پرش به محتوای اصلی
فخرالدین اسعد گرگانی فخرالدین اسعد گرگانی

ویس و رامین

بخش ۶ - گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفر

چه خواهی نیک‌تر زین ای صفاهان

که گشتی دار ملک شاه شاهان

همی رشک آرد اکنون بر تو بغداد

که او را نیست آنچ ایزد ترا داد

شهنشاهی چو سلطان معظم

به پیروزی شه شاهان عالم

خداوندی چو بوالفتح مظفر

ز سلطان یافته هم جاه و هم فر

هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت

هم از پایه بلند و هم ز همت

هم از گوهر گزیده هم ز اختر

هم از منظر ستوده هم ز مخبر

چو مشرق بود اصلش هامواره

برآینده ازو ماه و ستاره

کنون زو آمده خواجه چو خورشید

جهان در فرّ نورش بسته امید

ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام

ازیرا یافته‌ست از هر دوان کام

جهان چون بنگری پیر جوانست

عمید نامور همچون جهانست

جوانست او به سال و بخت و رامش

چو پیرست او به رای و عقل و دانش

خرد گر صورتی گردد عیانی

دهد زان صورت فرخ نشانی

کفش با جام باده شاخ شادیست

و لیکن شاخ شادی باغ دادیست

ز نیکویی که دارد داد و فرمان

همی وحی آیدش گویی ز یزدان

چنین باید که باشد هیبت و داد

که نام بیم و بی دادی بیفتاد

به چشم عقل پنداری که جانست

به گوش عدل پنداری روانست

گذشته دادها نزدیک دانا

ستم بوده‌ست دادش را همانا

چنان بوده‌ست و صفش چون سرابی

که نه امید ماند زو نه آبی

چو امرش از مظالم گه برآید

قضا با امرش از گردون درآید

امل گوید که آمد رهبر من

اجل گوید که آمد خنجر من

روان گشتی گر او فرمان بدادی

که زُفت و بددل از مادر نزادی

چو من در وصف او گویم ثنایی

و یا بر بخت او خوانم دعایی

ثنا را می کند اقبال تلقین

دعا را می کند جبریل آمین

اگرچه همچو ما از گل سرشته‌ست

به دیدار و به کردار او فرشته‌ست

اگر چه فخر ایران اصفهانست

فزون زان قدر آن فخر جهانست

به درد دل همی گرید نشابور

ازان کاین نامور گشته‌ست ازو دور

به کام دل همی خندد صفاهان

بدان کز عدل او گشته‌ست نازان

صفاهان بد چو اندامی شکسته

شکست از فر او گردید بسته

نباشد بس عجب کامسال هموار

درختش مدح خواجه آورد بار

وز امن عدل او باد زمستان

نریزد هیچ برگی از گلستان

همی دانست سلطان جهاندار

که در دست که باید کردن این کار

گر او بیمار کرده‌ست اصفهان را

همو دادش پزشک نیک‌دان را

به جان تو که چون کارش ببیند

مرو را از همه کس برگزیند

سراسر ملک خود او را سپارد

که به زو مهتری دیگر ندارد

چنان خوش‌خو چنان مردم نوازست

که گویی هر کس او را طبع سازست

ز خوی خوش بهار آرد به بهمن

به تیره شب ز طلعت روز روشن

کِه و مِه را چو بینی در سپاهان

همه هستند او را نیک خواهان

که او جاوید به گیهان بماند

همیدون بر سر ایشان بماند

هران کاو کارها خواهد گشادن

بباید بست گفتن راز دادن

همیدون پندهای پادشایی

دو بهره باشد اندر پارسایی

ز چیز مردمان پرهیز کردن

طمع نا کردن و کمتر بخوردن

به لهو و آرزو مولع نبودن

دل هر کس به نیکی برربودن

سیاست را به جای خویش راندن

به فرمان خدای اندر بماندن

همیشه با خردمندان نشستن

سراسر پندشان را کار بستن

به فریاد سبک مایه رسیدن

ستمگر را طمع از وی بریدن

سراسر هر چه گفتم پارساییست

ولیکن بندهای پادشاییست

نه دیدم آن که گفتم نه شنیدم

