پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۱۵۱

باز آمد از شکار به پیروزی و ظفر

سلطان کامکار ملکشاه دادگر

صاحبقران عالم و دارندهٔ زمین

آموزگار دولت و فرماندهٔ بشر

هرگز چنو نبود و نباشد شهنشهی

گوهرفشان به همت و آلب ارسلان‌ گهر

ای شاه چون نشاط کنی جستن شکار

از پیش تیغ تو نبود شیر را گذر

تیر تو را پذیره شوند آهوان دشت

نخجیر خویش را نکشد در بن‌ کمر

باشد شمر به‌صورت تیغ تو زان قبل

آهو همی نشاط کند بر لب شمر

چون باز تو گشاده کند پر و بال خویش

خورشید را نهیب بود باد را حذر

فردا به زیر سایهٔ طوبی بود چَرا

هر صید را که باز تو گیرد به زیر پر

شاها موافقتند قضا و قدر تورا

هم نایب قضائی و هم نایب قدر

رفتی سوی شکار به شادی و خرمی

باز آمدی به دولت و پیروزی و ظفر

هر کس ‌که او شکار تو بیند همی عیان

از خسروان رفته نپرسد همی خبر

در روزگار دولت شاهان بت‌پرست

صد گور بود کشتهٔ بهرام خیره سر

در روزگار تو سه هزارست سم‌گور

میلی‌ که برکشیدی اندر رباط و در

بهرام اگر به عصر تو باز آید ای ملک

حلقه‌ کند به‌ گوش و نهد پیش تو سپر

این است بادشاهی و ملک حقیقتی

دیگر همه فسانه و بیهوده و سمر

دولت تو را ندیم و اتابک تو را وزیر

آن مر تو را برادر و این مر تو را پدر

در پیس تو بدر جو اتابک نکوترست

وز نسل و گوهر تو چو داود به پسر

گویی هنر به نامهٔ ز نام تو حاصل است

بی‌نام و نامهٔ تو نباشد یکی هنر

خواهد که جان خویش فرو شد به زر و سیم

هر خسروی که نام تو خواند ز سیم و زر

چون پیش آفرین تو خدمت‌کند قلم

سعدین سوی بنده معزی کند نظر

شاعر معزّی آمد و راوی شکر لبان

آرد یکی جواهر و آرد یکی شکر

تا بر سپهر شمس و قمر را بود شعاع

تا در نبی بود جمع ‌الشمس و القمر

نام تو باد شاهی و تیغ تو باد فتح

بخت تو باد شادی و تاج تو باد فر

دولت به هر مقام تو را باد همنشین

و ایزد به هر شمار تو را باد راهبر

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۵۳مانَد به صنوبر قدِ آن تُرکِ سَمَن‌ بر
  2. شمارهٔ ۱۵۴به‌گوش بر منه ای ترک زلف تافته سر
  3. شمارهٔ ۱۵۵جهان خواهد شد از خوبی چنان تا هفته دیگر
  4. شمارهٔ ۱۵۶بردیم ماه روزه به نیک اختری به‌سر
  5. شمارهٔ ۱۵۷همیشه پرشکن است آن دو زلف حلقه‌ پذیر
  6. شمارهٔ ۱۵۸تا ز یاقوت و زبرجد گیتی است و سیم و زر
  7. شمارهٔ ۱۵۹چو آفتاب و مَه است آن نگار سیمین‌بر
  8. شمارهٔ ۱۶۰کردگار دادگر هر ماه بر فتحی دگر
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.