پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش یازدهم

(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

بکاری بایزید عالم افروز

بصرّافان گذر می‌کرد یک روز

یکی قلاش را در پیش ره دید

ز سر تا پای او غرق گنه دید

چنان می‌زد کسی حدّش بغایت

که خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت

دران سختی نمی‌کرد آه قلّاش

که می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش

که دایم همچنینم می‌زدندی

به تیغ آتشینم می‌زدندی

چنان زان رند شیخ دین عجب ماند

که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند

چو آخر حدِّ او آمد بانجام

ازو پرسید پنهان پیر بسطام

که چندین زخم خورده خون برفته

تو چون گل مانده خندان و شکفته

نه آهی کرده نه اشکی فشانده

منم در کارِ تو حیران بمانده

مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست

که در محنت توان خوش خوش چنین زیست

چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور

که بود ای شیخ معشوق من از دور

ستاده بود جائی بر کناره

نبودش هیچ کاری جز نظاره

چو من می‌دیدمش استاده در راه

نبودم آن زمان از درد آگاه

مرا آن لحظه گر صد زخم بودی

بچشمم چشم زخمی کی نمودی

ستاده بهرِ من معشوق بر پای

چگونه من نباشم پای بر جای

چو بشنود این سخن مرد یگانه

ز چشمش گشت سَیل خون روانه

بدل می‌گفت ای پیر سیه روز

ازین قلّاش راه دین بیاموز

همه کار تو در دین باژگونه ست

ببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست

ترا زین رند دین می‌باید آموخت

گر آموزی چنین می‌باید آموخت

بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم

ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم

ادامه‌ی بخش یازدهم

  1. (۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمدیکی حبشی بر پیغامبر آمد
  2. (۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافتعروسی خواست مردی چون نگاری
  3. (۱۱) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر اوچو اسکندر بزاری در زمین خفت
  4. (۱۲) حکایت دیوانهیکی دیوانهٔ بی پا و سر بود
  5. (۱۳) حکایت حسن بصری و شمعونحسن در بصره استاد جهان بود
همه‌ی بخش یازدهم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.