پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۸۰

ذوالجلال‌ است آن‌ که در وصف جلالش بار نیست

هرچه خواهد آن‌ کند کاری برو دشوار نیست

ملک او را ابتدا و انتها و عزل نیست

ذات او را آفت و کیفیت و مقدار نیست

آن خداوندی‌ که هست او بی‌نیاز از بندگان

وان جهانداری که او را حاجب و جاندار نیست

بنده را کسب‌ است و کسب‌ بندگان مخلوق اوست

بی‌قضای او خلایق را یکی‌ کردار نیست

در ره اسلام بی‌توفیق او تکبیر نیست

در سپاه کفر بی‌خِذْلان او زُنار نیست

آب و گل را در خدایی‌ کدخدایی کی رسد

در ربوبیت خداوند جهان را یار نیست

هیچ مخلوقی نداند سِرّ خالق در جهان

گر تو مخلوقی تو را با سِرّ یزدان کار نیست

آن‌ که مومن را وعید جاودان‌ گوید به رحم

او چنان داند که ایزد راحم و غفار نیست

سر ایزد را مجوی از نقطهٔ پرگار دهر

زانکه سر ایزدی در نقطه و پرگار نیست

قدرت او را همی بینی به چشم معرفت

پیش چشم تو ز شبهت پردهٔ دیوار نیست

هرچه هست اندر جهان از قدرت و اِبداع اوست

قدرت و ابداع کار گنبد دوار نیست

کوکب سیار برگردون چو مجبوران چراست

گر نشان قهر او بر کوکب سیار نیست

گر خرد داری نداری تکیه بر مهر جهان

کز جهان غدار تر هم در جهان غدار نیست

ور سخن دانی ندانی راحت از دور فلک

کز فلک مکارتر زیر فلک مکار نیست

جان ازین گیتی مدان گیتی به یک لحظت رسد

ای عجب‌ گویی مسافت در میان بسیار نیست

آن دلی باشد سزای بارگاه مغفرت

کاندر آن دل جز سپاه معرفت را بار نیست

ابر لولو بار هست اندر هوا وقت بهار

در هوای مغفرت جز ابر رحمت بار نیست

سر مومن هست در دریای ایمان چون صدف

وان صدف چون بنگری بی لؤلؤ شهوار نیست

گر کسی لعنت‌ کند بر مومنان از اعتقاد

درکف کفرست اگرچه در صف‌ کفار نیست

ور به استغفار از آن لعنت بخواهد عذر خویش

خلق را در لعنت او جای استغفار نیست

مرد برخوردار گردد هم ز دین و هم ز عقل

مدبرست آن کاو ز دین و عقل برخوردار نیست

خفته را از راه گمراهی برانگیزد به‌علم

آن‌که علمش جز دلیل دولت بیدار نیست

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۸۲یاد باد آن شب‌ که یارم دل ز منزل برگرفت
  2. شمارهٔ ۸۳هر نور و هر نظام که ملک جهان‌ گرفت
  3. شمارهٔ ۸۴خسروا می خور که خرم جشن افریدون رسید
  4. شمارهٔ ۸۵چون خُلد شد خراسان با شادی مُخلٌد
  5. شمارهٔ ۸۶تا جهان باشد خداوند جهان خاتون بود
  6. شمارهٔ ۸۷ماه‌کند بر فلک ستایش آن خَدّ
  7. شمارهٔ ۸۸به فال فرخ و روز مبارک از بغداد
  8. شمارهٔ ۸۹ای شاد ز تو خلق و تو از دولت خود شاد
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.