پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش هفدهم

(۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق

شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق

که بس گریانستی بوبکر ورّاق

بدو گفتا که ای مرد خدایی

بدین زاری چنین گریان چرایی‌؟

چنین گفت او که ‌«چون گریان نباشم‌؟

ز پای افتاده سر گردان نباشم؟

که امروزی درین جایی نشستم

درین یک‌پاره گورستان که هستم

ز دَه مُرده که آوردند امروز

یکی ایمان نبرد‌، این بس بوَد سوز

کسی را دین بوَد هفتاد ساله

به کفرش چون توان دیدن حواله؟

کنون هم گریه و هم سوزم اینست

چه گویم‌؟ نقدِ امروزم هم اینست‌»

عزیزا کار مشکل می‌نماید

ولیکن خلق غافل می‌نماید

ز خوف عاقبت هر کاو خبر یافت

به نَو هر لحظه اندوهی دگر یافت

ز خوف ره میان کفر و ایمان

نه کافر خواند خود را نه مسلمان

میان کفر و دین بنشست ناکام

که تا آن آب چون آید سر‌انجام

ادامه‌ی بخش هفدهم

  1. (۱۰) حکایت سفیان ثوری رحمه اللهمگر سُفیان ثوری چون جوان بود
  2. (۱۱) حکایت مسلمان شدن یهودی وحال اویکی پیر معمّر بود در شام
همه‌ی بخش هفدهم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.