خداوند ده

که تا پوشد اندام خود این غلام

بد اندر دهانش هنوز این کلام:

که آن خواجه خدمتگزاران بخواست

بگفتا کنون کاین غلامی ز ماست:

سحرگه به بازارش، اندر برید

فروشید و نقدینه اش آورید!

چو آن بینوا، این سخن برشنفت؟

سر از جیب حیرت برون کرد و گفت:

بگفتم غلامی که تن پوشی ام

نگفتم غلامم که بفروشی ام!

دلم بس ز کردار آن خواجه سوخت

که ما را به نام غلامی فروخت!

نوشتم من این قصه را یادگار

که تا یاد دارد، ورا روزگار

میرزاده عشقی درباره‌ی میرزاده عشقی

سیدمحمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی (زادهٔ ۲۰ آذر ۱۲۷۳ در همدان – ترور در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران) شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود. وی با وجود طول عمر کوتاهش از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عنصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.