پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱ - در مدح یکی دیگر از بزرگان

ای در هنر مقدم اعیان روزگار

در نظم و نثر اخطل وحسان روزگار

آسان بر نفاذ تو دشوار اختران

پیدا بر ضمیر تو پنهان روزگار

نامانده چو تو اختر در برج شاعری

نابوده چون تو گوهر در کان روزگار

حلم ترا کمانه همی کرد آسمان

بگسست هر دو پلهٔ میزان روزگار

اخلاق تو سواد همی کرد لطف تو

پر شد بیاض و دفتر و دیوان روزگار

با عقل ترس ترسان گفتم که در ثنا

آنرا که هست زبدهٔ اعیان روزگار

لقمان روزگارش خوانم چه گفت گفت

جز انوری که زیبد لقمان روزگار

گفتم که چیست نام عدویش یکی بگوی

گفتا اگر ندانی کم‌دان روزگار

چشم زمانه کس به هنر مثل تو ندید

ای گشته در فصاحت سحبان روزگار

بر فرق شاه معنی بکرت نثار کرد

هر صامتی که بود در انبان روزگار

با آنکه موج بحر تو اندر سفینه رفت

ایمن شود ز غرقهٔ طوفان روزگار

دست قضا ز کاسهٔ جان لقمهٔ حیات

داده موافقت را بر خوان روزگار

پای قدر بمالش هرگونه حادثه

کرده مخالفت را بر نان روزگار

طفلان نطق صورت معنیت می‌کنند

پیوسته شهرتی به دبستان روزگار

سلطان داد و دین که ز تمکین و قدر اوست

در حل و عقد قدرت و امکان روزگار

چون در تو دید آنچه که هرگز ندیده بود

زان صد یکی ز جملهٔ انسان روزگار

کردت به خود گرامی و آن خود همی سزید

خود هرزه‌کار نبود سلطان روزگار

تیریز کرد دست حوادث ز آستینت

چون دامن تو دید و گریبان روزگار

از پشت دست پاره به دندان بکند چرخ

تا چون خوش آمدی تو به دندان روزگار

تا روزگار آن تو شد هرکه بخت را

گفت آن کیستی تو بگفت آن روزگار

با این همه نگشتی هرگز فریفته

چون دیگران به گربه در انبان روزگار

از بهر دفع سحرهٔ فرعون جهل را

کلکت عصای موسی عمران روزگار

در آرزوی روی تو عمری گذاشتم

پنهان ز چشم و گوش به دوران روزگار

آخر به دیدن تو دلم کرد شادمان

ای صد هزار رحمت بر جان روزگار

ز احسان روزگار غریقم ولیک نیست

بر من جوی ز منت احسان روزگار

ای خوانده مر ترا خرد از غایت لطیف

در باغ لطف دستهٔ ریحان روزگار

از روزگار عذر مرا بازخواه از آنک

گشتم غریق منت اقران روزگار

آنرا که نیست همت من او طفیلی است

کو سرگران شدست به مهمان روزگار

زین رو که روزگار نکو داردم همی

هستند نه سپهر ثناخوان روزگار

دادند مهتران لقبم انوری ولیک

چرخن نگر چه خواند خاقان روزگار

گر لاف‌پاش هست به نزدیک فاضلان

شعرم بروی دعوی برهان روزگار

ای خرسوار پیش کسی لاف می‌زنی

کوشد سوار فضل به میدان روزگار

نی‌نی به مدح باز شو و پس بگوی زود

کای ثابت از وجود تو ارکان روزگار

گرد کمیت وهم ترا در نیافتند

نی ابلق زمانه نه یک ران روزگار

در چشم همت تو نسنجد به نیم جو

نی کهنهٔ سپهر نه خلقان روزگار

جزوی ز رای تست چو نیکو نگه کنند

این روشنی که هست در ایوان روزگار

بی‌گوهر وجود تو در رستهٔ جهان

معلوم بود زینت دکان روزگار

بر چارسوق محنت هر دم عدوت را

آرد قضا به قوت و دستان روزگار

تیغ اجل کشیده و هر سو دویده نیک

آواز را که فرمان فرمان روزگار

گشتم خموش از آنکه اگر نفس ناطقه

ماند مصون همیشه ز حرمان روزگار

صد یک ز مدح تو نتوانم تمام گفت

صد بار اگر بگردم پایان روزگار

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳ - در مدح صدر اجل ضیاء الدین منصوررییس مشرق و مغرب ضیاء الدین منصور
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴ - در مدح صاحب ناصرالملة والدین ابوالفتح طاهرای ز رای تو ملک و دین معمور
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵بضیاء دولت و دین خواجهٔ جهان منصور
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶ - در مدح سلطان فیروز شاهای بهمت برتر از چرخ اثیر
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷ - در مدح امیر شمس‌الدین اغلبکای بهمت ورای چرخ اثیر
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸ - در صفت جشن و مدح صاحب ناصرالدین طاهربن مظفر هنگام معاودت به نیشابورابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیر
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹ - در مدح صدر معظم کمال‌الدین مسعود عارضزهی ز بارگه ملک تو سفیر سفیر
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰ - در مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهرای به نسبت با تو هرچه اندر ضمیر آمد حقیر
همه‌ی قصاید ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.