پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح صاحب ناصرالدین و تهنیت منصب

منصب از منصبت رفیع‌ترست

هر زمانیت منصبی دگرست

این مناصب که دیده‌ای جزویست

کار کلی هنوز در قدرست

باش تا صبح دولتت بدمد

کاین هنوز از نتایج سحرست

پای تشریف صاحب عادل

که جهان را به عدل صد عمرست

ذکر تشریف شاه نتوان کرد

کان ز سین سخن فراخ‌ترست

در میانست و خاک پایش را

خاک بوسیده هرکه تاجورست

ورنه حقا که گفتمی بر تو

کافرینش به جمله مختصرست

بالله ار گرد دامن تو سزد

هرچه در دامن فلک گهرست

هرچه من بنده زین سخن گویم

همه از یکدگر صوابترست

سخن‌آرایی و لافی نیست

خود تو بنگر عیانست یا خبرست

من نمی‌گویم این که می‌گویم

تا تو گویی هباست یا هدرست

بر زبانم قضا همی راند

پس قضا هم بدین حدیث درست

ای جوادی که پیش دست و دلت

ابر چون دود و بحر چون شمرست

استخوان ریزهای خوان تواند

هرچه بر خوان دهر ماحضرست

هرکجا از عنایتت حصنی است

مرگ چون حلقه از برون درست

هرکجا از حمایتت حرزیست

در الم چون شفا هزار اثرست

باس تو شد چنانکه کاه‌ربای

از ملاقات کاه بر حذرست

عنصرت مایه‌ایست از رحمت

گرچه در طی صورت بشرست

خطوانت ز راستی که بود

همه خطهای جدول هنرست

وقت گفتار و گاه دیدارت

سنگ را سمع و خاک را بصرست

هست با خامهٔ تو خام همه

هرچه صد ساله پختهٔ فکرست

ناوکت روز انتقام بدی

سپر دور فتنه و خطرست

در دو حالت که دید یک آلت

که همو ناوک و همو سپرست

با سر خامهٔ تو آمده گیر

هرچه در قبضهٔ قضا ظفرست

گردش آفتاب سایهٔ تست

زیر فیضی کز آسمان زبرست

زانکه دایم همای قدر ترا

هرچه در گردش است زیرپرست

شوخ چشمی آسمان دان اینک

بر سرت آسمان را گذرست

ورنه از شرم تو به حق خدای

کز عرق روی آفتاب ترست

گر کند دست در کمر با کوه

کینت کز پای تا به سر جگرست

بگسلد روز انتقام تو چست

هر کجا بر میان او کمرست

گر دهد خصم خواب خرگوشت

مصلحت را بخر که عشوه خرست

چرخ داند که ریشخندست آن

نه چو آن ریش گاوکون خرست

یک ره این دستبرد بنمایش

تا ببیند اگرنه کور و کرست

که به سوراخ غور کین تو در

به مثل موش ماده شیر نرست

آمدم با حدیث سیرت خویش

که نمودار مردمان سیرست

به خدایی که در دوازده میل

هفت پیکش همیشه در سفرست

تختهٔ کارگاه صنعت اوست

گر سواد مه و بیاض خورست

که مرا در وفای خدمت تو

گر به شب خواب و گر به روز خورست

چمن بوستان نعت ترا

خاطرم آن درخت بارورست

که ز مدح و ثنا و شکر و دعا

دایمش بیخ و شاخ و برگ و برست

شعر من در جهان سمر زان شد

که شعار تو در جهان سمرست

گشته‌ام بی‌نظیر تا که ترا

به عنایت به سوی من نظرست

آتش عشق سیم نیست مرا

سخنم لاجرم چو آب زرست

تا سه فرزند آخشیجان را

چار مادر چنانکه نه پدرست

ناگزیر زمانه باد بقات

تا ز چار و نه و سه ناگزرست

پای قدرت سپرده اوج فلک

تا جهان را فلک لگد سپرست

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح ناصرالدین طاهر و توصیف عمارت ویمی بیاور که جشن دستورست
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - ایضا در وصف عمارت ممدوحیارب این بارگاه دستورست
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در مدح دستور معظم ناصرالدین طاهربن المظفر گویدای ملک بهین رکن ترا کلک وزیرست
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در مدح خاقان اعدل ابوالمظفر عمادالدین پیروز شاهنوش لب لعل تو قیمت شکر شکست
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در شکایت فلک و مدح صدر سعدالدینتیر ستم فلک خدنگست
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در مدح کمال‌الدین محمود خالاگر در حیز گیتی کمالست
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح خاتون معظم صفوةالدین مریم گویدهرچه زاب و آتش و خاک و هوای عالمست
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح جلال‌الدین احمدای ترک می بیار که عیدست و بهمنست
همه‌ی قصاید ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.