پرش به محتوای اصلی
ابوالفضل بیهقی ابوالفضل بیهقی

باقیماندهٔ مجلد پنجم

بخش ۲۰

و ماه روزه درآمد و روزه بگرفتند. و سلطان مسعود حرکت کرد از نشابور در نیمهٔ ماه رمضان این سال. و هم این روز فرمود تا قاضی صاعد را و پسرانش را و سید بومحمّد علوی را و بوبکر محمشاد را و قاضی شهر و خطیب را خلعتها دادند. و امیر به هرات آمد، دو روز مانده ازین ماه و در کوشک مبارک‌ فرودآمد و آنجا عیدی کرد که اقرار دادند که چنان عید هیچ ملک نکرده‌است. خوانی نهاده‌بودند سلطان را در آن بنای نو که در باغ عدنانی‌ ساخته‌بودند و خوانهای دیگر نهاده‌بودند در باغ عدنانی. سرهنگان تفاریق‌ و خیلتاشان‌ را بر آن خوان[ها] بنشاندند و شعرا شعر می‌خواندند. و در میان نان خوردن، بزرگان درگاه که بر خوان سلطان بودند، بر پای‌ خاستند و زمین بوسه دادند و گفتند: «پنج و شش ماه گذشت تا خداوند نشاط شراب نکرده‌است و اگر عذری بود گذشت و کارها بر مراد است. اگر رأی بزرگ خداوند بیند، نشاط فرماید.» سلطان اجابت کرد و شراب خواست و بیاوردند و مطربان زخمه گرفتند و نشاط بالا گرفت و شراب دادن گرفتند؛ چنانکه همگان خرّم بازگشتند، مگر سپاه‌سالار که هرگز شراب نخورده‌بود.

و هر روز پیوسته ملطّفه می‌رسید از جانب لشکر غزنین که چه می‌کنند و چه می‌سازند و بر موجب آنچه خداوند فرمودی، کار می‌ساختند. چاشتگاه‌ روز دوشنبه دهم شوّال ناگاه منگیتراک، برادر حاجب بزرگ، علی قریب با دانشمند حصیری ندیم به درگاه سلطان مسعود رسیدند. در وقت‌ سلطان را آگاه کردند، فرمود که بار دهید. درآمدند و زمین بوسه دادند و گفتند: «مبارک باد بر خداوند پادشاهی که یکرویه شد. برادر را موقوف کردند.» سلطان ایشان را بنشاند و بسیار بنواخت و نامهٔ حشم تگیناباد پیش آوردند. سلطان فرمود تا بستدند و بخواندند. پس گفت «حاجب آن کرد که از خرد و دوستداری وی چشم داشتیم. و دیگران که او را متابعت‌ کردند، حقّ ما را بشناختند و حقّ خدمتکاران رعایت کرده‌آید. شما سخت بتعجیل آمده‌اید، بازگردید و زمانی بیاسایید و نماز دیگر را بازآیید تا پیغامها بگزارید و حالها بازنمایید.» و هر دو بازگشتند و به یک موضع در سرایی گرانمایه‌ فرودآوردند و بسیار خوردنی و نزل‌ فرستادند و چیزی بخوردند و به گرمابه رفتند.

و سلطان چون ایشان را بازگردانید، بوسهل و طاهر دبیر را و اعیان دیگر را بخواند و خالی کرد و از هر گونه بسیار سخن رفت، تا قرار گرفت بر آنکه نماز دیگر، منگیتراک را حاجبی داده‌آید و سیاه درپوشانند و خلعتی بسزا دهند و همچنان حصیری را. نماز دیگر، دو جنیبت ببردند و منگیتراک و حصیری را بیاوردند و پیش آمدند و بنشستند خالی‌؛ چنانکه پیش سلطان، طاهر دبیر و بوسهل زوزنی بودند و پیغامها بدادند و حال بشرح بازنمودند. چون بازگشتند، سلطان فرمود تا منگیتراک را به جامه‌خانه بردند و خلعت حاجبی پوشانیدند، قبای سیاه و کلاه دوشاخ‌؛ و پیش سلطان‌ آمد. سلطان گفت: «مبارک باد، و منزلت تو در حاجبی آنست که زیر دست برادر، حاجب بزرگ، علی ایستی.» وی زمین بوسه داد و بازگشت. و فقیه بوبکر حصیری را خلعتی پوشانیدند سخت گرانمایه، چنانکه ندیمان را دهند. وی را نیز پیش آوردند و سلطان او را نیز بنواخت و گفت «در روزگار پدرم رنجها بسیار کشیدی در هوی‌ و دوستداری ما و ما را چنین خدمتی کردی و حقّ تو واجب‌تر گشت. این اعداد است و رسمی؛ بر اثر نیکوییها بینی.» او دعا کرد و بازگشت. و امیر همه اعیان و خدمتگاران را فرمود تا به خانهٔ آن دو تن رفتند به تهنیت و سخت نیکو حقّشان گزاردند. و نماز شام فرمود سلطان تا جواب نامهٔ حشم تگیناباد را بازنبشتند با نواخت، و به حاجب بزرگ، علی نامه نبشتند با نواخت بسیار و سلطان توقیع کرد و به خطّ خویش فصلی نبشت.

