پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش پانزدهم

(۷) حکایت پادشاه و انگشتری

جهان را پادشاهی پاک‌دین بود

که مُلک عالَمش زیرِ نگین بود

نبودش در همه عالم نظیری

که بودش از همه عالم گزیری

سواد ملکش از مَه تا به ماهی

ز شرقش تا به غربش پادشاهی

حکیمانی که پیش شاه بودند

که اِجری‌خوارهٔ درگاه بودند

چنین گفت ای عجب روزی به ایشان

که حالی می‌رود بر من پریشان

دلم را آرزوئی بس عجب خاست

نمی‌دانم که این از چه سبب خاست

مرا سازید یک انگشتری پاک

که هر وقتی که باشم نیک غمناک

چو در وی بنگرم، دل‌شاد گردم

ز دست تُرکِ غم آزاد گردم

وگر دل‌شاد گردم نیز از بخت

چو در وی بنگرم، غمگین شوم سخت

حکیمان زو امان جُستند یک‌چند

نشستند آن بزرگان خردمند

بسی اندیشه و فکرت بکردند

بسی خونابهٔ حسرت بخَوردند

به آخر اتّفاقی جزم کردند

به یک ره بر نگینی عزم کردند

که بنگارند بر وی این رقم زود:

که «آخر بگذرد این نیز هم زود»

چو ملک این جهان ملکی رونده‌ست

به ملک آن جهان شد هر که زنده‌ست

اگر آن ملک خواهی این فدا کن

به ابراهیمِ ادهم اقتدا کن

ادامه‌ی بخش پانزدهم

  1. (۹) حکایت محمود با درویش بر سر راهمگر محمود می‌شد با سپاهی
  2. (۱۰) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفتمگر شد سنجر پاکیزه اوصاف
  3. (۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافتبرای درمنه برخاست آن پاک
  4. (۱۲) حکایت سلطان محمود با پیرزنمگر یک روز محمود نکو روی
همه‌ی بخش پانزدهم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.