کجا افزونتر از خواجه ندیدم

چنین دارد که گفتم رسم و آیین

بجز وی کس ندیدم با چنین دین

نه چشم از بهر کین خویش دارد

کجا از بهر دین و کیش دارد

چو باشد خشم او از بهر یزدان

برو در ره نیابد هیچ شیطان

جوانست و نجوید در جوانی

ز شهوت کامهای این جهانی

اگر بندد هوا را یا گشاید

ز فرمان خرد بیرون نیاید

طریق معتدل دارد همیشه

چنانچون بخردان را هست پیشه

نه بخشایش نه بخشش باز دارد

ز هر کس کاو نیاز و آز دارد

کجا در ملک او آسوده گشتند

بدان شهری که چون نابوده گشتند

کسانی را که بد کردار بودند

وز ایشان خلق پر آزار بودند

گروهی جسته اندر شهر پنهان

ز بیم جان یله کرده سپاهان

گروهی بسته در زندان به تیمار

گروهی مهر گشته بر سر دار

همه دیدند دههای صفاهان

که یکسر چون بیابان بود ویران

ز دهها مردمان آواره گشته

همه بی توشه بی پاره گشته

چو نام او شنیدند آمدند باز

ز کوهستان و خوزستان و شیراز

یکایک را به دیوان خواند و بنواخت

بدادش گاو و تخم و کار او ساخت

به دو ماه آن ولایت را چنان کرد

که کس باور نکردی کاین توان کرد

همان دهها که گفتی چون قفارند

کنون از خرّمی چون قندهارند

به جان تو که عمری برگذشتی

به دست دیگری چونین نگشتی

به چندین بیتها کاو را ستودم

به ایزد گر به وصفش برفزودم

نگفتم شعر جز در وصف حالش

بگفتم آنچه دیدم از فعالش

یکی نعمت که از شکرش بماندم

همین دیدم که او را مدح خواندم

کجا از مدح او بهروز گشتم

به کام خویشتن پیروز گشتم

شنیدی آن مثل در آشنایی

که باشد آشنایی روشنایی

مرا تا آن خداوند آشنا شد

دلم روشنتر از روشن هوا شد

مرا تا آشنا شیر شکارست

کبابم ران گور مرغزارست

الا تا بر فلک ماهست و خورشید

همیدون در جهان بیمست و امّید

همیشه جان او در خرّمی باد

همیشه کام او در مردمی باد

جهانش بنده باد و بخت رهبر

زمانه چاکر و دادار یاور

ادامه‌ی ویس و رامین

  1. بخش ۸ - آغاز داستان ویس و رامیننوشته یافتم اندر سَمَرها،
  2. بخش ۹ - خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبدچنان آمد که روزی شاهِ شاهان،
  3. بخش ۱۰ - گفتاراندر زادن ویس از مادرجهان را رنگ و شِکل بی‌شمارست.
  4. بخش ۱۱ - نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به صلب ویسچو قَدِّ ویسِ بُت‌پیکر چنان شد،
  5. بخش ۱۲ - دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دوچو مادر دید ویسِ دلستان را،
  6. بخش ۱۳ - آمدن زرد پیش شهرو به رسولىچو بدفرجام خواهد بُد یکی کار
  7. بخش ۱۴ - خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگچو داد آن آگهی مر شاه را زرد
  8. بخش ۱۵ - آگاه شدن ویرو از آمدن موبد بهر جنگچو از شاه آگهی آمد به ویرو
همه‌ی ویس و رامین ←

فخرالدین اسعد گرگانی درباره‌ی فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسعد گرگانی شاعر و داستانسرای ایرانی نیمهٔ نخست سدهٔ پنجم هجری است. وی معاصر طغرل سلجوقی بود. وی با علوم دینی و حکمی آشنا و بر مذهب اعتزال بود. پیش کشیده شدن حدیث ویس و رامین بین او و عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری حاکم اصفهان، موجب شد که فخرالدین آن داستان را به نظم درآورد. این داستان از زبان پهلوی به فارسی درآم...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.