و مثال و نامه‌ها نبشتند و بفرستادند و خیلتاشی و مردی از عرب از تازندگان دیوسواران‌ نامزد شدند و نماز خفتن را سوی تگیناباد رفتند؛ و اللّه اعلم بالصّواب‌.

ادامه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم

  1. بخش ۲۲ - فرو گرفتن حاجب علیچون لشکر به‌ هرات رسید، سلطان مسعود برنشست و به‌ صحرا آمد با شوکتی و عدّتی‌ و زینتی سخت بزرگ. و فوج‌فوج لشکر پیش آمدند و از دل‌ خدمت کردند که او را سخت دوست داشتند و راست بدان مانست که امروز بهشت و جنّات عدن‌ یافته‌اند. و امیر همگان را به‌ زبان بنواخت از
  2. بخش ۲۳ - پیام امیر به خوارزمشاه دربارهٔ علیو چون شغل بزرگ علی به پایان آمد و سپاه‌سالار غازی از پذیرهٔ بنهٔ وی‌ بازگشت و غلامان و بنه هر چه داشت، غارت شده‌بود و بیم بود که از بنهٔ اولیا و حشم و قومی که با وی می‌آمدند نیز غارت بسیار شدی؛ امّا سپاه‌سالار غازی نیک احتیاط کرده‌بود تا کسی را رشته‌تایی‌
  3. بخش ۲۴ - آشفته شدن کار وزیر حسنکو سلطان منشوری فرستاد بنام سپاه‌سالار غازی به ولایت بلخ و سمنگان‌، و کسان وی آنرا به بلخ بردند بزودی تا به نام وی خطبه کنند.
  4. بخش ۲۵ - نصیحت بونصر به امیرو بهرام نقیب‌ را نامزد کرد بوسهل زوزنی با مثال توقیعی‌ و سوی جنکی‌ فرستاد به در کشمیر تا خواجه بزرگ، احمد حسن‌ را، -رَضِيَ اللّهُ عنه- در وقت بگشاید و عزیزاً مکرّماً به بلخ فرستد که مهمّات ملک را بکارست و جنکی با وی بیاید تا حقّ وی‌ را بگزارده‌آید بر آنکه
  5. بخش ۲۶و از خطاهای بزرگ که رفته‌بود پیش از آن که امیر مسعود از نشابور به هرات آمدی، دانستند که سلطان چون می‌شنود و از غزنین اخبار میرسید که «لشکرها فراز می‌آید و جنگ را میسازند» و به زیادت مردم حاجتمند گشت و خاطر عالی‌ خویش را هر جایی می‌برد. رسولی نامزد کرد تا
  6. بخش ۲۷ - ذکر بقیهٔ احوال امیر محمدذکرُ بقیّةِ أحوالِ امیر محمّد -رَضِيَ اللّهُ عنه- بعدَ ما قُبِضَ علیه إلی أن حُوِّلَ من قلعةِ کوهتیزَ إلی قلعةِ مندیش‌َ.
  7. بخش ۲۸ - بردن امیر محمد به قلعهٔ مندیشو نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمّد رسیدند، و چون ایشان را بجمله نزدیک خویش دید، خدای را -عزَّ وَ جلَّ- سپاس‌داری کرد و حدیث سوزیان‌ فراموش کرد.
  8. بخش ۲۹ - نامه به قدر خانو حاجب بگتگین چون ازین شغل فارغ گشت سوی غزنین رفت به فرمان تا از آنجا سوی بلخ رود با والده سلطان مسعود و دیگر حرم‌ و حرّه ختّلی‌، چنانکه به احتیاط آنجا رسند.
همه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم ←

ابوالفضل بیهقی درباره‌ی ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (زاده شده در ۳۸۵ ه‍.ق. / ۹۹۵ م/ ۳۷۴ ه.ش. در حارث‌آباد بیهق (سبزوار امروزی) – فوت در ۴۷۰ ه‍.ق. / ۱۰۷۷ م. در غزنین) تاریخ‌نگار و نویسنده ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او برای نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهم‌ترین منبع تاریخی در مورد دوران غزنوی به شمار می‌رود.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.