پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح وزیر

ای قاعدهٔ تازه ز دست تو کرم را

وی مرتبهٔ نو ز بنان تو قلم را

از سحر بنان تو وز اعجاز کف تست

گر کار گذاریست قلم را و کرم را

تقدیم تو جاییست که از پس روی آن

افلاک عنان باز کشیدند قدم را

دین عرب و ملک عجم از تو تمامست

یارب چه کمالی تو عرب را و عجم را

اجرام فلک یک به یک اندر قلم آرند

گر عرض دهد عارض جاه تو حشم را

بر جای عطارد بنشاند قلم تو

گر در سر منقار کشد جذر اصم را

ای در حرم جاه تو امنی که نیاید

از بویهٔ او خواب خوش آهوی حرم را

آن صدر جهانی تو که در شارع تعظیم

همراه دوم گشت حدوث تو قدم را

از بهر وجود تو که سرمایهٔ اشیاست

نشگفت که در خانه نشانند عدم را

با دایهٔ عفو و سخطت خوی گرفتند

چون ناف بریدند شفا را و الم را

تا خاک کف پای ترا نقش نبستند

اسباب تب لرزه ندادند قسم را

انصاف بده تا در انصاف تو بازست

غمخوارتر از گرگ شبان نیست غنم را

سوهان فلک تا گل عدل تو شکفته‌ست

تیزی نتواند که دهد خار ستم را

برتر نکشد قدر ترا دست وزارت

افزون نکند سعی شمر ساحت یم را

گر شاه‌نشان خواجه بود خواجگی اینست

روز است و درو شک نبود هیچ حکم را

از حاصل گیتی چو تویی را چه تمتع

از خاتم خضرا چه شرف خنصر جم را

زین پیش به اندازهٔ هر طایفه مردم

آوازهٔ اعزاز قوی بود نعم را

امروز در ایام تو آن صیت ندارد

بیچاره نعم چون تو شدی مایه کرم را

دودی که سر از مطبخ جود تو برآرد

آماده‌تر از ابر بود زادن نم را

آنجا که درآید به نوا بلبل بزمت

جز جغد زیارت نکند باغ ارم را

روزی که دوان بر اثر آتش شمشیر

چون باد خورد شیر علم شیر اجم را

در نعره خناق آرد و در جلوه تشنج

گر باس تو یاری ندهد کوس و علم را

یک ناله که کلک تو کند در مدد ملک

آنجا که عدو جلوه دهد بخت دژم را

با فایده‌تر زانکه همه سال و همه روز

از شست کمان ناله دهد پشت به خم را

در همت تو کس نرسد زانکه محالست

پیمودن آن پایه مقاییس همم را

خصم ار به کمال تو تبشه نکند به

تا می‌چکند بازوی بی‌دست علم را

بختت نه هماییست که ره گم کند اقبال

گر نیل کشد دشمن بدبخت ورم را

بدخواه تو در سکنهٔ این تختهٔ خاکی

صفریست که بیشی ندهد هیچ رقم را

حساد ترا در بدن از خوف تو خون نیست

ور هست چنان نیست که اصناف امم را

سبابهٔ بقراط قضا یک حرکت یافت

شریان عدوی تو و شریان بقم را

جمره است مگر خصم تو زیرا که نپاید

در هیچ عمل منصب او بیش سه دم را

تا خاک ز آمد شد هر کاین و فاسد

پرداخته و پر نکند پشت و شکم را

بر پشت زمین باد قرارت به سعادت

کاندر شکم چرخ تویی شادی و غم را

در بارگهت شیوهٔ حجاب گرفته

بهرام فلک نظم حواشی و خدم را

در بزمگهت چهره به عیوق نموده

ناهید فلک شعبدهٔ مثلث و بم را

خاک درت از سجدهٔ احرار مجدر

تا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را

این شعر بر آن وزن و قوافی و ردیفست

کامروز نشاطی است فره فضل و کرم را

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح عمادالدین فیروز شاهباز این چه جوانی و جمالست جهان را
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح خواجه ناصرالدین طاهرنصر فزاینده باد ناصر دین را
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح ناصرالدین ابوالفتحصبا به سبزه بیاراست دار دنیی را
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در مدح صاحب مجدالدین ابوالحسن عمرانیاینکه می‌بینم به بیداری‌ست یا رب یا به خواب
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح ناصرالدین طاهرچون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در مدح صاحب ناصرالدین طاهرگشت از دل من قرار غایب
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ای سخا را مسبب‌الاسباب
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانیای جهان عدل را انصاف تو مالک‌رقاب
همه‌ی قصاید ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.