پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۱۷۷

صد زره دارد ز سنبل بر گل آن شیرین پسر

حلقه‌های آن زره‌ها سر زده در یکدگر

ای عجب آن حلقه‌ها کز بهر آشوب و بلا

گاه پیش ‌گل سپر باشند و گاهی‌ گل سپر

زلف او در اصل کوتاه است و هر روزی به قصد

از سرش لختی ببرد تا شود کوتاه تر

در شریعت دزد را باید بریدن دست و پا

زلف او دل دزد شد بس چونش ببریدند سر!

گر نخواهد خورد خون عاشق آن زیباصنم

ور نخواهد برد هوش عاشق آن شیرین پسر

سنگ خارا از چه پنهان‌کرد در زیر حریر

مشک سارا از چه پیدا کرد بر طرف قمر

هر کرا دردی بود در دل ز رنج عاشقی

به‌ شود چون بر لب و رخسار او یابد ظفر

گر گل و شکر به‌ کار آید ز بهر درد دل

اینک آن رخسار و آن لب هم‌ گل است و هم شکر

هرکه یابد وصل او یابد ز بهروزی نشان

هرکه یابد وصف او یابد ز پیروزی خبر

وصل او آرام جان عاشقان عالم است

وصف او تشبیب مدح شهریار دادگر

خسرو عالم ملکشاه آن خداوندی که هست

شهریار شرق و غرب و پادشاه بحر و بر

ایزد دانا دلش را آفریدست از کرم

دولت برنا تنش را پروریدست از هنر

بر ثنای او زبان بگشاده دارد روزگار

تا که او در دولت و شاهی همی بندد کمر

هست فرمانش امام خلق عالم یک به ‌یک

هست تدبیرش صلاح ملک عالم سر بسر

متفق‌ گشته است با فرمان او گویی قضا

متصل‌گشته است با پیمان او گویی قدر

ای شهنشاهی که اندر دین و ملک آراسته است

نام تو هم خطبه و هم نامه و هم سیم و زر

هر که او بر درگه تو بست در خدمت میان

ایزد از روزی و پیروزی بر او بگشاد در

هر که برگردد ز عهد تو فَقُل اَینَ الجِوار

وانکه بگریزد ز حکم تو قفل آه‌بن‌المفر

روزگار آن را همی گوید که حاشا لا تُطِع

آسمان این را همی‌گوید که‌ کلا لاوزر

از مدار چرخ و حکم زهره و بهرام و تیر

با تو باد این شانزده هم در حضر هم در سفر

ملک و دین و تخت و بخت وکلک و تیغ و مهر و جام

عزم و جاه و عمر و مال و نام و کام و فتح و فر

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۷۹تهنیت‌ گویند شاهان را به جشن نامور
  2. شمارهٔ ۱۸۰چه‌ گویی اندرین چرخ مُدور
  3. شمارهٔ ۱۸۱چو بشنید فرخنده عید پیمبر
  4. شمارهٔ ۱۸۲زین مبارک‌تر به عمر اندر نباشد روزگار
  5. شمارهٔ ۱۸۳ای ز دارٍُالملک رفته مدتی سوی سفر
  6. شمارهٔ ۱۸۴آفرین بر خسروی‌ کاو را چنین باشد وزیر
  7. شمارهٔ ۱۸۵گرچه آمد داستان خسرو شیرین به سر
  8. شمارهٔ ۱۸۶چون شمردم در سفر یک نیمه از ماه صفر
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.